Tuesday, November 17, 2015

رویای همیشه

همیشه اوجِ زندگی‌ام را این‌طور دیده‌ام: 
 پنجاه یا شصت ساله‌ام و در کلاس درسی ایستاده‌ام. بیست یا سی شاگرد جلویم نشسته‌اند. کتاب شعرهای من دستشان است و تمام هفته‌ی گذشته مشغول خواندن‌شان بوده‌اند، یک به یک. و یک دنیا سوال راجع به زندگی من برایشان پیش آمده. یکی یکی دستشان را بالا می‌برند و سوال پشت سوال، و تعجب پشت تعجب: 
«چطور آن همه سال؟» 
«چطور هیچ‌کس زودتر شعرهایت را پیدا نکرد؟» 
و من دو ساعت وقت دارم که تمام زندگی‌ام را برایشان تعریف کنم. با تمام جزئیات. با نقشه‌ی راه‌ها و تصویرهایی که بی‌وقفه جلوی رویم بوده‌اند. و چشمان بچه‌ها پر از شگفت است. 
و یکی از میان آن‌ها بیشتر به خودم شبیه است. و او را بیشتر دوست دارم. 



 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com