Wednesday, August 28, 2013

خودزنی با یک فیلم

دیالوگ اصلی:

زن -گم‌شده جوانیِ مادر بود.
مادر -منو به باغ پدرم ببرین!
مرد -کجا؟
زن -سنگلج، گذر دلگشا، شماره‌ی ۱۴.

مادر (در باغ) -برای اون یه دوربین از فرنگ آورده بودن. من لباس باهاره داشتم. ما خوشبخت بودیم. کسی چه می‌دونست که اون به زودی می‌میره. این‌جا بود که اون عکسو از من انداخت، و من فقط هژده سال داشتم.

کلاغ - بهرام بیضایی



بازنویسی دیالوگ:

زن -گم‌شده جوانی او بود.
من -منو به بزرگراه ببرین!
مرد -کجا؟
زن -بزرگراه کردستان، نرسیده به برج‌ها.

من (در بزرگراه) -برای اون یه آیفون از فرنگ آورده بودن. من مانتوی سبز داشتم. ما خوشبخت بودیم. اینجا بود که آهنگِ فریدون فرخزاد رو گذاشته بودیم توی ماشین و اون با صدای بلند دم گرفته بود: «مرگِ من روزی فرا خواهد رسید». مرگ هنوز فرسخ‌ها با او فاصله داشت و من فقط بیست و چهار سال داشتم.

ترس از کلاغ - ستاره قانونی

Friday, August 16, 2013

برخیز شتربانان

- "یه لحظه‌هایی هست تو زندگی .. که دلت می‌خواد بمیری اما مجبوری به زندگی ادامه بدی، چون تو داری تقاص اونایی رو پس می‌دی که دلشون می‌خواد به زندگی ادامه بدن اما مجبورن بمیرن."


Wednesday, August 14, 2013

در گلستانه زنی داشت علف می‌کاشت، چند صد متر آن‌طرف‌تر، مردی بوی علف را شنید و مدهوش گشت

روی چیزی سرمایه‌گذاری کن که راهِ رفتن رو بلد نباشه، که ندونه در کجاست.
آدم‌ها، پول، کار، همه‌شون دیر یا زود می‌رن. 


Tuesday, August 13, 2013

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

خوشبختی یعنی این لحظه‌ای که می‌رود و تو نسبت به رفتنِ آن آگاهی. یعنی یک لحظه در اوج بودن و فرود آمدن از پسِ آن.
بی که بیمِ میرا بودنِ لحظه‌ها باشد خوشبختی‌ای در کار نباشد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com