Friday, July 26, 2013

انبوه سبز


سبز دیدم من در آن غربت، ولی
سبزی اینجا برایم سبز بود.

انبوه سبز - سعید توللی 

توقف

اتفاق خیلی عجیبیه: وقتی یک آدم فوق‌العاده شکمو تمام هوس‌های غذایی‌ش رو از دست می‌ده اما در عین حال حس می‌کنه که هنوز در اعماق وجودش شکموی سابق ریشه داره و هر آن ممکنه بیاد بالا. لینک

Sunday, July 21, 2013

فیلم پیشنهادی

درست که من از بیشتر فیلم‌های محمدرضا فروتن خوشم میاد، ولی فیلم «دیگری»ش یک چیز دیگری بود. گاهی احساس می‌کنم نیاز دارم فیلم‌های فقیرانه تماشا کنم. مثل همین «دیگری». یه روستایی باشه، یه شهرندیده‌هایی، یه وانتی و یه نون‌پنیر‌هندونه‌ای. و بی‌پولی دائمی. واقعاً حُسن سینمای ایران به این هست که می‌شه گاهی توش فیلمی ساخت که زیاد هم مناسب زمانه نباشه، اما بازم مخاطب رو ارضا کنه. منظورم اینه که فیلم‌های غیردیکته‌شده‌ی زیادی از زیر دست کارگردان‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌هامون در می‌رن. بعضی وقت‌ها می‌تونی با آسودگی خیال بشینی یک فیلمی رو ببینی و بگی که آره آقاجونِ من، تو این دوره و زمونه دیگه کسی این‌طوری تن به بدبختی نمی‌ده، اما بازم این حق رو برای خودت قائل هستی که از فیلم غیرواقع‌گرایانه‌ت لذت ببری.

پی‌نوشت. البته بگم ها، این فیلم از منظر فقری که نشون می‌ده غیرواقع‌گرایانه نیست. قسمت غیرواقع‌گرایانه‌ش تیکه‌ی آخرِ آخرشه که تعریف نمی‌کنم لوث نشه.

Saturday, July 20, 2013

تأملات قهوه‌خوران

تلخی قهوه رو با شکر می‌گیریم، تلخی زنده‌گی رو با چی بگیریم؟

Saturday, July 13, 2013

خواب‌های دلهره‌آور

خواب دیدم خدمت سربازی در ایران برای دخترها هم اجباری شده بود. من و خواهرم تازه داشتیم از کانادا برمی‌گشتیم و یک‌راست از فرودگاه به پادگان می‌رفتیم. من یک کیف چمدون‌مانند قرمز دستم گرفته بودم و می‌خواستم با همون برم سربازی. نگران بودم که موقع پریود توی پادگان چی کار کنم. داشتم آرزو می‌کردم که کاش حداقل اون موقعِ ماه رو بهمون مرخصی بدن که برگردیم خونه. توی ذهنم همه‌ی حساب کتاب‌هام که «پسرها برن سربازی، دخترها پریود بشن و بچه بزان» به هم ریخته بود. دوست‌پسر سربازم هم اومده بود فرودگاه دنبالمون که همراهی‌مون کنه و بعد باهامون سوار قطار شد که بریم پادگان. قطار خیلی خالی بود و بیشتر شبیه به متروی مونترآل بود.
نمی‌دونم کی اون روزی می‌رسه که توی خواب‌هام هم به خونه رسیده باشم.

Wednesday, July 3, 2013

شاید این آلودگی ما به زمین

این که لابه‌لای حرف‌های آدم مهاجری که آوازه‌ی شور و شوق زندگیش از ایران به کانادا و از کانادا به ایران رسیده هنوز که هنوزه صدای اذان بیاد و بوی ضریح و چادر عرقی، برای من تجسم رنج و مکنت هستی‌ئه. این که بچگی آدم از آدم در رفته باشه.
اون بغضی بود که وقتی ایران نبودم غروب به غروب میومد سراغم؟ نفس‌تنگیِ هر شب؟ از وقتی برگشتم متمایل به صفر شده. دیگه نمیاد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com