Saturday, June 22, 2013

اپیزود یک - بقالی

اپیزود یک - بقالی

در یکی از خیابان‌های پر رفت و آمد یوسف‌آباد، محله‌ای قدیمی و پرجمعیت در تهران که برخی ساکنانش از دیرباز -یعنی از زمانی که خیابانِ اصلی آن محل عبور و مرور حیوانات درّنده‌خوی زمستانی بود- در آن‌جا سکنی گزیده بودند و خاطرات خنده‌های اولین بچه‌هاشان به خاطره‌ی نزدیک‌تر خنده‌ی اولین نوه‌هاشان در همان محله و خیابان پیوند خورده بود، سید سبزپوش کهن‌سالی صبح علی‌الطلوع کرکره‌ی بقالی‌اش را بالا می‌کشید و منتظر ماشین حمل شیر و لبنیات می‌نشست. سید و پسرها و دامادهای جوانش همگی از دخل این بقالی سر نبش کوچه‌ی چهل و چندم آذوقه به خانه می‌بردند. آن روزها کوکاکولا و پپسی هنوز در شیشه‌های چند بار مصرف فروخته می‌شد. یادم است تا سال‌های دبستان همیشه ظهر جمعه به اتفاق خواهرم با سبدی مملو از شیشه نوشابه در دست به بقالی سیده می‌رفتیم تا پپسی و فانتا بخریم و همراه ناهار یا شام نوش جان کنیم. چند باری هم سبد پلاستیکی سنگینِ مخصوص حمل شیشه نوشابه از دستانم افتاد و شیشه‌ها شکست. سیده و پسرانش که دلشان برای دختر کم‌سن‌وسالی که حالا باید با شیشه‌های شکسته به خانه برمی‌گشت سوخته بود کمکم کردند خرده‌های شیشه را جمع کنم و دست‌کم اگر بدون پپسی و فانتا به خانه برمی‌گشتم دیگر دست و بالم هم زخمی نشده باشد. سیده چند سال بعد عمرش به سر رسید و نوادگانش هنوز بقالی را می‌چرخانند.

اما شاید امروز دیگر کسی به آن مغازه نگوید بقالی. امروز بقالی‌ها همه سوپرمارکت نام گرفته‌اند. اما سوپرمارکت تعریف جدایی دارد. سوپرمارکت که نامی‌ست عاریه‌ای باید دست‌کم از لحاظ ساختاری شبیه به معادل اصلی‌اش درست شده باشد، یعنی باید مشتری بتواند خودش هر قلم کالایی را که خواست انگشت بزند و بلند کند و داخل سبد بگذارد و آخرِ سر پای صندوق پولش را حساب کند. نه این که یک بقالی بزرگی باشد و چند صاحب‌مغازه و کارگر و هر کس چیزی خواست به آن‌ها بگوید که از آن پشت دست دراز کنند و جنس را تحویل مشتری بدهند. بقالی محل تعامل اجتماعی است. سوپرمارکت مغازه‌ی بزرگی‌ست که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می‌شود و مشتری برای این که صاحب آن شیر و این جان شود نیازی به مصاحبت با مغازه‌دار ندارد. اما شرطِ خرید موفقیت‌آمیز در بقالی برقراری ارتباط کلامی با صاحب‌مغازه یا همان بقال است. سوپرمارکت شاید خارجی‌ترین نوع واردات به ایران باشد. بقالی هم البته از ایران به غرب صادر شده است. مثلاً در محله‌ی ایرانی‌نشین تورنتو چندین بقالی ایرانی یافت می‌شود که در آن‌ها خبری از مدرنیته‌ی امریکای شمالی نیست. زمین‌ها چسبناک از تراوشات آلوچه و باقلوا و آبلیمو هستند، و اجناس روی هم به صورت کپه‌ای چیده شده‌اند و چه بسا لازم شود برای پیدا کردن مربایی خاص مشتری به دخل مراجعه کند و صاب‌مغازه را صدا کند که به او جای مربا آلبالوی فرد اعلای ایرانی را نشان بدهد.

البته سیده تنها بقالی آن راسته‌ی یوسف‌آباد نبود. چندین بقالی دیگر هم در چند قدمی سیده پیدا شده بودند که هرگز باعث کسادی بازار پررونق کسب و کار سیده نشدند چرا که همان‌طور که خاله‌ها و خانم‌های فامیل می‌گفتند صاحبان آن‌ها به قدر کافی «چشم‌پاک» نبودند. پس اولین شرط موفقیت یک بقالی در تهران شاید همین نجابت صاحب آن در نگاه به غریبه‌ها باشد و همین نشان می‌دهد که میان بقالی تا سوپرمارکت چقدر راه است و بقالی هنوز چقدر مانده تا به اندازه‌ی سوپرمارکت عاری از فردیت و نگاه شخصی شود.

آن روزهای کودکی و نوجوانی که در جوار بقالی‌ها و نجاری‌ها و سبزی‌فروشی‌ها و اتومبیل‌فروشی شیک آن دستِ خیابان سپری شد روزهای امن و امانی بود. اگر دیر وقت شب بدون همراهی مردان به خانه برمی‌گشتیم ترسی نبود. سیده بود. نجار کناردستی‌اش بود. بوتیکی‌ها بودند و عابرینی که با دستانِ خالی به درگاه مغازه‌ها وارد می‌شدند و با دستانِ پر و جیب خالی از آن‌ها خارج می‌شدند. شاید آن زمان از «جین جیکوبز» نظریه‌پرداز حوزه‌ی شهرسازی چیزی نمی‌دانستیم. شاید نمی‌دانستیم که او در کتاب‌هایش پیاده‌روهای مملو از عابرین پیاده‌ای را که به طور روزانه به قصد خرید اجناس مختلف در آن‌ها قدم می‌زنند مهم‌ترین عامل امنیت محله می‌داند. شاید نمی‌دانستیم نگاه کاونده‌ی بقال‌ها و صاب‌مغازه‌های آن راسته‌ی پرتردد خیابان اصلی محله چه موهبتی‌ست و چقدر ما را از حضور پلیس بی‌نیاز می‌کند. پرنده‌ای اگر بی‌اجازه جلوی مغازه‌شان پر می‌زد با امتداد نگاهشان او را بدرقه می‌کردند و تا نرفته بود شمردن اسکناس‌هایشان را از سر نمی‌گرفتند. 


*این نوشتار به قصد چاپ کاغذی نوشته شده و برگرفته از واقعیت می‌باشد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com