Thursday, April 11, 2013

بنفشی بارِ حسرت

کاربران جدید خانواده‌ای بودند که عکسشان در قاب تاریک اتاقی دلگیر و بی پنجره ثبت شده بود.

 زن فردای روز جهازبرون قاب عکس نامزدی‌شان را به دیوار اتاق خواب آویزان کرده بود. یادش به لحظه‌ای آمده بود که با همسرش به آتلیه‌ی محله‌ی مادرش‌اینا رفته بود و عکاس به او گفته بود که به افق‌های دور خیره شود و آینده‌اش را با همسر و فرزندانی هنوز به دنیا نیامده مجسم کند. زن به دیوار پشت سر چتری که عکاس کار گذاشته بود نگاه کرده بود. عکاس به او گفته بود نگاهش را کمی به چپ متمایل کند. همسرش دست راست دوربین ایستاده بود و با خوشحالی او را نگاه می‌کرد که در لباس یقه‌باز بنفش تیره‌اش زیبا شده بود. زن، خیره به چپ‌ترین نقطه‌ی دوردست‌ها، به روز خواستگاری‌اش فکر می‌کرد. آیا کار خوبی کرده بود به همان زودی جواب بله را داده بود؟ پدر و مادرش از جواب او راضی بودند. پدر از فردای روزی که آن‌ها پشت تلفن جوابشان را اعلام کرده بودند دست به کار شده بود. حساب‌های بانکی‌اش را خالی می‌کرد و مادر را به خرید می‌فرستاد. مادر گاهی به میدان شوش می‌رفت، گاهی به بازار بزرگ. زن که آن موقع تازه بخت درِ خانه‌اش را کوبیده بود گاهی با مادرش به بازار می‌رفت. بعضی روزها هم با بغض در خانه می‌نشست و به روزهای بی‌دغدغگی نوجوانی‌اش فکر می‌کرد. به سال‌های قبل از کنکور، به هم‌کلاسی‌های دبیرستانش که بعضی‌شان دانشگاه قبول شده بودند و برخی پس از چند بار شکست در کنکور عاقبت به یکی از خواستگارانشان جواب بله داده بودند. زن دوست نداشت جزو آن‌ها باشد. زنِ توی عکس به چپ‌ترین نقطه‌ی دوردست‌ها فکر می‌کرد.

 چند ماه بعد از ازدواج‌شان و نقل مکان به خانه‌ی جدید و پر از بوی جهازِ نو، زن به همسرش اصرار کرده بود که برایش لپ‌تاپی بخرد. مرد گفته بود همان کامپیوتری که از خانه‌ی پدرش آورده است مگر چه ایرادی دارد؟ زن گفته بود می‌خواهد توی اتاق خوابشان روی تختش بنشیند و ناصر زینعلی گوش کند و با دوستانش چت کند. مرد گفته بود سعی می‌کند با اولین حقوقی که گرفت برایش بهترین لپ‌تاپ را بخرد. زن چند ماه منتظر نشسته بود تا عاقبت مرد به قولش وفا کرد. حالا عصرها مرد از سر کار برمی‌گشت خانه و زن بساط طرب شبانگاهی را برایشان محیا می‌کرد. لپ‌تاپ را روی میز عسلی گوشه‌ی پذیرایی می‌گذاشتند، آهنگ جدید دایان گوش می‌کردند و ویسکی می‌خوردند. مرد زنش را دوست داشت. زن هر روز عصر برای دل مرد خط چشم می‌کشید و روی پلک‌هایش را سایه‌ی بنفش براق می‌زد. ظرف‌های نوی جهازش را از توی کابینت آشپزخانه درمی‌آورد و با مرد مثل یک سلطان رفتار می‌کرد. مرد نشسته بر روی مبل‌های مخمل بنفش توی پذیرایی دست‌هایش را به پشت گردنش تکیه می‌داد و منتظر می‌شد که زن آهنگی از لپ‌تاپ جدیدش پخش کند. بعد هر دو مشغول عشق‌بازی مختص سال‌های اول پس از ازدواج می‌شدند.

 صبح‌ها که مرد می‌رفت سر کار، زن اول دوش می‌گرفت. بعد لباس‌های نویی را که به عنوان لباسِ خانه‌ی تازه‌عروس از بازار رضا خریده بود می‌پوشید و می‌نشست روی تخت‌شان. بعد لپ‌تاپش را روشن می‌کرد و یاهو مسنجر را بالا می‌آورد. از دوستان دوران دبیرستانش خبر می‌گرفت. آن‌هایی که ازدواج کرده بودند غبطه‌ی آن‌هایی را می‌خوردند که هنوز دخترِ خانه بودند و آن‌هایی که مجرد بودند به لحظه‌های جادویی بین زن‌ها و شوهرهایشان حسادت می‌ورزیدند و خود را می‌دیدند که در آینده‌ای نه چندان دور به خواستگاری که بهترین امکانات را دارد جواب بله می‌دهند. زن گاهی از صحبت با دوستانش غمگین می‌شد و گاهی خود را برتر از آن‌ها حس می‌کرد. گویی از مرزی رد شده بود که آن‌ها هنوز پشت آن گیر کرده بودند. زن بعد از خداحافظی با دوستانش از یاهو مسنجر بیرون می‌آمد و مشغول تماشای عکس‌های خارجی می‌شد. نگاه می‌کرد به دخترهای خارجی با آن پاهای سفیدِ کم‌مویشان که لب ساحل آفتاب می‌گرفتند و کتاب می‌خواندند. بی‌صبرانه دوست داشت مثل آن‌ها شود. مثل آن‌ها بپوشد و مثل آن‌ها بخورد. زن همیشه در حسرت ندیده‌ها و نکرده‌ها و نشناخته‌ها می‌سوخت. مرد عصر که از سر کار برمی‌گشت زن را بوسه‌باران می‌کرد و نگاه حسرت‌بار او به تمام کارهایی که نکرده بود و راه‌هایی که نرفته بود را از ورای خط چشم مشکی و سایه‌ی بنفش‌اش نمی‌دید.

عکس‌ها

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com