Saturday, March 2, 2013

جایی که گذشته‌هام

آفتاب اریب افتاده است توی اتاق. سپهر نشسته است کنج دیوار و سوسن را نگاه می‌کند که توی رختخوابش آهسته چشم‌هایش را باز می‌کند. او مدت‌هاست که دیگر عاشق نیست. سوسن که چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا چشم‌هایش کامل باز شود نگاهش به سپهر می‌افتد. سپهر نگاهش را می‌دزدد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و به آفتاب که با شدت به درون می‌تابد. دستش را به دیوار کنار پنجره می‌گیرد و از روی زمین بلند می‌شود. سوسن با نگاهش او را دنبال می‌کند که می‌رود توی هال. توی آشپزخانه که می‌رود سوسن گم‌اش می‌کند.

زیر کتری از وقتی او بیدار شده است روشن است. قوری چای را از روی کابینت برمی‌دارد و توی تفاله‌دان داخل سینک ظرفشویی خالی می‌کند. چای عطری را از توی قفسه‌ی فلزی برمی‌دارد و با دست کمی توی قوری می‌ریزد. آشپزخانه را عطر هِل پُر می‌کند.

سوسن پنجره را باز می‌کند. آفتاب گرمایش را هُل می‌دهد داخل اتاق. اول مرداد است. حوله‌اش را از توی کمد لباس‌هایش برمی‌دارد و می‌رود توی حمام. زیر دوش برای خودش آهنگ نمی‌خواند. به صدای سپهر گوش می‌دهد که پای تلفن با کسی صحبت می‌کند. شیر آب را می‌بندد که صدا را بهتر بشنود. چشم‌هایش کفی می‌شوند. به ناچار دوباره شیر آب را باز می‌کند و سریع دوشش را تمام می‌کند.

صدای ماشین سپهر که رفته‌رفته یواش می‌شود می‌آید داخل و در بالکن را می‌بندد. حوله را از دور سرش برمی‌دارد و موهای کوتاهش را سشوار می‌کشد. منتظر تلفن است اما تلفن زنگ نمی‌زند. می‌رود برای خودش چای می‌ریزد. چای با عطر هِل. نان بربری مانده از دیروز را از توی یخچال بیرون می‌آورد. بوی کره و مربای بالنگ از کجا می‌آید؟ شاید سال‌ها از آخرین باری که مربای بالنگ خورده است گذشته باشد. آخرین بار شیراز بود؟ یا برازجان؟ که مهمان داشتند و در خانه شیرینی و بیسکوییت نبود. مادرش برای مهمان چای به همراه مربای بالنگ آورد. در نعلبکی سفید با لبه‌ی طلایی. پدرش آن موقع کجا بود؟ لابد همان‌جا که همیشه بود. همان‌جا که همیشه مردهای زندگی‌اش می‌رفتند. توی تونلی تاریک که او راهی به آن نداشت. شاید هم زیادی بدبین بود. شاید پدرش آن موقع که مادرش مهمان داشت نشسته بود کنار مهمان و مجلس را گرم می‌کرد. اما این‌ها مهم نبودند. هیچ کدام این‌ها تصویری از پدرش به او نمی‌دادند. تصویر پدر را مادر می‌داد. و آن روز که مادر مربای بالنگ برای مهمان آورد برای پدر چای و نعلبکی جداگانه نیاورده بود. سینی چای را به خوبی به یاد می‌آورد. دو استکان چای و یک نعلبکی مربای بالنگ.

تلفن زنگ نمی‌زند. خسته از صبر کردن مانتویی روی شانه‌هایش می‌اندازد، صندل دم در را می‌پوشد، کیف پولش را برمی‌دارد و می‌رود بیرون.

درون همه‌ی آدم‌ها چند تا جمله بیشتر نیست. جمله‌هایی که بالاخره یک روز گفته می‌شوند. جمله‌ی بعضی‌ها این است: «جز به زبان مادری نمی‌توان نوشت». جمله‌ی بعضی دیگر این است: «زبان مادری‌ام را گم کرده‌ام». جمله‌ی آدم‌ها با هم فرق می‌کند. اما هر کدام‌شان چند جمله بیشتر ندارند. بقیه همه‌اش وراجی است. اگر صبح که بیدار می‌شوند صبحانه‌ای نخورند، خرید کوچکی از مغازه‌ی سر راه نکنند، سرکی از پنجره‌ی اداره به بیرون نکشند، آن وقت دیگر چیزی برای گفتن نخواهند داشت. یک روز حرف‌هایشان تمام می‌شود. می‌شود قصه را از اول شروع کرد.

سوسن به مزرعه بازمی‌گردد. به مزرعه‌ی پدری. توی مزرعه مانتوی سرمه‌ای‌اش را از تن درمی‌آورد و به جای آن پیراهن یقه‌گرد قرمز آجری به تن می‌کند. پدرش در مزرعه نیست. مادرش لابلای درخت‌های نخل گم شده. پدر لابلای درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر نمی‌خواهد پیدا شود. وقتی عشق تمام می‌شود اطرافیان سرک می‌کشند داخل زندگی عاشقِ دیروز و آدمِ امروز. همه‌شان می‌دانستند و همه‌شان به تو گفته بودند. پدر و مادرش سنتی ازدواج کرده بودند. سنت در جای جای خانه‌شان اتراق کرده بود. توی پتوی بته‌جقه‌دار تازه‌عروس، روی گلیمِ زیر پا، کنار درِ زنگ‌زده‌ی توالتِ توی حیاط. مادرش همیشه این‌طور نبود. اول‌ها که او به دنیا آمده بود خوشی در آن خانه و مزرعه جریان داشت. جمعه‌ها بساط پختن مربا برپا بود. پدر که از مزرعه می‌آمد مادر را می‌بوسید. مادر زیبا می‌شد. موهایش بلند بود. جهازی که از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر آورده بود چند قلم بیشتر نبود. یک گبه که انداخته بودند روی زمین آشپزخانه. یک یخچال قراضه و یک دست بشقاب. پدرش یخچال را از سال‌ها قبل نگه داشته بود برای روزی که دخترش را شوهر دهد. یک روز دمِ عید رفته بود از سمساری برِ بازار یخچال را خریده بود. پولش کافی نبود. قرار شده بود در چند ماه آینده هر بار که به شیراز می‌رفت برای مرد فروشنده عرق بهارنارنج بیاورد. برادر مرد عطار بود. پدر چند بار عرق بهارنارنج به برازجان می‌آوَرَد. یک روز مرد سمسار می‌گوید که معامله‌ی پایاپای تمام است. پدر یخچال را گوشه‌ی انبار نگه می‌دارد. مادر روز عروسی یخچال را از پدرش هدیه می‌گیرد.

پدر لابلای تمام درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر پیدا نمی‌شود. آفتاب غروب می‌کند. پدر به داخل خانه برمی‌گردد. زیر کتری را روشن می‌کند. از داخلِ یخچال نان بربری که صبح خریده است را در می‌آورد.

مادر جمله‌هایش را از دست داده است. برخی می‌گویند مشاعرش را. اما سوسن می‌داند مادر سالم است، فقط به دنبال جمله‌های از یاد رفته‌اش است. روزها در نخلستان‌های اطراف خانه به دنبال آدم‌های دیگر می‌رود. جمله‌های آن‌ها را گوش می‌کند. کلمه‌هایشان را تعقیب می‌کند و چیزی از گذشته‌ی خود را آن‌جا نمی‌یابد. دم غروب که آسمان سرخابی می‌شود از خستگی پای درخت نخل خوابش می‌برد و خواب بچگی‌اش را می‌بیند.

خواب شهری که تابستان‌ها با مادرش به آن‌جا سفر می‌کرد. خواب شهر مادری‌اش را. شهر پدرش که آن همه سال در تیرگیِ درخت‌های بلندش زندگی کرده است خیال‌های او را کدر کرده است، اما شهر مادری هر تابستان او را به خواب خوشی فرو می‌برد که در آن عطر کلوچه می‌پیچد و بوی شالیزار مشامش را نوازش می‌دهد. صبح‌های تابستان با صدای قوقولی قوقوی دو تا خروس‌هایشان از خواب بیدار می‌شود. مادر کنار خواهرانش نشسته است و شکر را با کره‌ی محلی هم می‌زند و پخش می‌کند روی خمیر از دیشب مانده. بعد روی آن را یک لایه‌ی دیگر خمیر می‌گذارد. خواهر جوان‌تر پای تنور می‌ایستد و مواظب است خمیرها نسوزند. خواهر بزرگتر کلوچه‌ها را لای روزنامه می‌پیچد و به بازار می‌برد. عصر همیشه بعد از ناهار کلوچه‌ی تازه می‌خورند با چای. عطرِ هل در دماغ مادر می‌پیچید. دماغش تیر می‌کشد. خواهرهایش یکی یکی از خوابش محو می‌شوند. مادر بیدار می‌شود. در بیداری‌اش باز خود را گم می‌کند.

سوسن به خانه باز می‌گردد. بوی مربای بالنگ می‌آید و بوی کلوچه‌ی داغ فومن. خانه به سوسن باز نمی‌گردد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com