Friday, March 29, 2013

کوک و وصله

 کوک و وصله

صدای او همیشه صدای دوری بود
که من را به خودم بازمی‌گرداند.
دوری‌اش دوری ملایم و پیوسته‌ای بود
که من را به طراوت دنیا پیوند می‌زد. 

صدای او صدای واجبی بود،
آوازی بود،
نغمه‌ای بود،
سازی بود که باید کوک می‌شد.

با دستانِ نرم،
با دستانِ لرزان،
با دستانِ دخترانه‌ی هراسیده،
با دستانِ نیرومندِ جوان
سازش را کوک می‌کنم،
آوازش را به گلو می‌بَرم،
پیراهن‌های مردانه‌اش را،
 جوراب‌های پاره‌اش را،
 زیرپوش‌های سفید سربازی‌اش را،
وصله می‌زنم.


نهم فروردین ۱۳۹۲
مونترآل

Inspired by Max Richter's Sunlight  

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com