Monday, March 25, 2013

همه‌ی دیشب منتظرت بودم

از گوشه‌ی کلاس آهنگ کوبیدن پاها بر زمین به گوش می‌رسد. یکی از شاگردها هم‌گام با صدای معلم ضرب گرفته و منتظر است کلاس تمام شود. صدای معلم بدون هیچ نظم خاصی بالا و پایین می‌رود و ضربی که شاگرد با پاهایش گرفته خود را میان آن کلمه‌های جدید گم می‌کند. معلم که از این همه نگاهِ خسته که چند ثانیه یک بار به ساعت‌هایشان نگاه می‌کنند دلش گرفته کلاس را شش دقیقه زودتر تمام می‌کند. برگه‌ی حضور و غیاب را از شاگردی که ته کلاس نشسته تحویل می‌گیرد و از در بیرون می‌رود. قبل از این که کیف و کتابش را ببرد و در اتاق معلم‌ها بگذارد به دستشویی معلم‌ها می‌رود و صورتش را آب می‌زند تا خستگی یک زنگ کسالت‌آور از چهره‌اش رخت ببندد. قبل از آن که از دستشویی بیرون برود نگاهی به گوشی‌اش می‌اندازد. بعد در را با بی‌احتیاطی تمام می‌کوبد و می‌رود.
در دفتر معلم‌ها شیرینی خامه‌ای پخش می‌کنند. بخت درِ کدام خانه را زده است؟ نگار کوچکترین همکار است. هفته‌ی پیش برایش خواستگار آمده. نگار او را پسندیده و همان جلسه‌ی اول بله را گفته. شیرینی شکلاتی گردی را انتخاب می‌کند و در بشقاب می‌گذارد، کنار لیوان بزرگ چایی که یکی دیگر از همکارها برای همه‌شان ریخته. کیفش را از قلاب روی دیوار آویزان می‌کند و مقنعه‌اش را از روی پیشانی به عقب سرش تا می‌کند. گردن‌اش باد می‌خورد و خنک می‌شود. کتابی را که باید زنگ بعد درس بدهد از توی کیفش بیرون می‌آورد. احتیاجی به نگاه کردن نیست. تمامِ دیشب فصلی را که باید امروز درس بدهد از بر کرده است. لیوان چای به دست نشسته دم پنجره‌ی اتاقش و نیمی از حواسش به کتاب و نیم دیگر به بیرونِ پنجره آن‌قدر نشسته تا شب شده. شب، اول روی دیوار همسایه‌ی روبه‌رویی نشسته. بعد کم‌کم از پنجره‌ی نیمه‌باز به درونِ اتاق او سرک کشیده. چراغ‌ها را روشن کرده اما پرده هم‌چنان کنار است. آن بیرون صدای موتورها می‌آید که هر چه به دیروقتِ شب نزدیک‌تر می‌شوند بیشتر گاز می‌دهند. صدای وحشیانه‌شان صدای آزاردهنده‌ی فکرش را خفه می‌کند. سیاهی شب که تابیده درونِ اتاق سیاهی فکرش را محو می‌کند. تکرار کوچه‌ها آزارش می‌دهد.
صبح آفتاب که بیرون می‌زند کیفش را روی دوشش می‌اندازد و از خانه خارج می‌شود. خوب نخوابیده. بچه‌ها سر کلاس نشسته‌اند. پیش پای او نیمی‌شان از جا بلند می‌شوند، نیمی دیگر نیمه‌برخاسته نیمه‌نشسته صبر می‌کنند تا او بیاید تو و بنشیند روی صندلی‌اش. بیرون زمین خیس است. پرده‌ها کنار هستند و آفتاب به درون می‌تابد. صدای پای یکی از شاگردها بدجور اذیتش می‌کند. می‌خواهد به او بگوید آرام بگیرد و بگذارد همه چیز زودتر تمام شود. به آخر زنگ فکر می‌کند، به وقتی که می‌تواند با خیال راحت برود توی دستشویی معلم‌ها و دلش را خوش کند که امروز یک روز دیگر است و شاید خبری شود. چند دقیقه توی دستشویی می‌ماند، جلوی آینه چشم‌هایش را آب می‌زند و بی‌آن‌که خبری شود از دستشویی بیرون می‌رود.
از دفتر معلم‌ها صدای خنده می‌آید. وارد می‌شود. سعی می‌کند لبخند بزند اما کسی به او نگاه نمی‌کند. پس با خیال راحت لبخند را از چهره‌اش محو می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد و منتظر می‌شود جعبه‌ی شیرینی که دست به دست گردانده می‌شود به او هم برسد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com