Monday, March 18, 2013

نظم دادن به تفکرات آشفته

در چند روز اخیر فکرهای زیادی راجع به خودم و زندگیم کرده‌ام. در حین این افکار بسیار مغموم و غمگین گشته‌ام. اما اکنون احساس می‌کنم به پایان این برهه‌ی تفکراتم نزدیک می‌شوم و دارم به نتیجه می‌رسم. می‌پرسید چطور؟

 اول از همه این که مسأله‌ی خاصی در مورد دنیای مدرن وجود دارد. کاری هست که دنیای مدرن با انسان مدرن می‌کند. او را وادار می‌کند همواره در حال فرار باشد. انتخاب‌ها زیاد است و انسان‌ها یاد می‌گیرند که فرار کنند. در ابتدای کار فرار کردن بسیار جذاب و دلفریب به نظر می‌رسد. اما رسد کار آدمی به جایی که دیگه کم‌کم از خودت هم فرار می‌کنی. از اون مهم‌تر این که نتیجه‌ی این فرار «رخوتناک شدن جان و تن» است. نه بدن‌ت و نه ذهن‌ت انرژی تمرکز بر روی کارهای مفید و به‌دردبخور را نخواهند داشت. مدام از این‌جا به آن‌جا می‌پَرد ذهن‌ت، تن‌ت. قرار نداری. این البته فقط خاصیت دنیای مدرن نیست، شاید خاصیت جوانی هم باشد، اما دنیای مدرن آن را شدیدتر می‌کند. فرار کردن تا اندازه‌ای خوب است، اما یک جایی باید با خودت بنشینی و فکر کنی که آیا با فکرِ فرار به جایی می‌رسی؟ بهتر نیست انرژی ذهنی و جسمی‌ات را به جای تمرکز بر فرار به چیزهای مفیدتر و به‌دردبخورتر و دست‌یافتنی‌تر معطوف کنی؟

من به عنوان یک جوان بیست و چند ساله ایده‌های زیادی درباره‌ی زندگی حرفه‌ای خود دارم. پروژه‌های زیادی در ذهن دارم که هنوز آن‌ها را به انجام نرسانده‌ام. علت آن تنها کمبود وقت نیست. علت مهم‌تر آن این است که ذهن من در پس پرده‌های لرزانش مدام به فرار فکر می‌کند و قرار ندارد. فرار از خودم، از اطرافیانم، از محیط. از هر چیزی که به آن برخورد می‌کنم فرار می‌کنم. آیا این خوب است؟ آیا نشان‌دهنده‌ی روشنفکری است؟ خیر. روشنفکر گه خورده است.

حقیقتش چندی‌ست حالم خوش نیست. امشب کمی بهتر شده‌ام. فکر فرار من را آزار داده است. از فرار کردن سیر شده‌ام. دلم می‌خواهد یک جا بنشینم به کارهایی بپردازم که همیشه آرزویشان را داشته‌ام، بدون این که دیگر فکر فرار در پس پرده‌ی ذهنم باشد -و خوشبختانه این شانس را دارم که کارهایی که همیشه آرزویشان را داشته‌ام به مکان خاصی بند نیستند و در هر نقطه‌ای از دنیا نسبتاً با یک میزان سختی میسّر می‌شوند-. البته -و این نکته خیلی مهم است- فکر نکردن به فرار به معنی سکون نیست. به معنی قرار ندادن اصل بر فرار است. اگر می‌خواهی بروی، برو. اگر می‌خواهی بمانی، بمان. اما زندگی‌ات را اسیر فرار نکن. نگذار اصل بر فرار باشد، اصل باید همیشه بر قرار باشد. قرار درونی. قرار با خود. قرار با دنیای ذهنی خود.

یک پدیده‌ی مهم که می‌خواستم از همان اول به آن اشاره کنم اطرافیان هستند. وقتی عده‌ی کثیری از اطرافیانت را آدم‌هایی تشکیل می‌دهند که هنوز در برهه‌ی فرار هستند و یا برای فرار نقشه می‌کشند و خلاصه آرام و قرار ندارند، تو هم ناخودآگاه احساس می‌کنی باید فرار کنی -تویی که تا دیروز انقدر آرامش درونی داشتی و فکر می‌کردی با انگیزه و استعدادی که داری به پروژه‌هایت خواهی رسید و لذت رسیدن را هم خواهی چشید-. خب البته درست است که فرار بیشتر فرارِ جغرافیایی است، اما فقط هم آن نیست. بخش مهم‌ترش فرار ذهنی است. آدم‌هایی که قرار ندارند و نمی‌دانند با زندگی‌شان چه کنند یا چه می‌کنند، همیشه در حال چنگ انداختن به معیارهای جمعی هستند و اگر کسی به معیار جمعی چنگ نیندازد منتظر سقوطش می‌نشینند.

حقیقتش فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی فرار کرده‌ام و دیگر به قرار نزدیک می‌شوم. باز هم تأکید می‌کنم که فرار نکردن معادلِ سکون نیست، معادلِ لذت بردن از حرکت و زوری نبودنِ آن است.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com