Friday, March 15, 2013

غربتِ دانشگاه

این حقیقت که در بین اون همه جمعیت کسی نیست که تو رو به اسم صدا بزنه و دنبال تو بگرده در دراز مدت تو رو می‌کُشه. 

مردم زیاد توضیح نمی‌دن که دلتنگی غربت دقیقاً یعنی چه، یا دردی که آدم‌ها دور از خونه‌شون می‌کِشن چه بویی می‌ده. دلتنگی غربت دلتنگی برای دیده شدنه. برای این که وقتی از یک کلاس به کلاس دیگه‌ای می‌ری توی راهروها آشناهایی رو ببینی که منتظرت بایستن که بری طرفشون یا خودشون بیان طرفت و باهاشون حرف بزنی و خوش و بش کنی. این سطح از آشنایی در کشور مادری آدم به آنی به وجود میاد. از اولین جلسه‌ی سال اول که می‌شینی سر کلاس، اگر از سطح اجتماعی بودن مناسبی برخوردار باشی، آدم‌ها شروع می‌کنن به دیدنت. از هفته‌ی بعد سر هر کلاسی که می‌ری دیده می‌شی. کم‌کم شروع می‌کنی به گرم گرفتن با هم‌کلاسی‌ها. زنگ‌های تفریح و بین کلاس‌ها وقتی بچه‌ها دسته‌جمعی می‌رن طرف بوفه ناخودآگاه چشم‌هاشون دنبال تو می‌گرده. به کرّات پیش میاد که یکی از دور بلند اسمتو صدا می‌کنه. وقتی می‌ری سر کلاس بچه‌ها که حالا تو رو دوستِ خودشون می‌دونن برات جا می‌گیرن. از دیدنت خوشحال می‌شن و بهت صبح به خیر می‌گن و لبخند می‌زنن. با همدیگه تصمیم می‌گیرید که برای گردش بین کلاس‌ها یا بعد از دانشگاه کدوم رستوران و کافی‌شاپ برید. در خیابون که راه می‌ری راه به راه آشنا می‌بینی. آشناها هم تو رو می‌بینن. اون‌هایی که بیشتر دوستت دارن وسط راهشون می‌ایستن و باهات سلام علیک می‌کنن. هر جا که می‌ری رفتن‌ت و بودن‌ت موضوع مهمیه. 

الان که سال چهارم زندگی در غربت رو می‌گذرونم می‌تونم بگم امسال برای اولین بار با دو نفر از هم‌کلاسی‌هام واقعاً دوست شدم. یعنی برای اولین بار دو نفر هستن که وسط راهرو من رو می‌بینن و می‌ایستن و منتظر می‌شن که من بهشون برسم یا خودشون به سمتم حرکت می‌کنن. در سه سال اول دانشگاه همچین صحبت‌هایی نبود. تک و توک کسانی بودن که برای انجام دادن تکالیف کلاسی ازشون کمک می‌گرفتم یا سر کلاس با هم چهار تا کلوم رد و بدل می‌کردیم. اما هیچ‌کدوم‌شون واقعاً من رو نمی‌دیدن. هیچ‌کدوم‌شون با دیدن من در وسط جمعیت کلاس چشماشون نیمچه برقی نمی‌زد. هیچ‌کدوم‌شون منتظرم نمی‌شدن که از بوفه قهوه و کیک بخرم و بعد برم باهاشون بشینم یه گوشه و درباره‌ی مسائل غیردرسی گپ بزنیم. به من که می‌رسیدن همیشه عجله داشتن و باید جای دیگه‌ای می‌بودن. رسیدن به این سطح آشنایی و در واقع دوستی با هم‌کلاسی‌های غیرایرانی‌ام ۳ سالِ تمام طول کشید. این سطح که دیگه خودشون بدون این که باهاشون قرار خاصی بذاری بیان سراغت و بخوان باهات معاشرت کنن. قرار گذاشتن با هم‌کلاسی‌ها از روی ساعت و با تعیین دقیق محل رو که از همون سال دوم یاد گرفتم، اما قرار گذاشتن نشون‌دهنده‌ی نزدیکی نیست. دقیقاً برعکس، قرار نگذاشتن و با هم معاشرت کردن نشون از نزدیکی آدم‌ها داره. این که یکهو وسط جمعیت چشم‌شون تو رو بگیره و صدات بزنن. من اگرچه آدم فوق اجتماعی‌ای نیستم، اما توی کشور خودم گوشه‌گیر هم نبودم. با این که الان بیشتر دوست‌های قدیمِ ایرانم هم در اطراف و اکناف جهان پراکنده هستند و حتی تو ایران هم تنهایی انتظارم رو می‌کشه، اما یه زمانی بود که توی کشور خودمون بودیم و به دفعات از دور همدیگه رو می‌دیدیم و با هم بای‌بای می‌کردیم و منتظر می‌شدیم که یکی‌مون به اون یکی برسه، یا حتی بهترش، دوتایی‌مون به سمت همدیگه حرکت می‌کردیم که زودتر به هم برسیم. 

زندگی برای من اونجا بود. زندگی عاطفی من از وقتی اومدم اینجا و دیگه کسی من رو ندید تموم شد. حالا هی بپرسید چرا چرا. زندگی طولانی‌مدت در غربت، به خصوص غربتی که در اون دست کم چند تا دوست و فامیل ایرانی خوب دم دستت نباشن، در درازمدت تو رو می‌کُشه. می‌تونید انکار کنید، اما حتی شما هم وقتی برمی‌گردید با اولین قدمی که روی آسفالت داغون خیابون‌های بچگی‌تون می‌گذارید احساس خواهید کرد: 
خونه اینجاست.


می‌خوام چند تا نکته‌ی کلیدی رو توضیح بدم. 

اول این که من مکالمه‌ی انگلیسی‌م خوبه و هم من حرف بقیه رو می‌فهمم و هم بقیه حرف من رو می‌فهمن. خیلی وقت‌ها با معاشرینم به انگلیسی شوخی‌های سطح بالایی می‌کنم که شاید تا مدت‌ها فقط به فارسی بشه کرد. از اشتباه صحبت کردن هم واهمه ندارم و اگر چیزی رو غلط بگم و تصحیح بشم خرده به دل نمی‌گیرم و اعتماد به نفسم هم از بین نمی‌ره. زبانه دیگه. آدم عین یک بچه‌ی کوچیک شروع می‌کنه همه چیز رو از نو تجربه کردن. شروع می‌کنه ربط دادن موقعیت‌ها و اجسام به کلمه‌ها و جملات ِ زبان جدید. مشکل من در برقراری ارتباط رو نمی‌شه به زبانِ خالی ربط داد. مشکل فراتر از زبانه. 

دوم هم این که این غربتی که تعریف کردم بیشتر به غربت داخلِ محیط آکادمیک دانشگاه (به خصوص مقطع لیسانس که در اون معاشرت‌های در سطح گسترده زیاد رخ می‌ده) مربوط می‌شه. توی خیابون کمتر این حس رو دارم. توی خیابون با بقال‌ها و چقال‌های محل دوست هستم و با آدم‌های آشنای زیادی برخورد می‌کنم. اما توی دانشگاه وضع فرق می‌کنه. به خصوص که تقریباً هیچ ایرانیِ واقعاً ایرانی‌ای هم دور و بر دانشکده هنر و ادبیات نمی‌پلکه و کمتر هم‌وطن می‌بینی.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com