Sunday, March 31, 2013

IT

IT

People have been telling me that
it is useless to write or translate poetry,
and that the rhymes, the rhythm, the meaning,
cannot be transferred into another language;
That poetry is an art long been dead;
That these days we shall dedicate ourselves
To plays and stories.
It is for this reason that I am giving you up today,
Dear old friend,
Dear heartwarming poetry who were there when everybody else was busy living.


I will give it
-poetry-
all that it has given me so far.

I will give it back the life that it lent me
I will give it back the wrecked moments it fixed
I will give it back the joy and sorrow it filled me with
I will return to it all I started gathering from it,
years ago.

But I will also give it one last chance,
I will let it say to me: Go!
And go will I.
Go will I into the green woods and the black nights,
Go will I into the blank canvas it spread along my footsteps.
I will let it be, one last time,
Before I shove it into the closet to which it belongs.

Friday, March 29, 2013

کوک و وصله

 کوک و وصله

صدای او همیشه صدای دوری بود
که من را به خودم بازمی‌گرداند.
دوری‌اش دوری ملایم و پیوسته‌ای بود
که من را به طراوت دنیا پیوند می‌زد. 

صدای او صدای واجبی بود،
آوازی بود،
نغمه‌ای بود،
سازی بود که باید کوک می‌شد.

با دستانِ نرم،
با دستانِ لرزان،
با دستانِ دخترانه‌ی هراسیده،
با دستانِ نیرومندِ جوان
سازش را کوک می‌کنم،
آوازش را به گلو می‌بَرم،
پیراهن‌های مردانه‌اش را،
 جوراب‌های پاره‌اش را،
 زیرپوش‌های سفید سربازی‌اش را،
وصله می‌زنم.


نهم فروردین ۱۳۹۲
مونترآل

Inspired by Max Richter's Sunlight  

تکه‌ای از شعر «هنر گام زمان» هوشنگ ابتهاج - ترجمه‌ی مژده مرعشی


هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

هوشنگ ابتهاج
 

The Art of Stepping Through Time

The world does not begin or end today
Sad and happy hide behind one curtain

If you're on the path don't despair of the distance
Arrival is the art of stepping through time.

 H. E. Sayeh  
(Translated by Mojdeh Marashi & Chad Sweeney)

Monday, March 25, 2013

همه‌ی دیشب منتظرت بودم

از گوشه‌ی کلاس آهنگ کوبیدن پاها بر زمین به گوش می‌رسد. یکی از شاگردها هم‌گام با صدای معلم ضرب گرفته و منتظر است کلاس تمام شود. صدای معلم بدون هیچ نظم خاصی بالا و پایین می‌رود و ضربی که شاگرد با پاهایش گرفته خود را میان آن کلمه‌های جدید گم می‌کند. معلم که از این همه نگاهِ خسته که چند ثانیه یک بار به ساعت‌هایشان نگاه می‌کنند دلش گرفته کلاس را شش دقیقه زودتر تمام می‌کند. برگه‌ی حضور و غیاب را از شاگردی که ته کلاس نشسته تحویل می‌گیرد و از در بیرون می‌رود. قبل از این که کیف و کتابش را ببرد و در اتاق معلم‌ها بگذارد به دستشویی معلم‌ها می‌رود و صورتش را آب می‌زند تا خستگی یک زنگ کسالت‌آور از چهره‌اش رخت ببندد. قبل از آن که از دستشویی بیرون برود نگاهی به گوشی‌اش می‌اندازد. بعد در را با بی‌احتیاطی تمام می‌کوبد و می‌رود.
در دفتر معلم‌ها شیرینی خامه‌ای پخش می‌کنند. بخت درِ کدام خانه را زده است؟ نگار کوچکترین همکار است. هفته‌ی پیش برایش خواستگار آمده. نگار او را پسندیده و همان جلسه‌ی اول بله را گفته. شیرینی شکلاتی گردی را انتخاب می‌کند و در بشقاب می‌گذارد، کنار لیوان بزرگ چایی که یکی دیگر از همکارها برای همه‌شان ریخته. کیفش را از قلاب روی دیوار آویزان می‌کند و مقنعه‌اش را از روی پیشانی به عقب سرش تا می‌کند. گردن‌اش باد می‌خورد و خنک می‌شود. کتابی را که باید زنگ بعد درس بدهد از توی کیفش بیرون می‌آورد. احتیاجی به نگاه کردن نیست. تمامِ دیشب فصلی را که باید امروز درس بدهد از بر کرده است. لیوان چای به دست نشسته دم پنجره‌ی اتاقش و نیمی از حواسش به کتاب و نیم دیگر به بیرونِ پنجره آن‌قدر نشسته تا شب شده. شب، اول روی دیوار همسایه‌ی روبه‌رویی نشسته. بعد کم‌کم از پنجره‌ی نیمه‌باز به درونِ اتاق او سرک کشیده. چراغ‌ها را روشن کرده اما پرده هم‌چنان کنار است. آن بیرون صدای موتورها می‌آید که هر چه به دیروقتِ شب نزدیک‌تر می‌شوند بیشتر گاز می‌دهند. صدای وحشیانه‌شان صدای آزاردهنده‌ی فکرش را خفه می‌کند. سیاهی شب که تابیده درونِ اتاق سیاهی فکرش را محو می‌کند. تکرار کوچه‌ها آزارش می‌دهد.
صبح آفتاب که بیرون می‌زند کیفش را روی دوشش می‌اندازد و از خانه خارج می‌شود. خوب نخوابیده. بچه‌ها سر کلاس نشسته‌اند. پیش پای او نیمی‌شان از جا بلند می‌شوند، نیمی دیگر نیمه‌برخاسته نیمه‌نشسته صبر می‌کنند تا او بیاید تو و بنشیند روی صندلی‌اش. بیرون زمین خیس است. پرده‌ها کنار هستند و آفتاب به درون می‌تابد. صدای پای یکی از شاگردها بدجور اذیتش می‌کند. می‌خواهد به او بگوید آرام بگیرد و بگذارد همه چیز زودتر تمام شود. به آخر زنگ فکر می‌کند، به وقتی که می‌تواند با خیال راحت برود توی دستشویی معلم‌ها و دلش را خوش کند که امروز یک روز دیگر است و شاید خبری شود. چند دقیقه توی دستشویی می‌ماند، جلوی آینه چشم‌هایش را آب می‌زند و بی‌آن‌که خبری شود از دستشویی بیرون می‌رود.
از دفتر معلم‌ها صدای خنده می‌آید. وارد می‌شود. سعی می‌کند لبخند بزند اما کسی به او نگاه نمی‌کند. پس با خیال راحت لبخند را از چهره‌اش محو می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد و منتظر می‌شود جعبه‌ی شیرینی که دست به دست گردانده می‌شود به او هم برسد.

Thursday, March 21, 2013

عیدم مبارک

امروز، اول فروردین ۱۳۹۲، بهترین روز در بیست و سه سال زندگی من بود.
فهمیدم توی این دنیا کسی هست که من رو از تمامِ ایدئولوژی‌هاش بیشتر دوست داره. از نظر من این نهایت خوشبختیه و یقین دارم که همه‌ی آدم‌ها انقدر خوش‌شانس نیستن که همچین کسی رو پیدا کنن. از این که جزو اون دسته‌ی کوچیک آدم‌هایی هستم که موفق به پیدا کردن همچین کسی شده‌اند به خودم تبریک می‌گم.

Tuesday, March 19, 2013

Different Ways to Go

There is first,
of course,
the easiest most joyful way.
Jumping off a bridge
into a vast valley or river.
But there's always the risk
that they might
try to get you back to life,
there might be a telephone
at one end of the bridge
a simplistic therapist on the other side
talking you into his version of reality.
You do not want that,
you do not want to argue for your choices
in those last moments you have left.

Then there is,
obviously,
a safer way,
less prone to the intrusion of 
nobodies trying to talk you back to life.
Those pills that you often did not take
out of fear for your health.
Now that your health is going to die with you,
you're finally off the hook.
But then again you might be caught off-guard,
a friend might call from somewhere far away,
you will not pick up,
then a few hours later
the janitor will open your door with her spare keys,
see you lying silent and almost dead on the couch.
Next thing you wake up in the hospital,
next to all those people striving to remain alive.
No you do not want that.
You do not want life mocking you in the face.

Perhaps there are better ways,
perhaps.
Cutting your wrist and drowning in your own blood.
But what will you do with old memories then?
Memories of childhood, when your mum would say
"careful with the knife",
and you learnt this one single lesson perfectly well,
and you never played with sharp objects, ever.
No, this is even worse than the intrusion of the janitor,
or the therapist over the telephone.
You do not want happy distracting memories in those last moments.
You should forget it all,
Forget that you were once loved.

But you,
you will never make that last move.
Instead, you will learn to live with your pain,
because,
you
are also one of those who were taught to walk lightly on atrocious clouds,
and to turn any darkness into blinding light,
and any lightness into a means to fly.

Monday, March 18, 2013

نظم دادن به تفکرات آشفته

در چند روز اخیر فکرهای زیادی راجع به خودم و زندگیم کرده‌ام. در حین این افکار بسیار مغموم و غمگین گشته‌ام. اما اکنون احساس می‌کنم به پایان این برهه‌ی تفکراتم نزدیک می‌شوم و دارم به نتیجه می‌رسم. می‌پرسید چطور؟

 اول از همه این که مسأله‌ی خاصی در مورد دنیای مدرن وجود دارد. کاری هست که دنیای مدرن با انسان مدرن می‌کند. او را وادار می‌کند همواره در حال فرار باشد. انتخاب‌ها زیاد است و انسان‌ها یاد می‌گیرند که فرار کنند. در ابتدای کار فرار کردن بسیار جذاب و دلفریب به نظر می‌رسد. اما رسد کار آدمی به جایی که دیگه کم‌کم از خودت هم فرار می‌کنی. از اون مهم‌تر این که نتیجه‌ی این فرار «رخوتناک شدن جان و تن» است. نه بدن‌ت و نه ذهن‌ت انرژی تمرکز بر روی کارهای مفید و به‌دردبخور را نخواهند داشت. مدام از این‌جا به آن‌جا می‌پَرد ذهن‌ت، تن‌ت. قرار نداری. این البته فقط خاصیت دنیای مدرن نیست، شاید خاصیت جوانی هم باشد، اما دنیای مدرن آن را شدیدتر می‌کند. فرار کردن تا اندازه‌ای خوب است، اما یک جایی باید با خودت بنشینی و فکر کنی که آیا با فکرِ فرار به جایی می‌رسی؟ بهتر نیست انرژی ذهنی و جسمی‌ات را به جای تمرکز بر فرار به چیزهای مفیدتر و به‌دردبخورتر و دست‌یافتنی‌تر معطوف کنی؟

من به عنوان یک جوان بیست و چند ساله ایده‌های زیادی درباره‌ی زندگی حرفه‌ای خود دارم. پروژه‌های زیادی در ذهن دارم که هنوز آن‌ها را به انجام نرسانده‌ام. علت آن تنها کمبود وقت نیست. علت مهم‌تر آن این است که ذهن من در پس پرده‌های لرزانش مدام به فرار فکر می‌کند و قرار ندارد. فرار از خودم، از اطرافیانم، از محیط. از هر چیزی که به آن برخورد می‌کنم فرار می‌کنم. آیا این خوب است؟ آیا نشان‌دهنده‌ی روشنفکری است؟ خیر. روشنفکر گه خورده است.

حقیقتش چندی‌ست حالم خوش نیست. امشب کمی بهتر شده‌ام. فکر فرار من را آزار داده است. از فرار کردن سیر شده‌ام. دلم می‌خواهد یک جا بنشینم به کارهایی بپردازم که همیشه آرزویشان را داشته‌ام، بدون این که دیگر فکر فرار در پس پرده‌ی ذهنم باشد -و خوشبختانه این شانس را دارم که کارهایی که همیشه آرزویشان را داشته‌ام به مکان خاصی بند نیستند و در هر نقطه‌ای از دنیا نسبتاً با یک میزان سختی میسّر می‌شوند-. البته -و این نکته خیلی مهم است- فکر نکردن به فرار به معنی سکون نیست. به معنی قرار ندادن اصل بر فرار است. اگر می‌خواهی بروی، برو. اگر می‌خواهی بمانی، بمان. اما زندگی‌ات را اسیر فرار نکن. نگذار اصل بر فرار باشد، اصل باید همیشه بر قرار باشد. قرار درونی. قرار با خود. قرار با دنیای ذهنی خود.

یک پدیده‌ی مهم که می‌خواستم از همان اول به آن اشاره کنم اطرافیان هستند. وقتی عده‌ی کثیری از اطرافیانت را آدم‌هایی تشکیل می‌دهند که هنوز در برهه‌ی فرار هستند و یا برای فرار نقشه می‌کشند و خلاصه آرام و قرار ندارند، تو هم ناخودآگاه احساس می‌کنی باید فرار کنی -تویی که تا دیروز انقدر آرامش درونی داشتی و فکر می‌کردی با انگیزه و استعدادی که داری به پروژه‌هایت خواهی رسید و لذت رسیدن را هم خواهی چشید-. خب البته درست است که فرار بیشتر فرارِ جغرافیایی است، اما فقط هم آن نیست. بخش مهم‌ترش فرار ذهنی است. آدم‌هایی که قرار ندارند و نمی‌دانند با زندگی‌شان چه کنند یا چه می‌کنند، همیشه در حال چنگ انداختن به معیارهای جمعی هستند و اگر کسی به معیار جمعی چنگ نیندازد منتظر سقوطش می‌نشینند.

حقیقتش فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی فرار کرده‌ام و دیگر به قرار نزدیک می‌شوم. باز هم تأکید می‌کنم که فرار نکردن معادلِ سکون نیست، معادلِ لذت بردن از حرکت و زوری نبودنِ آن است.

Sunday, March 17, 2013

ببار ای ابرکم

از پسِ بارون، مردها به مردها و زن‌ها به زن‌ها شبیه می‌شوند.

Saturday, March 16, 2013

A window,
A door,
Walls.

If I were to summarize my life in a few words,
that would be all I'd say,
that would be all.

Friday, March 15, 2013

غربتِ دانشگاه

این حقیقت که در بین اون همه جمعیت کسی نیست که تو رو به اسم صدا بزنه و دنبال تو بگرده در دراز مدت تو رو می‌کُشه. 

مردم زیاد توضیح نمی‌دن که دلتنگی غربت دقیقاً یعنی چه، یا دردی که آدم‌ها دور از خونه‌شون می‌کِشن چه بویی می‌ده. دلتنگی غربت دلتنگی برای دیده شدنه. برای این که وقتی از یک کلاس به کلاس دیگه‌ای می‌ری توی راهروها آشناهایی رو ببینی که منتظرت بایستن که بری طرفشون یا خودشون بیان طرفت و باهاشون حرف بزنی و خوش و بش کنی. این سطح از آشنایی در کشور مادری آدم به آنی به وجود میاد. از اولین جلسه‌ی سال اول که می‌شینی سر کلاس، اگر از سطح اجتماعی بودن مناسبی برخوردار باشی، آدم‌ها شروع می‌کنن به دیدنت. از هفته‌ی بعد سر هر کلاسی که می‌ری دیده می‌شی. کم‌کم شروع می‌کنی به گرم گرفتن با هم‌کلاسی‌ها. زنگ‌های تفریح و بین کلاس‌ها وقتی بچه‌ها دسته‌جمعی می‌رن طرف بوفه ناخودآگاه چشم‌هاشون دنبال تو می‌گرده. به کرّات پیش میاد که یکی از دور بلند اسمتو صدا می‌کنه. وقتی می‌ری سر کلاس بچه‌ها که حالا تو رو دوستِ خودشون می‌دونن برات جا می‌گیرن. از دیدنت خوشحال می‌شن و بهت صبح به خیر می‌گن و لبخند می‌زنن. با همدیگه تصمیم می‌گیرید که برای گردش بین کلاس‌ها یا بعد از دانشگاه کدوم رستوران و کافی‌شاپ برید. در خیابون که راه می‌ری راه به راه آشنا می‌بینی. آشناها هم تو رو می‌بینن. اون‌هایی که بیشتر دوستت دارن وسط راهشون می‌ایستن و باهات سلام علیک می‌کنن. هر جا که می‌ری رفتن‌ت و بودن‌ت موضوع مهمیه. 

الان که سال چهارم زندگی در غربت رو می‌گذرونم می‌تونم بگم امسال برای اولین بار با دو نفر از هم‌کلاسی‌هام واقعاً دوست شدم. یعنی برای اولین بار دو نفر هستن که وسط راهرو من رو می‌بینن و می‌ایستن و منتظر می‌شن که من بهشون برسم یا خودشون به سمتم حرکت می‌کنن. در سه سال اول دانشگاه همچین صحبت‌هایی نبود. تک و توک کسانی بودن که برای انجام دادن تکالیف کلاسی ازشون کمک می‌گرفتم یا سر کلاس با هم چهار تا کلوم رد و بدل می‌کردیم. اما هیچ‌کدوم‌شون واقعاً من رو نمی‌دیدن. هیچ‌کدوم‌شون با دیدن من در وسط جمعیت کلاس چشماشون نیمچه برقی نمی‌زد. هیچ‌کدوم‌شون منتظرم نمی‌شدن که از بوفه قهوه و کیک بخرم و بعد برم باهاشون بشینم یه گوشه و درباره‌ی مسائل غیردرسی گپ بزنیم. به من که می‌رسیدن همیشه عجله داشتن و باید جای دیگه‌ای می‌بودن. رسیدن به این سطح آشنایی و در واقع دوستی با هم‌کلاسی‌های غیرایرانی‌ام ۳ سالِ تمام طول کشید. این سطح که دیگه خودشون بدون این که باهاشون قرار خاصی بذاری بیان سراغت و بخوان باهات معاشرت کنن. قرار گذاشتن با هم‌کلاسی‌ها از روی ساعت و با تعیین دقیق محل رو که از همون سال دوم یاد گرفتم، اما قرار گذاشتن نشون‌دهنده‌ی نزدیکی نیست. دقیقاً برعکس، قرار نگذاشتن و با هم معاشرت کردن نشون از نزدیکی آدم‌ها داره. این که یکهو وسط جمعیت چشم‌شون تو رو بگیره و صدات بزنن. من اگرچه آدم فوق اجتماعی‌ای نیستم، اما توی کشور خودم گوشه‌گیر هم نبودم. با این که الان بیشتر دوست‌های قدیمِ ایرانم هم در اطراف و اکناف جهان پراکنده هستند و حتی تو ایران هم تنهایی انتظارم رو می‌کشه، اما یه زمانی بود که توی کشور خودمون بودیم و به دفعات از دور همدیگه رو می‌دیدیم و با هم بای‌بای می‌کردیم و منتظر می‌شدیم که یکی‌مون به اون یکی برسه، یا حتی بهترش، دوتایی‌مون به سمت همدیگه حرکت می‌کردیم که زودتر به هم برسیم. 

زندگی برای من اونجا بود. زندگی عاطفی من از وقتی اومدم اینجا و دیگه کسی من رو ندید تموم شد. حالا هی بپرسید چرا چرا. زندگی طولانی‌مدت در غربت، به خصوص غربتی که در اون دست کم چند تا دوست و فامیل ایرانی خوب دم دستت نباشن، در درازمدت تو رو می‌کُشه. می‌تونید انکار کنید، اما حتی شما هم وقتی برمی‌گردید با اولین قدمی که روی آسفالت داغون خیابون‌های بچگی‌تون می‌گذارید احساس خواهید کرد: 
خونه اینجاست.


می‌خوام چند تا نکته‌ی کلیدی رو توضیح بدم. 

اول این که من مکالمه‌ی انگلیسی‌م خوبه و هم من حرف بقیه رو می‌فهمم و هم بقیه حرف من رو می‌فهمن. خیلی وقت‌ها با معاشرینم به انگلیسی شوخی‌های سطح بالایی می‌کنم که شاید تا مدت‌ها فقط به فارسی بشه کرد. از اشتباه صحبت کردن هم واهمه ندارم و اگر چیزی رو غلط بگم و تصحیح بشم خرده به دل نمی‌گیرم و اعتماد به نفسم هم از بین نمی‌ره. زبانه دیگه. آدم عین یک بچه‌ی کوچیک شروع می‌کنه همه چیز رو از نو تجربه کردن. شروع می‌کنه ربط دادن موقعیت‌ها و اجسام به کلمه‌ها و جملات ِ زبان جدید. مشکل من در برقراری ارتباط رو نمی‌شه به زبانِ خالی ربط داد. مشکل فراتر از زبانه. 

دوم هم این که این غربتی که تعریف کردم بیشتر به غربت داخلِ محیط آکادمیک دانشگاه (به خصوص مقطع لیسانس که در اون معاشرت‌های در سطح گسترده زیاد رخ می‌ده) مربوط می‌شه. توی خیابون کمتر این حس رو دارم. توی خیابون با بقال‌ها و چقال‌های محل دوست هستم و با آدم‌های آشنای زیادی برخورد می‌کنم. اما توی دانشگاه وضع فرق می‌کنه. به خصوص که تقریباً هیچ ایرانیِ واقعاً ایرانی‌ای هم دور و بر دانشکده هنر و ادبیات نمی‌پلکه و کمتر هم‌وطن می‌بینی.

Saturday, March 9, 2013

Departure of the Violets

 این هم ترجمه‌ی جدید من از «کوچ بنفشه‌ها»‌ی شفیعی کدکنی به مناسبت نزدیک شدنِ بهار


In the last days of March
departure of the migrant violets
is beautiful
In the bright midday of March
When they move the violets
from beneath the cool shades
wearing the satin robe  
of the fragrant breeze of spring
with root and soil
their portable fatherland
in small wooden planter boxes
to the corner of the street
Stream of a thousand murmurs
boiling in me
If
If one could
one day
like violets
in boxes filled with soil
take his motherland
along with himself
wherever heart desired
In the brightness of the rain
In the freshness of the sun


هزار راه نرفته

تصمیمم رو گرفتم. می‌خوام کاری رو که انقدر دوستش دارم انجام بدم. برام مهم نیست چقدر موفق می‌شم. نمی‌خوام به پایانِ راه فکر کنم. فکر کردن به پایان غم‌انگیزترین کار دنیاست. می‌خوام با دستای خودم به آرزوهای خود خودم برسم -آرزوهایی که کس دیگه‌ای برام تعریفشون نکرده و با دلِ خودِ خودم طرح اولیه‌شون رو کشیدم. می‌خوام آرزوهام رو با سلیقه‌ی خودم رنگ‌های دلربا بزنم.

Saturday, March 2, 2013

جایی که گذشته‌هام

آفتاب اریب افتاده است توی اتاق. سپهر نشسته است کنج دیوار و سوسن را نگاه می‌کند که توی رختخوابش آهسته چشم‌هایش را باز می‌کند. او مدت‌هاست که دیگر عاشق نیست. سوسن که چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا چشم‌هایش کامل باز شود نگاهش به سپهر می‌افتد. سپهر نگاهش را می‌دزدد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و به آفتاب که با شدت به درون می‌تابد. دستش را به دیوار کنار پنجره می‌گیرد و از روی زمین بلند می‌شود. سوسن با نگاهش او را دنبال می‌کند که می‌رود توی هال. توی آشپزخانه که می‌رود سوسن گم‌اش می‌کند.

زیر کتری از وقتی او بیدار شده است روشن است. قوری چای را از روی کابینت برمی‌دارد و توی تفاله‌دان داخل سینک ظرفشویی خالی می‌کند. چای عطری را از توی قفسه‌ی فلزی برمی‌دارد و با دست کمی توی قوری می‌ریزد. آشپزخانه را عطر هِل پُر می‌کند.

سوسن پنجره را باز می‌کند. آفتاب گرمایش را هُل می‌دهد داخل اتاق. اول مرداد است. حوله‌اش را از توی کمد لباس‌هایش برمی‌دارد و می‌رود توی حمام. زیر دوش برای خودش آهنگ نمی‌خواند. به صدای سپهر گوش می‌دهد که پای تلفن با کسی صحبت می‌کند. شیر آب را می‌بندد که صدا را بهتر بشنود. چشم‌هایش کفی می‌شوند. به ناچار دوباره شیر آب را باز می‌کند و سریع دوشش را تمام می‌کند.

صدای ماشین سپهر که رفته‌رفته یواش می‌شود می‌آید داخل و در بالکن را می‌بندد. حوله را از دور سرش برمی‌دارد و موهای کوتاهش را سشوار می‌کشد. منتظر تلفن است اما تلفن زنگ نمی‌زند. می‌رود برای خودش چای می‌ریزد. چای با عطر هِل. نان بربری مانده از دیروز را از توی یخچال بیرون می‌آورد. بوی کره و مربای بالنگ از کجا می‌آید؟ شاید سال‌ها از آخرین باری که مربای بالنگ خورده است گذشته باشد. آخرین بار شیراز بود؟ یا برازجان؟ که مهمان داشتند و در خانه شیرینی و بیسکوییت نبود. مادرش برای مهمان چای به همراه مربای بالنگ آورد. در نعلبکی سفید با لبه‌ی طلایی. پدرش آن موقع کجا بود؟ لابد همان‌جا که همیشه بود. همان‌جا که همیشه مردهای زندگی‌اش می‌رفتند. توی تونلی تاریک که او راهی به آن نداشت. شاید هم زیادی بدبین بود. شاید پدرش آن موقع که مادرش مهمان داشت نشسته بود کنار مهمان و مجلس را گرم می‌کرد. اما این‌ها مهم نبودند. هیچ کدام این‌ها تصویری از پدرش به او نمی‌دادند. تصویر پدر را مادر می‌داد. و آن روز که مادر مربای بالنگ برای مهمان آورد برای پدر چای و نعلبکی جداگانه نیاورده بود. سینی چای را به خوبی به یاد می‌آورد. دو استکان چای و یک نعلبکی مربای بالنگ.

تلفن زنگ نمی‌زند. خسته از صبر کردن مانتویی روی شانه‌هایش می‌اندازد، صندل دم در را می‌پوشد، کیف پولش را برمی‌دارد و می‌رود بیرون.

درون همه‌ی آدم‌ها چند تا جمله بیشتر نیست. جمله‌هایی که بالاخره یک روز گفته می‌شوند. جمله‌ی بعضی‌ها این است: «جز به زبان مادری نمی‌توان نوشت». جمله‌ی بعضی دیگر این است: «زبان مادری‌ام را گم کرده‌ام». جمله‌ی آدم‌ها با هم فرق می‌کند. اما هر کدام‌شان چند جمله بیشتر ندارند. بقیه همه‌اش وراجی است. اگر صبح که بیدار می‌شوند صبحانه‌ای نخورند، خرید کوچکی از مغازه‌ی سر راه نکنند، سرکی از پنجره‌ی اداره به بیرون نکشند، آن وقت دیگر چیزی برای گفتن نخواهند داشت. یک روز حرف‌هایشان تمام می‌شود. می‌شود قصه را از اول شروع کرد.

سوسن به مزرعه بازمی‌گردد. به مزرعه‌ی پدری. توی مزرعه مانتوی سرمه‌ای‌اش را از تن درمی‌آورد و به جای آن پیراهن یقه‌گرد قرمز آجری به تن می‌کند. پدرش در مزرعه نیست. مادرش لابلای درخت‌های نخل گم شده. پدر لابلای درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر نمی‌خواهد پیدا شود. وقتی عشق تمام می‌شود اطرافیان سرک می‌کشند داخل زندگی عاشقِ دیروز و آدمِ امروز. همه‌شان می‌دانستند و همه‌شان به تو گفته بودند. پدر و مادرش سنتی ازدواج کرده بودند. سنت در جای جای خانه‌شان اتراق کرده بود. توی پتوی بته‌جقه‌دار تازه‌عروس، روی گلیمِ زیر پا، کنار درِ زنگ‌زده‌ی توالتِ توی حیاط. مادرش همیشه این‌طور نبود. اول‌ها که او به دنیا آمده بود خوشی در آن خانه و مزرعه جریان داشت. جمعه‌ها بساط پختن مربا برپا بود. پدر که از مزرعه می‌آمد مادر را می‌بوسید. مادر زیبا می‌شد. موهایش بلند بود. جهازی که از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر آورده بود چند قلم بیشتر نبود. یک گبه که انداخته بودند روی زمین آشپزخانه. یک یخچال قراضه و یک دست بشقاب. پدرش یخچال را از سال‌ها قبل نگه داشته بود برای روزی که دخترش را شوهر دهد. یک روز دمِ عید رفته بود از سمساری برِ بازار یخچال را خریده بود. پولش کافی نبود. قرار شده بود در چند ماه آینده هر بار که به شیراز می‌رفت برای مرد فروشنده عرق بهارنارنج بیاورد. برادر مرد عطار بود. پدر چند بار عرق بهارنارنج به برازجان می‌آوَرَد. یک روز مرد سمسار می‌گوید که معامله‌ی پایاپای تمام است. پدر یخچال را گوشه‌ی انبار نگه می‌دارد. مادر روز عروسی یخچال را از پدرش هدیه می‌گیرد.

پدر لابلای تمام درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر پیدا نمی‌شود. آفتاب غروب می‌کند. پدر به داخل خانه برمی‌گردد. زیر کتری را روشن می‌کند. از داخلِ یخچال نان بربری که صبح خریده است را در می‌آورد.

مادر جمله‌هایش را از دست داده است. برخی می‌گویند مشاعرش را. اما سوسن می‌داند مادر سالم است، فقط به دنبال جمله‌های از یاد رفته‌اش است. روزها در نخلستان‌های اطراف خانه به دنبال آدم‌های دیگر می‌رود. جمله‌های آن‌ها را گوش می‌کند. کلمه‌هایشان را تعقیب می‌کند و چیزی از گذشته‌ی خود را آن‌جا نمی‌یابد. دم غروب که آسمان سرخابی می‌شود از خستگی پای درخت نخل خوابش می‌برد و خواب بچگی‌اش را می‌بیند.

خواب شهری که تابستان‌ها با مادرش به آن‌جا سفر می‌کرد. خواب شهر مادری‌اش را. شهر پدرش که آن همه سال در تیرگیِ درخت‌های بلندش زندگی کرده است خیال‌های او را کدر کرده است، اما شهر مادری هر تابستان او را به خواب خوشی فرو می‌برد که در آن عطر کلوچه می‌پیچد و بوی شالیزار مشامش را نوازش می‌دهد. صبح‌های تابستان با صدای قوقولی قوقوی دو تا خروس‌هایشان از خواب بیدار می‌شود. مادر کنار خواهرانش نشسته است و شکر را با کره‌ی محلی هم می‌زند و پخش می‌کند روی خمیر از دیشب مانده. بعد روی آن را یک لایه‌ی دیگر خمیر می‌گذارد. خواهر جوان‌تر پای تنور می‌ایستد و مواظب است خمیرها نسوزند. خواهر بزرگتر کلوچه‌ها را لای روزنامه می‌پیچد و به بازار می‌برد. عصر همیشه بعد از ناهار کلوچه‌ی تازه می‌خورند با چای. عطرِ هل در دماغ مادر می‌پیچید. دماغش تیر می‌کشد. خواهرهایش یکی یکی از خوابش محو می‌شوند. مادر بیدار می‌شود. در بیداری‌اش باز خود را گم می‌کند.

سوسن به خانه باز می‌گردد. بوی مربای بالنگ می‌آید و بوی کلوچه‌ی داغ فومن. خانه به سوسن باز نمی‌گردد.

چطور به دنیا و به خودمان عشق بورزیم

زنِ آزاد،
زن نه زنِ در مقابلِ مرد،
زنِ قد عَلَم کرده در مقابلِ خویش،

زن نه زنِ جلوی آینه،
زنِ بی‌خیال
زنِ بی‌ماتیک خوشگل
زنِ باماتیک هم‌چنان خوشگل
زنِ بی‌حجاب،
زنِ بی‌پرده،
زنِ بی‌چشم‌بند،
زن جلوی پنجره، جلوی آفتاب
-ایستاده به جای نماز از زندگی لذت می‌برد- 

زن نه زنِ ساخته‌ی تهمینه میلانی، 
زن زنِ رها از قید و بند دشمنی
زنِ عشق‌باخته
زنِ دوباره‌ازنوخاسته
زنی که خودش زندگی‌ش رو ساخته.

Friday, March 1, 2013

ای قشنگ‌ترین جمله‌ی دنیا

دختره به پسره می‌گه: «بگو که برای همیشه اومدی که بمونی!»
پسره می‌گه: «اومدم برایِ همیشه بمونم».
والسلام، نامه تمام.

با تشکر از خانم‌ها ساناز و آقایان امید به خاطر مکالمه‌ی خوبشون

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com