Friday, February 22, 2013

هم‌دم کش‌دار

شب قبل از رفتن توی رختخوابِ گرم و نرم زمستانی برای ساعتی دور خانه در جاهای مختلف وول می‌زد. اول از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه کوچ می‌کرد و خودش را در نرمی آن ول می‌داد. کمی بعد کوسن روی کاناپه را به دسته‌ی کاناپه تکیه می‌داد و برای نیم ساعتی اون‌جا دراز می‌شد و چرت می‌زد. کم‌کم خنکای شبانه به بدنش رسوخ می‌کرد و مجبور می‌شد بلند شه لحافِ روی تخت رو برداره و بندازه روی خودش. در حین رفتن از کاناپه به سمت تخت به منظور برداشتن لحاف ناگهان تصمیمش عوض می‌شد و راهش رو به سمت دستشویی کج می‌کرد. مسواکش رو از توی لیوان برمی‌داشت و خودش رو مجبور می‌کرد که سه دقیقه مسواک زدنش رو طول بده. بعد از دستشویی بیرون می‌اومد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کرد و می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش.

تازگی‌ها پهنایش از درازایش پیشی گرفته بود. از کنار که به تنش نگاه می‌کردی مثل این می‌مونست که از جلو به تنش نگاه کنی. مثل تنه‌ی درخت گردِ گرد بود. شب‌ها که می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش فرصتی برای فکر کردن به این قبیل مسائل بی‌فایده دست می‌داد. چاق بودن و چاق‌تر شدن، تنهایی همیشگی، دوست نداشتن آدم‌ها، زبان‌نفهمی خودش و دل‌تنگی‌هایی که مدام در رفت و آمد بودند و با خوردن یک لیوان چای و پولکی به سراغش می‌اومدند و در همان حین که به سراغش می‌آمدند از دستش فرار می‌کردند و به ناکجاآبادی می‌رفتند تا روزی دیگر موقع رد شدن از عرض خیابان و برخورد ناگهانی با آدمی از امروز که به آدمی از دیروز می‌مانست سر بر آورند. زندگی‌اش نرم و آرام در جریان بود و عشق‌های زیادی هم داشت. عشق به آدم‌ها، عشق به چیزها، عشق به مزه‌ها و بوها، عشق به گذشته‌ها و عشق به دنیا. اما شب‌ها که توی تاریکی و سکوت پس از نیمه‌شب کم‌کم آماده می‌شد تا به خواب فرو رود عشق‌های زندگی‌اش کنار می‌رفتند و مصیبت‌ها به وسط میدان فکر و خیالش پرتاب می‌شدند.

در شبانه‌روز لحظه‌ای هست طلایی، لحظه‌ای که در حین آن زندگان از گذشته به آینده کوچ می‌کنند -از روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده می‌شد به روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده خواهد شد. در آن لحظه‌ی طلایی شبانه‌روز اگر در رختخواب گرم و نرم زمستانی‌ات باشی و تنها هم‌دمت صدای نفس‌های خودت باشد به چیزهایی فکر خواهی کرد که از جنس خواب خواهند بود. کمی گنگ، کمی ارعاب‌انگیز، کمی غمگین، کمی پرهیاهو و کمی زیبا.

لحظه‌ی طلایی او همیشه کش می‌آمد و کش می‌آمد. به چیزهای زیادی فکر می‌کرد. به آدم‌های بی‌پیچیدگی و به آدم‌های پُر خَم و تاب. آدم‌ها مهمترین سرچشمه‌ی تمام فکرهای طلایی او بودند. آدم‌های بی‌پیچیدگی حضورشان کسی را زخمی نمی‌کند و مرگ‌شان هم کسی را نمی‌کشد. همسایه‌ها و فامیل دور با کت و کراوات مشکی سر مراسم تدفین آدم‌های بی‌پیچیدگی ظاهر می‌شوند، گل می‌آورند و منتظر می‌شوند تا قیمه‌ای نصیب شکم‌شان شود، حلوایی بخورند و پودر نارگیلِ روی خرمایی را با حواس‌پرتیِ تمام قبل از بلعیدنِ خرما به هوا فوت کنند. آدم‌های بی‌پیچیدگی وقتی می‌میرند دنیا از حضورشان خالی نمی‌شود. آن پُر خَم و تاب‌ها اما وقتی می‌میرند در واقعیت نمی‌میرند و وقتی هم که زنده‌اند در واقعیت مُرده‌اند. در حضور و عدم حضورشان همیشه تناقضی هست که زخمی‌ات می‌کند. وقتی مُردند همیشه رد پای زندگی کردن‌شان در جای جای دنیای بازماندگان‌شان باقی می‌ماند: در مغازه‌ی آب‌هویج‌فروشی، در حرف‌هایی که نزده باقی گذاشته‌اند و در لحظه‌هایی که در آینده این‌طور تعریف خواهند شد که می‌شد در کنارشان باشی و نیستی. وقتی هم که زنده‌اند در شلوغی زندگی‌ات گم‌شان خواهی کرد و محکوم خواهی بود که با آن آدم‌های بی‌پیچیدگی که بود و نبودشان دنیا را تکان نمی‌دهد راه بروی و حرف بزنی و سر و صدای بی‌معنی‌شان را تاب بیاوری.

هر شب قبل از رفتن به رختخواب مدتی درنگ می‌کرد. این پا و آن پا می‌کرد. از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه می‌غلتید و خوابیدنِ واقعی را به تأخیر می‌انداخت. خزیدن لای آن لحاف گرم و نرم به معنی نزدیک شدنِ لحظه‌ی طلایی می‌بود. و او که تا ابد در لحظه‌ی طلایی کش‌دارش به آدم‌ها فکر می‌کرد و در خوابش برای‌شان جا باز می‌کرد و باهاشان می‌جنگید و تنهایی‌اش را به رختخواب می‌بُرد.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com