Tuesday, February 26, 2013

I want to unfold

I want to unfold. Nowhere I wish to stay crooked, bent; for there I would be dishonest, untrue.  
Rainer Maria Rilke

راحته فراموش کردنِ عشقی که از پی سال‌ها به دنیا اومده، 
راحته بین این همه چهره‌ی جدید که هر روز می‌بینیم فراموش کردنِ چهره‌های قدیمی،
فراموشی میوه‌ی دنیای امروزه.

از دنیای امروز شاکی‌ام.
سال‌های آغازین جوانی که سپری می‌شن دنیا مجبورت می‌کنه خودت رو تنگ‌تر و تنگ‌تر کنی.
مجبور می‌شی دوست داشتن‌هات رو روی کاغذ به ثبت برسونی،
و ثانیه‌شماری کنی برای زمانی که به میل خودت می‌تاختی و می‌تاختی.
و حسرت بخوری.
حسرت یگانه خدای سرزمین خودت بودن رو.
باید خودت رو توی هزاران چین و تای کاغذهای مچاله جا بدی. 

سن که رفت بالا، کم‌کم یاد می‌گیری درتو بذاری و بری.
من نمی‌خوام درمو بذارم.
نمی‌ذارم.
من نمی‌رم.
همین‌جا هستم.
خاری در چشم شما.

Monday, February 25, 2013

Communism is not dead

برای برجسته شدن در حرفه‌ی شخصی باید که از سیستم یکپارچه‌سازی که در همه‌ی کشورها حاکم است جدا شد. فرو رفتن در سیستم مانع برجسته شدن می‌شود. وقتی از برجسته شدن حرف می‌زنیم از برجسته شدنِ عمیقی حرف می‌زنیم که باعث می‌شود نام شما متمایز از دیگر نام‌ها شنیده شود. اهمیتی ندارد رشته‌ی شما سینما و تئاتر است و شخصیت برجسته در ذهن‌تان بهرام بیضایی است یا این که رشته‌تان کامپیوتر است و شخصیت برجسته در ذهن‌تان استیو جابز است، بسته به رشته‌ی مورد علاقه‌تون افراد برجسته‌ی رشته‌شان را حتماً تا امروز شناسایی کرده‌اید. همین‌جا خیال‌تان را راحت کنم که منظور من از برجسته شدن پیدا کردن رفاه و آسایش نیست بلکه رسیدن به جایگاه اجتماعی بسیار اغناکننده و رویایی است. پس اگر فکر می‌کنید برجسته شدن صرفاً به معنی پیدا کردن آسایش در زندگی شخصی است احتمالاً این بحث چندان به شما مربوط نیست. اما اگر فکر می‌کنید برجسته شدن هم آسایش شخصی به بار می‌آورد و هم جایگاه رویایی درست جایی آمده‌اید.

برای برجسته شدن باید به دنبال خواصی در درونِ خود باشید، خواصی که سوای سیستمی هستند که شما گاه به ناچار یا به دلخواه در آن فرو می‌روید -سیستم‌هایی مثل مدرسه، دانشگاه، دنیای آکادمیک، دنیای نشر اینترنتی، دنیای پژوهش، و دنیای دفتر و دستک اداره. بسیار پیش می‌آید که ساکنین داخل ایران تصور می‌کنند که در دنیای آزاد خارج برای آن‌ها ریخته شده است و راه برای برجسته شدن‌شان باز است و سقف شیشه‌ای هم وجود ندارد و همه می‌توانند در دنیای آزاد خارج به آرزوهایشان برسند و شخصیت برجسته یا نیمه‌برجسته‌ای در حرفه‌شان بشوند.

خب من امروز آمده‌ام به شما بگویم که گاه حتی در دنیایی بسته‌تر راحت‌تر می‌توان برجسته شد و البته گاه در دنیای بازتر راحت‌تر می‌توان برجسته شد و اصولاً برجسته شدن ربطی به جایگاه جغرافیایی شما ندارد و از درونِ شما سرچشمه گرفته است. نه این که پا را فراتر از اقلیم جغرافیایی مادری گذاشتن فایده‌ای نداشته باشد، من این حق را برای همه قائل هستم که ببینند و تجربه کنند و البته من کسی نیستم که قرار باشد برای کسی حقی قائل باشم اما با این حال مسأله این است که این همه آدم‌هایی که فکر می‌کنند در ایران کسی نمی‌شوند در واقع یا تعریف‌شان از کسی شدن با تعریف من فرق می‌کند یا این که بسیار متوسط هستند و چون نمی‌توانند در ایرانِ تحفه‌ی امروز به جایی که می‌خواهند برسند فکر می‌کنند در کشوری جهان اول خواهند توانست به آن‌جا که می‌خواهند برسند و در واقع تنها عدم لیاقت خود برای برجسته شدن را با از این‌جا به آن‌جا رفتن و مدام فرار کردن توجیه می‌کنند.

البته مثل همیشه خواهند بود افرادی که بگویند شرایط بسیار مهم است و اگر در کشوری آزاد باشی و امکانات پیشرفت برایت محیا باشد و مدرسه‌ی خوب و دانشگاه خوب و محیط سالم و غیره، آن‌گاه می‌توانی از استعدادهای نهفته‌ی درونت بیشترین استفاده را ببری و به سقف آرزوهایت برسی و برجسته یا دست کم نیمه‌برجسته شوی. این دسته افراد به شدت حرص من را در می‌آورند زیرا این موضوع را در نظر نمی‌گیرند که برجسته شدن بیشتر از آن که نیازمند شرایط خاصی باشد نیازمند استعداد است. خودکار خوب و معلم خوب شاگرد خوب نمی‌آفریند. این ذهن شاگرد است که شاگرد خوب می‌آفریند. خودکار خوب و معلم خوب درصد کمی از موضوع هستند و اصل موضوع استعداد درونی فرد است. استعداد درونی را هم نمی‌توان با جای کردنِ خود در قعر سیستم افزایش داد. البته اصولاً استعداد ذاتی است و هر کسی استعداد متمایزی از دیگری دارد، اما اگر هم کسی استعداد چندان قابل توجهی نداشته باشد نباید امید داشته باشد با فرو رفتن در سیستم «برجسته» شود. فرو رفتن در سیستم تنها باعث می‌شود شما تا یک درجه‌ای بالا بروی و بعد چون سیستم لزوماً افرادی را در خود جای داده است که جایگاه بالاتری از شما دارند به کمک همان افراد شما را تشویق و ارضاء می‌کند و گاه به شما نمره‌ی ۲۰ می‌دهد و شما تنها «تصور می‌کنید» که برجسته شده‌اید حال آن که فقط موفق شده‌اید در سیستم خاصی به جایگاه نسبتاً بالایی دست پیدا کنید. اما خارج از سیستم چطور؟ شما خارج از آن سیستم شناخته‌شده که به کمک نیروی جمعی‌اش کارهایتان را روی غلتک می‌اندازد چه کسی هستید و چه توانایی‌های برجسته‌ای دارید؟ آیا باز هم تصور می‌کنید برجسته هستید؟

کلام آخر این که اگر در سیستم غرق شده باشید، به خصوص در سیستم آکادمیک، برجسته شدن‌تان توهمی بیش نخواهد بود. دنیای واقعی (همان دنیایی که بهرام بیضایی و استیو جابز و سهراب سپهری و «محض رضای خدا یک دانشمند مدرن نمی‌شناسم اسمشو بیارم اینجا به ادبیات‌زدگی متهم نشم» از خود بیرون می‌دهد) دنیایی غیرسیستماتیزه است. دنیایی است که دارد رو به جلو حرکت می‌کند و صرفاً به کمک انرژی جمعی سیستم درجا نمی‌زند. البته یکی از خوبی‌های سیستم آکادمیک این است که به شما تلنگر می‌زند و شما را متوجه این موضوع می‌کند که تا وقتی در این سیستم باشید هیچ پخی نخواهید شد و سقف برجسته شدن‌تان عدد ۲۰ خواهد بود. به همین علت فرو رفتن در سیستم و سپس بیرون کشیدنِ خود از آن عمل بسیار پسندیده‌ای است و ابداً اتلاف وقت به شمار نمی‌آید.

البته باز افرادی خواهند گفت که لزومی ندارد برای کمک به دنیا و غیره و ذلک برجسته شویم و همین سیستم خودش کلی خوب است. من هم با این افراد موافقم، سیستم خوب است و شاید دنیا بدون سیستمِ منظم دنیای جذابی نمی‌شد و اصولاً افراد برجسته هم به وجود نمی‌آمدند. اما من نه از کمک به درست کردن اوضاع دنیا حرف زدم و نه از نفع عام. من از نفع شخصی حرف زدم و از میل درونی برخی افراد به برجسته شدن -میلی که در خیلی‌ها، از جمله خود من، هرگز برآورده نشده و اون افراد رو به متهم کردن محیط واداشته. خوشحالم از این که امروز به جایگاهی رسیدم که از متهم کردن محیط دست بردارم و انگشت تقصیر را به سمت خودم نشانه بگیرم که اگر تا امروز برجسته نشده‌ام به خاطر کوتاهی‌های خودم بوده و نه محیط. و البته که لازمه‌ی رسیدن به این جایگاه رفتن و رسیدن و دیدن و چیدن است.

رفتن و همیشه رفتن

به نظرم دیگه وقتشه بپذیریم که آدم‌های دیگر نقاط دنیا هم به طور ذاتی تمایل به «رفتن» دارن. تمایل به «رفتن» یکی از حالت‌های روحی انسانه- مثل امید داشتن، مثل حس مبارزه، مثل حس خلوت‌گزینی، مثل حس هم‌دم‌پذیری و مثل خیلی حس‌های دیگه.

پی‌نویس. من خودم می‌دونم همه حرفام تکراری شدن.

Saturday, February 23, 2013

جیب‌بُری هستم که با آدم‌ها دوست می‌شم تا جیب‌شون رو بزنم.

Cuts


I don't exist in anything but poetry.
I don't exist in novels --at most, in some of their fragments.
My existence is a series of short lines not sequentially arranged. 
I am disorder.
I live in bits and pieces,
I live in fragmented sentences,
I live in cuts.

Cut.
Maybe I am the woman who can go again and again at one simple action.
I am repetitive and each time I give birth to myself, 
I smell different and have a new flavor. 



دوتابودگی از وسط پاره‌ام می‌کند. صدایم نه اینجاست نه آنجا. مهاجرت فقط یعنی همین.

Friday, February 22, 2013

هم‌دم کش‌دار

شب قبل از رفتن توی رختخوابِ گرم و نرم زمستانی برای ساعتی دور خانه در جاهای مختلف وول می‌زد. اول از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه کوچ می‌کرد و خودش را در نرمی آن ول می‌داد. کمی بعد کوسن روی کاناپه را به دسته‌ی کاناپه تکیه می‌داد و برای نیم ساعتی اون‌جا دراز می‌شد و چرت می‌زد. کم‌کم خنکای شبانه به بدنش رسوخ می‌کرد و مجبور می‌شد بلند شه لحافِ روی تخت رو برداره و بندازه روی خودش. در حین رفتن از کاناپه به سمت تخت به منظور برداشتن لحاف ناگهان تصمیمش عوض می‌شد و راهش رو به سمت دستشویی کج می‌کرد. مسواکش رو از توی لیوان برمی‌داشت و خودش رو مجبور می‌کرد که سه دقیقه مسواک زدنش رو طول بده. بعد از دستشویی بیرون می‌اومد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کرد و می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش.

تازگی‌ها پهنایش از درازایش پیشی گرفته بود. از کنار که به تنش نگاه می‌کردی مثل این می‌مونست که از جلو به تنش نگاه کنی. مثل تنه‌ی درخت گردِ گرد بود. شب‌ها که می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش فرصتی برای فکر کردن به این قبیل مسائل بی‌فایده دست می‌داد. چاق بودن و چاق‌تر شدن، تنهایی همیشگی، دوست نداشتن آدم‌ها، زبان‌نفهمی خودش و دل‌تنگی‌هایی که مدام در رفت و آمد بودند و با خوردن یک لیوان چای و پولکی به سراغش می‌اومدند و در همان حین که به سراغش می‌آمدند از دستش فرار می‌کردند و به ناکجاآبادی می‌رفتند تا روزی دیگر موقع رد شدن از عرض خیابان و برخورد ناگهانی با آدمی از امروز که به آدمی از دیروز می‌مانست سر بر آورند. زندگی‌اش نرم و آرام در جریان بود و عشق‌های زیادی هم داشت. عشق به آدم‌ها، عشق به چیزها، عشق به مزه‌ها و بوها، عشق به گذشته‌ها و عشق به دنیا. اما شب‌ها که توی تاریکی و سکوت پس از نیمه‌شب کم‌کم آماده می‌شد تا به خواب فرو رود عشق‌های زندگی‌اش کنار می‌رفتند و مصیبت‌ها به وسط میدان فکر و خیالش پرتاب می‌شدند.

در شبانه‌روز لحظه‌ای هست طلایی، لحظه‌ای که در حین آن زندگان از گذشته به آینده کوچ می‌کنند -از روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده می‌شد به روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده خواهد شد. در آن لحظه‌ی طلایی شبانه‌روز اگر در رختخواب گرم و نرم زمستانی‌ات باشی و تنها هم‌دمت صدای نفس‌های خودت باشد به چیزهایی فکر خواهی کرد که از جنس خواب خواهند بود. کمی گنگ، کمی ارعاب‌انگیز، کمی غمگین، کمی پرهیاهو و کمی زیبا.

لحظه‌ی طلایی او همیشه کش می‌آمد و کش می‌آمد. به چیزهای زیادی فکر می‌کرد. به آدم‌های بی‌پیچیدگی و به آدم‌های پُر خَم و تاب. آدم‌ها مهمترین سرچشمه‌ی تمام فکرهای طلایی او بودند. آدم‌های بی‌پیچیدگی حضورشان کسی را زخمی نمی‌کند و مرگ‌شان هم کسی را نمی‌کشد. همسایه‌ها و فامیل دور با کت و کراوات مشکی سر مراسم تدفین آدم‌های بی‌پیچیدگی ظاهر می‌شوند، گل می‌آورند و منتظر می‌شوند تا قیمه‌ای نصیب شکم‌شان شود، حلوایی بخورند و پودر نارگیلِ روی خرمایی را با حواس‌پرتیِ تمام قبل از بلعیدنِ خرما به هوا فوت کنند. آدم‌های بی‌پیچیدگی وقتی می‌میرند دنیا از حضورشان خالی نمی‌شود. آن پُر خَم و تاب‌ها اما وقتی می‌میرند در واقعیت نمی‌میرند و وقتی هم که زنده‌اند در واقعیت مُرده‌اند. در حضور و عدم حضورشان همیشه تناقضی هست که زخمی‌ات می‌کند. وقتی مُردند همیشه رد پای زندگی کردن‌شان در جای جای دنیای بازماندگان‌شان باقی می‌ماند: در مغازه‌ی آب‌هویج‌فروشی، در حرف‌هایی که نزده باقی گذاشته‌اند و در لحظه‌هایی که در آینده این‌طور تعریف خواهند شد که می‌شد در کنارشان باشی و نیستی. وقتی هم که زنده‌اند در شلوغی زندگی‌ات گم‌شان خواهی کرد و محکوم خواهی بود که با آن آدم‌های بی‌پیچیدگی که بود و نبودشان دنیا را تکان نمی‌دهد راه بروی و حرف بزنی و سر و صدای بی‌معنی‌شان را تاب بیاوری.

هر شب قبل از رفتن به رختخواب مدتی درنگ می‌کرد. این پا و آن پا می‌کرد. از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه می‌غلتید و خوابیدنِ واقعی را به تأخیر می‌انداخت. خزیدن لای آن لحاف گرم و نرم به معنی نزدیک شدنِ لحظه‌ی طلایی می‌بود. و او که تا ابد در لحظه‌ی طلایی کش‌دارش به آدم‌ها فکر می‌کرد و در خوابش برای‌شان جا باز می‌کرد و باهاشان می‌جنگید و تنهایی‌اش را به رختخواب می‌بُرد.

Friday, February 15, 2013

رفتن

آفتابی باشد و سربازی در بیابان
و خاطره‌ای گنگ و دوردست از
دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران.

و سرباز زیر آفتاب داغ بیابان به دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران فکر کند، 
و تو این سر دنیا به خاطره‌ای گنگ و دوردست
از سربازی که زیر آفتاب داغ بیابان به دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران فکر می‌کند
و خودت که هرگز در پوتین سربازی ندیدی‌اش.


به عقب می‌رویم
-ما همیشه به عقب رفته‌ایم،
جلو دشمن در کمین است-
به چهار سال قبل.

خاطره هنوز نوشته نشده است.
زمان هنوز دوپاره نیست.
یک قوری چای است
و چند فنجانِ شاه عباسی
و قند و نبات
و بوی درختانِ آخر بهار
و چند نفر که نشسته‌اند و نشستن‌شان را در ذهن تو ثبت می‌کنند.


آخر بهمن ۹۱ 

Wednesday, February 6, 2013

تکراری‌ها

دقیقاً «چرا» باید این همه آدم روی کره‌ی زمین باشه؟
و این همه تعداد دوست‌داشتنی‌هاشون کم باشه.
و این همه نفرت در دل من باشه.
واقعاً اون کره‌خرهایی که تولیدمثل می‌کنن رو باید پشگل ریخت رو سرشون.
تشکیل خانواده و تولید مثل ساخته‌ی نهادهای مصبی هستن برای این که مصب‌شون گسترش پیدا کنه.
همه هم به یک سنی می‌رسن که فکر می‌کنن باید تشکیل خانواده بدن و توله پس بندازن.
این همه آدم، این همه شباهت بین‌شون، این همه عیب‌های مشترک، این همه تکرار، این همه تکرار
از این همه تکرار آدم به کجا شکایت ببره؟

زندگی باید پاشیدن آب بر باغچه‌ی پُرگُل باشه، نه این همه تکرار همه آدم‌های دیگر.
زندگی باید صبح به صبح با نور آفتاب به طور طبیعی بیدار شدن و سر فرصت صبحانه خوردن باشه.
زندگی باید رفتن تا بقال سر کوچه و خوشحال شدن باشه.
نباید بنشینیم منتظر که یک خوشحالی غیرمنتظره ما رو غافل‌گیر کنه.
زندگی نباید تکرار زندگی همه آدم‌های دیگه باشه.
زندگی باید جدید و نو باشه.
باید برای دل خود آدم باشه.
زندگی باید دل‌ای‌دلی باشه.
این زندگی‌های منطقی و برنامه‌ریزی‌شده و بدون احساسی که همه می‌کنن و از آدم هم توقع‌شو دارن، متأسفم که باید این رو بهتون بگم، ولی اون اسمش زندگی نیست، اسمش کهنگیه.
آدم صبح به صبح که از خواب بیدار می‌شه نباید کهنگی کنه،
روزمرگی رو نمی‌شه کنار زد، روزمرگی تا وقتی که زمان در ما وجود داره وجود خواهد داشت،
ولی می‌شه روزمرگی رو دوست داشت،
می‌شه انقدر با برنامه ۱۰ها سال بعد رو مشخص نکرد،
می‌شه گذاشت هر جا دل می‌خواد بره بره،
می‌شه گذاشت باد دست‌مونو بگیره و ببرتمون جاهایی که انتظار نداشتیم بریم،
می‌شه کهنگی رو کنار گذاشت و روزمرگی رو هم جدی نگرفت و گذاشت زندگی آب پاکی بریزه بر دستان همه‌ی کسانی که می‌خواهند ما هم برای زندگی‌مون زنگ اول و دوم و سوم املاء و ریاضی و جغرافیا تنظیم کنیم.
می‌شه همون باغچه‌ای که دوست داریم رو آب بدیم، صبح به صبح، و انقدر زر مفت نزنیم که ۵ سال دیگه، ۱۰ سال دیگه، ۱۵ سال دیگه، دم نکبت، دم پیری، دم مرگ.
 

مدیونید اگه فکر کنید به خاطر فشار درس زر می‌زنم. درس دیگه برای ما درد نیست، جزوی از زندگی شده. می‌گذرونیمش. اون چیزی که درده خود شما هستید.
در ضمن این پست مخاطب عام دارد پس به خودتون هم نگیرید، اما اگر هم دوست داشتید می‌تونید به خودتون بگیرید اما من مسئول به‌خودگیری‌های شما نیستم.

Saturday, February 2, 2013

بلوغ تاریخی

گذر من از کودکی و نوجوانی به پختگی و بلوغ در اون دوره‌ای رخ داد که متوجه شدم من هم جزوی از جریان تاریخ هستم. فهمیدم که من یک جزیره‌ی تک‌افتاده وسط یک دریای موّاج نیستم. فهمیدم که من هم سوار بر موج‌ام و همون‌جایی می‌رم که کلّ جمعیت می‌رن. در اون لحظه بود که آگاهی تاریخی پیدا کردم. به جریان اطرافم واقف شدم. این آگاهی بیشتر از این که با مطالعه به وجود آمده باشه، با زندگی کردن و دیدن و شنیدن و لمس کردن و افتادن در دریای موّاج حاصل شد.

وقتی از لحظه حرف می‌زنم از لحظه‌ای کش‌دار حرف می‌زنم که قریب به ۴ سال رو در بر می‌گیره. دوره‌ای از زندگی هست که در اون شما قادر نیستید خودتون رو در دل جمعیت ببینید. خودتون رو جدا می‌بینید. عوامل زیادی دور و بر من بودن که بهم کمک کردن خودم رو در دل جمع ببینم و فردیت‌م رو در کنش با جمع کشف کنم.

تا قبل از رسیدن به این نقطه برام سخت بود درک کنم که کلیشه‌های موجود در دنیا تا چه اندازه صحت دارند و تا چه اندازه واقعی هستند. امروز که به اطرافم نگاه می‌کنم خودم رو در وسط جمع می‌بینم -با همون ایرادها، با همون آرزوها، با همون دردها، با همون تقلاها.

Friday, February 1, 2013

غفلت

ما اون‌جا بودیم، اون روزها.
امروز حتی برای ما هم باورکردنی نیست.
فردا دوباره از نزدیک بودنِ چیزهایی که امروز خیلی دور به نظر می‌رسن غافل‌گیر خواهیم شد.
ما که با تعجب تعریف شده‌ایم و با غافل‌گیر شدن.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com