Thursday, January 31, 2013

و این دو تن در تک‌تک لحظه‌های من جاری

از لحاظ تاریخی حضور مامان در خانواده‌ی ما همیشه کم‌رنگ‌تر از حضور بابا بوده. تاریخ همیشه از زبان بابا روایت می‌شد. تاریخ به معنای ملموس اون: قصه‌ی گذشته‌ها. مامان هم قصه‌ی بچگی‌هاش رو می‌گفت، از جنگ با عراق می‌گفت، از فراز و نشیب سال‌های جوانی‌ش، از بچه‌درس‌خون بودنش، از آرزوهاش. بابا شاید حتی کمتر از مامان از بچگی‌هاش گفته باشه برامون، از جوانی‌ش به جز چند خاطره‌ی همیشه‌حاضر چیز زیادی از زبون خودش نشنیدیم. حضور بابا بیشتر به واسطه‌ی تصاویری بود که در ذهن ما ایجاد می‌کرد. همین امروز هم اگر من و خواهرم بریم به محله‌های خیلی قدیمی تهران سرک بکشیم، حتی اگر هیچ خاطره‌ی مشترکی از بابا و اون محله‌ها نداشته باشیم، باز هم یاد بابا می‌افتیم. اگر پیرزن و پیرمردی رو ببینیم و احساسات نوستالژیک درمون بیدار بشن، باز هم در خوابی که در بیداری می‌بینیم بابا رو می‌بینیم.
انگار که پدر کسی‌ست که در نگاه‌مون نفوذ کرده. نگاهی که به دنیای اطراف‌مون داریم خودآگاه و ناخودآگاه بیشتر از هر چیزی تحت تأثیر باباست. تحت تأثیر دو چیز در رابطه با بابا: سعی بر تماماً شبیه به او نبودن و در عین حال عمیقاً شبیه به او بودن.

حضور تاریخی مامان اندک‌تر از باباست، شاید به این خاطر که بابا ذاتاً مهارت بیشتری در بیان درونیات خودش داره در حالی که مامان رو باید.. خب باید دخترش باشی تا بتونی بدونی در هر لحظه‌ای دقیقاً به چه چیزی فکر می‌کنه، باید از درون‌ش بیرون اومده باشی تا بفهمی‌ش. اما همین حضور تاریخی اندکِ مامان در یک لحظه‌هایی به زیر پوست‌مون می‌غلته و نیشگون‌مون می‌گیره. یاد لحظه‌هایی می‌افتیم که مامان با شنیدن اسم آبادان چشم‌هاش برق زده، یاد معلم‌های مدرسه‌ش افتاده، یاد مامانش که بازوهای سفید نرمی داشته و همیشه خسته از کار خونه و بچه‌داری بوده، یاد هندونه خوردن تو هوای داغ تابستون، یاد برادرهاش که دونه به دونه از اون‌جا مهاجرت کردن به جاهای دیگه. وقتی که آدم دور از خونه‌ش یاد برق چشم‌های مامان‌ش بیفته وقتی که می‌فهمید کسی که به تازگی باهاش آشنا شده یک مدت در گذشته‌های دور آبادان زندگی می‌کرده، یاد ذوقی که در اون لحظه‌ی خوب تو دل مامان میومد، برقی که با دیدنِ کسی به چشم‌هاش میومد که آبادانِ هم‌چنان آبادِ قدیم‌ها رو می‌شناخته، خاطره از شط داشته و از بوی ماهی و از نخل‌های باوارده.. وقتی که در غربت نرم و نازک و زودرنج بیست سالگی‌هات یاد اون برق بیفتی تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه که حس کنی شاید هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی نذاشتی مامانت قصه‌ی خودش رو برات بگه. اسیرش کردی به کار و کار و گرم نگه داشتن خونه و آشپزخونه، مامانی که از همه‌ی مامان‌های دیگه بیشتر امیدِ زندگی داره و روحش از همه‌ی مامان‌های دیگه جوون‌تره.

مامان همون کسی هست که دنیای ما رو به جلو پیش می‌بره. در همون حین که بابا ما رو در گذشته‌ها نگه می‌داره، مامان توی ذهن ما ازمون می‌خواد که ادامه بدیم و مرزهای ذهنی و فیزیکی رو رد کنیم. مامان صدای امیدوار آینده‌ست. بابا طنین خوش و اندوهگین گذشته‌ها.

توی زندگیم خیلی کارها کردم که اگر این مامان رو نمی‌داشتم هیچ موقع برای انجام‌شون پا پیش نمی‌ذاشتم. مامانِ من که در تک‌تک لحظه‌های زندگیم جریان داره و بیشتر از هر چیزی تبلور زنی‌ست که با وجود به دنیا اومدن در آبادان و بزرگ شدن در زلّ آفتاب جنوب هرگز سیاه نشد -مامان من که در نقش مادری‌ش گم نشد.

و بابام که در همه‌ی سیبیل‌های سیاهِ مردهای خاورمیانه‌ای سر و کله‌ش همراه قطره اشکی در چشمان من پیدا می‌شه.

و زندگی در این سال‌های دور از خانه تمرین زندگی ما در آینده‌ست: زندگی‌ای که سال‌ها و سال‌ها از طنین خاطرات بچگی پُر خواهد شد وقتی که صدای اون دو نفر بیشتر از این که صدایی بیرونی باشه صدایی درونیه.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com