Saturday, January 5, 2013

سه صبح زمستان است

شعری که طبیعت است
دیری نمی‌پاید
و در یک لحظه‌ی اندوه
دود می‌شود به آسمان سیاه شب زمستانی چمن.

همه‌جا بی که نور ماه باشد، سپید
وین سپیدی میان سیاهی
سایه‌ای دارد
گنگ و ناپیدا.

اگر دیروز دیدم تو را
اگر امروز نیز
فردا چه کنم؟
فردا که دیگر رفته‌ای

کاش می‌رفتی سر جالیز
می‌کاشتی بوته‌ی خیار
می‌دیدمت صبح فردا باز
اما کو در این خانه‌ی بالای برج دگر جالیز خیار؟
دگر شالیزار؟
دگر مادری با بوی برنج دودی و عطر سیر و پیاز

رفتند آن‌ها
رفتند آن روزها
که دیگر فقط بویشان
لابلای لباس‌های کهنه‌ام

مانده‌ام اینجا که جای من نیست
که زمین برفی‌اش پر ز جا پای کودکی‌ام نیست
اما کودکی‌ام مرا پس می‌زند
گفتم‌ات که چه خردسالی بیهوده‌ای؟
پر از سراب
پر از خیال یک راز در خواب

بلند شدم
بیدار شدم
دراز شدم
قد کشیدم
رسیدم به سر درخت کاج اما
درخت کاج را بریدند

از عرض شدم بسیط
پر کردم خلاء زندگی را با مزه‌های جدید
مربع تنم به یاد آورد
کودکی را، مستطیل را، تناسب را، بی‌دغدغه‌ی آینده بودن را.

من فردا نیز
مثل امروز
یک مربع تنها در کره‌ی زمین
سپیدی را به امید سیاهی و سیاهی را به امید سپیدی سر می‌کنم
نمانده برایم جز همین. 

نگیر دگر از من این.
و یک بار از خواهرم پرسیدم
چرا زندگی ما همه حرف از رفتن؟
هیچ حرف از ماندن؟
گفت او صبر کن، پیر می‌شوی، مثل درخت 
گفتم پیر شده‌ام
در سفر سالیان.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com