Wednesday, January 16, 2013

از سری غبطه‌ها و رشک‌ها: تهران‌گردی

یکی از مشکلاتی که در برخوردم با شهر تهران داشتم این بوده که نمی‌تونستم بی‌دغدغه و با آسایش «به تنهایی» در اون قدم بزنم و خیابون‌گردی کنم. همیشه منتظر بودم برای گردش در خیابون‌های تهران دوستی کنارم باشه. هراسم فقط به خاطر مواجهه با غریبه‌هایی که ممکن بود متلکی هم بپرونن نبوده. یا به خاطر ترس از موتوری‌هایی که ورود ممنوع رو با سرعت زیاد میومدن هم نبوده. از زمانی که نوجوونی‌م گذشت و تموم شد دیگه کمتر متلک شنیدم. شاید فهمیدم چطوری باید راه برم که کسی دنبالم نیاد، که کسی چیزی نگه. یا شاید هم واقعاً مردهای پایتختم کمی دختردیده‌تر شدن و عقده‌هاشون خوابیده. مهم نیست علت این هراسم از تنهایی قدم زدن در تهران چیه. شاید حتی نشه اسمش رو گذاشت «هراس»، شاید فقط یک جور طفره رفتن باشه. انگار توی تهران همیشه منتظر بودم کسی باشه که با اون تهران رو تجربه کنم. خیلی وقت‌ها دلم خواسته تنهایی راه بیفتم و برم انقلاب رو فقط تماشا کنم. یا برم توی خیابون‌های ارمنی‌نشین به عشق قنادی‌هاش چند ساعتی راه برم، یا برم یه جای دورتر و محله‌های جدید و ناشناخته‌تر رو به تنهایی با پای پیاده کشف کنم. اما همیشه از «جداً» انجام دادن این کار طفره رفتم. اگر رفتم انقلاب، خریدن چیزی رو بهونه کردم. از بیرون رفتن به تنهایی بدون داشتن قصد خرید چیزی خاص طفره رفتم.
چرا؟ خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چرا؟ چه عنصری در بافت شهری تهران باعث می‌شه من از قدم زدن بدون هدف خاص در شهرم ابا داشته باشم؟ سوای مسائل امنیتی که همه ازش باخبر هستن، تهران شهری نیست که مختص آرامش طراحی شده باشه. بیرون رفتن از خونه در تهران همیشه باید هدفی به دنبال داشته باشه. وقتی صحبت از خیابون‌گردی می‌کنم بیشتر به گردش در خیابون‌هایی اشاره می‌کنم که به طور روزمره ازشون عبور نمی‌کنیم. تهران شهری نیست که خودم رو توش ول کرده باشم و به یک نقطه‌ی دورش سرک کشیده باشم و با خیال راحت و به تنهایی توش گردش کرده باشم.
دوست دارم اما که این روند رو بر هم بزنم. دوست ندارم از تهران هراس داشته باشم. تهران رو دوست دارم، اما همیشه از دور باهاش مواجه شدم. فکر می‌کنم از معدود مزیت‌های دانش‌آموز بودن این بود که می‌تونستی با اون مانتوهای بدقواره هر جا که می‌خواستی بری و کسی بهت شک نمی‌کرد که سرگردان و ویلون وسط خیابون چی کار می‌کنی. البته در صورتی که هوا تاریک نشده بود. همه نگاهشون بهت نگاه به یک دانش‌آموز بود.
به آدم‌های ساکن تهرانی که این هراس رو ندارن غبطه می‌ورزم. به اونایی که با خودشون و اطرافیانشون و غریبه‌ها رودروایسی ندارن و بدون داشتن قصد خرید چیزی یا ملاقات کسی پاشون رو به تنهایی از خونه بیرون می‌ذارن و به خیابون‌های ناشناخته‌ی شهر سفر می‌کنن و چیزهای جدید می‌بینن و تهران رو فقط با ونک و تجریش و ولیعصر و تئاتر شهر نمی‌شناسن.
در عین حال فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های آسوده گردش کردن در شهر اینه که خودت رو مجبور نکنی هدفون فرو کنی تو گوشت و آهنگی گوش بدی و از هیاهوی شهر فرار کنی. گردش باید بدون موسیقی متن باشه، باید بدون فرار کردن از حقیقت ل.خت و ع.ور شهر باشه، باید بدون قصد و غرض باشه. باید بگذاری هیاهوی شهر موسیقی متن قدم‌هات بشه.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com