Friday, December 13, 2013

A Child with a Rainbow


You couldn’t be born,
Angels wanted you back
the minute you were conceived in your mother’s womb.

With your leaving,
A part of their own selves left.
They could not bear a disintegration that huge.

You,
However,
Were born and lived.

You lived with part of you always hanging
in between old serenity and young despair.
The roof of your existence was dented,
The apparition of a rainbow leading you to the beyond.

And below?
You always knew,
They were all living below you.
This repugnant conceit you were born with.

Poet
            you are.
Day and night on end.

مُردگی

کسی که وبلاگ نمی‌نویسد کسی‌ست مُرده.

Tuesday, November 5, 2013

ولی‌عصر از بالای پله‌ها

برگشته‌ام و کارهای بزرگی نمی‌کنم. چیزی نمی‌نویسم، چیزی نمی‌خوانم، همین روزمرگی معمولی را می‌کنم. مدام دنبال کارِ در خور، دنبالِ افتادن داخل سیلِ آدم‌های دیگری که کار و زندگی مرتب و منظم دارند.
از پروژه‌ی ترجمه‌ی شعر شفیعی کدکنی و فریدون مشیری و سهراب باز مانده‌ام. حوصله‌ی کار بزرگ کردن ندارم. تا اطلاع ثانوی تنها حوصله‌ی همین کارهای کوچکِ به‌یادنماندنی را دارم. ترجمه‌های متفرقه برای این بنگاه و آن بنگاه، ترجمه‌ی کتاب‌هایی که خوب‌اند اما دنیا را تکان نمی‌دهند. می‌خواهم با سیلِ بیهودگی جاری شوم.
اما دلم -نسبتاً- خوش است. دیگر روزی را متصور نیستم که برگردم برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولی‌عصر از بالای پله‌ها.
برگشته‌ام و کارهای کوچکی را از پیش می‌برم و زندگی عجیب است.

جمله‌ی ایتالیک از پیاده‌رو

Wednesday, August 28, 2013

خودزنی با یک فیلم

دیالوگ اصلی:

زن -گم‌شده جوانیِ مادر بود.
مادر -منو به باغ پدرم ببرین!
مرد -کجا؟
زن -سنگلج، گذر دلگشا، شماره‌ی ۱۴.

مادر (در باغ) -برای اون یه دوربین از فرنگ آورده بودن. من لباس باهاره داشتم. ما خوشبخت بودیم. کسی چه می‌دونست که اون به زودی می‌میره. این‌جا بود که اون عکسو از من انداخت، و من فقط هژده سال داشتم.

کلاغ - بهرام بیضایی



بازنویسی دیالوگ:

زن -گم‌شده جوانی او بود.
من -منو به بزرگراه ببرین!
مرد -کجا؟
زن -بزرگراه کردستان، نرسیده به برج‌ها.

من (در بزرگراه) -برای اون یه آیفون از فرنگ آورده بودن. من مانتوی سبز داشتم. ما خوشبخت بودیم. اینجا بود که آهنگِ فریدون فرخزاد رو گذاشته بودیم توی ماشین و اون با صدای بلند دم گرفته بود: «مرگِ من روزی فرا خواهد رسید». مرگ هنوز فرسخ‌ها با او فاصله داشت و من فقط بیست و چهار سال داشتم.

ترس از کلاغ - ستاره قانونی

Friday, August 16, 2013

برخیز شتربانان

- "یه لحظه‌هایی هست تو زندگی .. که دلت می‌خواد بمیری اما مجبوری به زندگی ادامه بدی، چون تو داری تقاص اونایی رو پس می‌دی که دلشون می‌خواد به زندگی ادامه بدن اما مجبورن بمیرن."


Wednesday, August 14, 2013

در گلستانه زنی داشت علف می‌کاشت، چند صد متر آن‌طرف‌تر، مردی بوی علف را شنید و مدهوش گشت

روی چیزی سرمایه‌گذاری کن که راهِ رفتن رو بلد نباشه، که ندونه در کجاست.
آدم‌ها، پول، کار، همه‌شون دیر یا زود می‌رن. 


Tuesday, August 13, 2013

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

خوشبختی یعنی این لحظه‌ای که می‌رود و تو نسبت به رفتنِ آن آگاهی. یعنی یک لحظه در اوج بودن و فرود آمدن از پسِ آن.
بی که بیمِ میرا بودنِ لحظه‌ها باشد خوشبختی‌ای در کار نباشد.

Friday, July 26, 2013

انبوه سبز


سبز دیدم من در آن غربت، ولی
سبزی اینجا برایم سبز بود.

انبوه سبز - سعید توللی 

توقف

اتفاق خیلی عجیبیه: وقتی یک آدم فوق‌العاده شکمو تمام هوس‌های غذایی‌ش رو از دست می‌ده اما در عین حال حس می‌کنه که هنوز در اعماق وجودش شکموی سابق ریشه داره و هر آن ممکنه بیاد بالا. لینک

Sunday, July 21, 2013

فیلم پیشنهادی

درست که من از بیشتر فیلم‌های محمدرضا فروتن خوشم میاد، ولی فیلم «دیگری»ش یک چیز دیگری بود. گاهی احساس می‌کنم نیاز دارم فیلم‌های فقیرانه تماشا کنم. مثل همین «دیگری». یه روستایی باشه، یه شهرندیده‌هایی، یه وانتی و یه نون‌پنیر‌هندونه‌ای. و بی‌پولی دائمی. واقعاً حُسن سینمای ایران به این هست که می‌شه گاهی توش فیلمی ساخت که زیاد هم مناسب زمانه نباشه، اما بازم مخاطب رو ارضا کنه. منظورم اینه که فیلم‌های غیردیکته‌شده‌ی زیادی از زیر دست کارگردان‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌هامون در می‌رن. بعضی وقت‌ها می‌تونی با آسودگی خیال بشینی یک فیلمی رو ببینی و بگی که آره آقاجونِ من، تو این دوره و زمونه دیگه کسی این‌طوری تن به بدبختی نمی‌ده، اما بازم این حق رو برای خودت قائل هستی که از فیلم غیرواقع‌گرایانه‌ت لذت ببری.

پی‌نوشت. البته بگم ها، این فیلم از منظر فقری که نشون می‌ده غیرواقع‌گرایانه نیست. قسمت غیرواقع‌گرایانه‌ش تیکه‌ی آخرِ آخرشه که تعریف نمی‌کنم لوث نشه.

Saturday, July 20, 2013

تأملات قهوه‌خوران

تلخی قهوه رو با شکر می‌گیریم، تلخی زنده‌گی رو با چی بگیریم؟

Saturday, July 13, 2013

خواب‌های دلهره‌آور

خواب دیدم خدمت سربازی در ایران برای دخترها هم اجباری شده بود. من و خواهرم تازه داشتیم از کانادا برمی‌گشتیم و یک‌راست از فرودگاه به پادگان می‌رفتیم. من یک کیف چمدون‌مانند قرمز دستم گرفته بودم و می‌خواستم با همون برم سربازی. نگران بودم که موقع پریود توی پادگان چی کار کنم. داشتم آرزو می‌کردم که کاش حداقل اون موقعِ ماه رو بهمون مرخصی بدن که برگردیم خونه. توی ذهنم همه‌ی حساب کتاب‌هام که «پسرها برن سربازی، دخترها پریود بشن و بچه بزان» به هم ریخته بود. دوست‌پسر سربازم هم اومده بود فرودگاه دنبالمون که همراهی‌مون کنه و بعد باهامون سوار قطار شد که بریم پادگان. قطار خیلی خالی بود و بیشتر شبیه به متروی مونترآل بود.
نمی‌دونم کی اون روزی می‌رسه که توی خواب‌هام هم به خونه رسیده باشم.

Wednesday, July 3, 2013

شاید این آلودگی ما به زمین

این که لابه‌لای حرف‌های آدم مهاجری که آوازه‌ی شور و شوق زندگیش از ایران به کانادا و از کانادا به ایران رسیده هنوز که هنوزه صدای اذان بیاد و بوی ضریح و چادر عرقی، برای من تجسم رنج و مکنت هستی‌ئه. این که بچگی آدم از آدم در رفته باشه.
اون بغضی بود که وقتی ایران نبودم غروب به غروب میومد سراغم؟ نفس‌تنگیِ هر شب؟ از وقتی برگشتم متمایل به صفر شده. دیگه نمیاد.

Tuesday, June 25, 2013

اپیزود دو - پول

 اپیزود دو - پول

هر شهری لابد خصوصیت منحصر به فردی دارد که آن را برای ساکنین و عاشقین‌ش از دیگر شهرهای جهان متمایز می‌کند. در تهران همه چیز تا بیشترین حدّ ممکن به پول گره خورده است. در خیابان‌های تهران که راه می‌روی، هر محله‌ای که باشد، پول با بی‌شرمی تمام جلوی چشمانت رژه می‌رود، روی بیلبوردهای نصب در کنار اتوبان‌ها، در فروشگاه‌ها، توی جوب کنار خیابان. فقدانِ آن و یا فراوانی‌اش، هر دو به یک میزان پررنگ هستند. تهران شهری‌ست از آنِ پول‌دارها. البته باید توجه داشت که تعریف اشخاص از پول‌داری فرق می‌کند. کارسازترین معیار برای نشان کردنِ یک پول‌دار واقعی این است که شخص پول‌داری خود را کتمان کند. البته برای به کار بردن این معیار تبحر زیادی لازم است و شنونده باید بتواند فراتر از کلماتی که شخص ادا می‌کند را نیز دریابد. و البته همیشه باید این را نیز در نظر داشت که پول‌داری یک امر نسبی‌ست و هم‌چنین ممکن است با عوض شدن دولت‌ها پولِ اشخاص از پارو بالا بزند یا این که بر عکس، آب برود.

به یُمن دنیادیده شدنم می‌توانم بگویم که هیچ یک از دو شهر معروف دیگری که در این کره‌ی خاکی دیده‌ام و در آن‌ها چندی زندگی کرده‌ام این مقدار با پول پیوند ابدی نداشته‌اند. مونترآل شهری‌ست برای بی‌پول‌ها در جوار پول‌دارها. بی‌خانمان‌ها در خیابان زندگی می‌کنند و می‌توانید آدرس دائمی‌شان را از ایشان بگیرید و هر سال کریسمس برای‌شان یک کارت تبریک پست کنید و خاطرتان جمع باشد که حتماً کارت‌تان را دریافت خواهند کرد. «آدرس: خیابان شربروک، نبش کوچه‌ی دانشگاه، روبه‌روی ساختمان ۶۸۸». در تهران بی‌پول‌ها برای مبارزه با پرت شدن از گوشه‌ی خیابان به واکس زدن کفش مردم روی می‌آورند. بساط‌شان را گوشه‌ی پیاده‌رو، زیر تک‌درخت جوانی، علم می‌کنند، صبح زود کفش کارمندان دون‌پایه‌ی اداره‌ها را برق می‌اندازند و ظهرها در سایه‌ی درخت و دود ماشین‌ها چرت می‌زنند.

در تهران کمتر کسی از مقدار پولی که درمی‌آورد راضی‌ است. مردها و زن‌ها صبح تا شب در چند اداره و مغازه‌ی مختلف کار می‌کنند به امید روزی که بتوانند وسیله‌ی نقلیه‌شان را، متراژ خانه‌شان را، محله‌شان را، ارتقاء دهند. با این حال هنری‌ترین، فرهنگی‌ترین، فیلم‌ببین‌ترین و کتاب‌دوست‌ترین آدم‌ها را می‌توان در همین تهرانِ پولکی پیدا کرد. مردمی از طبقه‌ی متوسط و مرفه که شاید برای فرار از حجم اسکناس‌محوری شهرشان به کالاهای لوکس فرهنگی پناه می‌برند و تازه‌ترین و معتبرترین کتاب‌های روز اروپا را به ترجمه‌ی فارسی می‌خوانند. شعر اما در زندگی مردمِ همه‌ی طبقات جریان دارد و نقطه‌ی پیوند پول‌دارها و بی‌پول‌هاست.  حافظ هم برای دین‌دارِ تسبیح به شست و هم برای بی‌دینِ شراب به دست. فردوسی هم برای شاهزاده و هم برای گدا. فروغ هم برای فمینیستِ فرنگ‌رفته و هم برای دخترِ کتک‌خورده از پدرِ معتادِ خمار. 

شهر، که برای پول‌دارهاست، و شعر، که نقطه‌ی برخورد پول‌دارها و بی‌پول‌هاست، در تهران، با این همه شاعرِ غیرروشنفکرنمایی که داشته و دارد.

Saturday, June 22, 2013

اپیزود یک - بقالی

اپیزود یک - بقالی

در یکی از خیابان‌های پر رفت و آمد یوسف‌آباد، محله‌ای قدیمی و پرجمعیت در تهران که برخی ساکنانش از دیرباز -یعنی از زمانی که خیابانِ اصلی آن محل عبور و مرور حیوانات درّنده‌خوی زمستانی بود- در آن‌جا سکنی گزیده بودند و خاطرات خنده‌های اولین بچه‌هاشان به خاطره‌ی نزدیک‌تر خنده‌ی اولین نوه‌هاشان در همان محله و خیابان پیوند خورده بود، سید سبزپوش کهن‌سالی صبح علی‌الطلوع کرکره‌ی بقالی‌اش را بالا می‌کشید و منتظر ماشین حمل شیر و لبنیات می‌نشست. سید و پسرها و دامادهای جوانش همگی از دخل این بقالی سر نبش کوچه‌ی چهل و چندم آذوقه به خانه می‌بردند. آن روزها کوکاکولا و پپسی هنوز در شیشه‌های چند بار مصرف فروخته می‌شد. یادم است تا سال‌های دبستان همیشه ظهر جمعه به اتفاق خواهرم با سبدی مملو از شیشه نوشابه در دست به بقالی سیده می‌رفتیم تا پپسی و فانتا بخریم و همراه ناهار یا شام نوش جان کنیم. چند باری هم سبد پلاستیکی سنگینِ مخصوص حمل شیشه نوشابه از دستانم افتاد و شیشه‌ها شکست. سیده و پسرانش که دلشان برای دختر کم‌سن‌وسالی که حالا باید با شیشه‌های شکسته به خانه برمی‌گشت سوخته بود کمکم کردند خرده‌های شیشه را جمع کنم و دست‌کم اگر بدون پپسی و فانتا به خانه برمی‌گشتم دیگر دست و بالم هم زخمی نشده باشد. سیده چند سال بعد عمرش به سر رسید و نوادگانش هنوز بقالی را می‌چرخانند.

اما شاید امروز دیگر کسی به آن مغازه نگوید بقالی. امروز بقالی‌ها همه سوپرمارکت نام گرفته‌اند. اما سوپرمارکت تعریف جدایی دارد. سوپرمارکت که نامی‌ست عاریه‌ای باید دست‌کم از لحاظ ساختاری شبیه به معادل اصلی‌اش درست شده باشد، یعنی باید مشتری بتواند خودش هر قلم کالایی را که خواست انگشت بزند و بلند کند و داخل سبد بگذارد و آخرِ سر پای صندوق پولش را حساب کند. نه این که یک بقالی بزرگی باشد و چند صاحب‌مغازه و کارگر و هر کس چیزی خواست به آن‌ها بگوید که از آن پشت دست دراز کنند و جنس را تحویل مشتری بدهند. بقالی محل تعامل اجتماعی است. سوپرمارکت مغازه‌ی بزرگی‌ست که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می‌شود و مشتری برای این که صاحب آن شیر و این جان شود نیازی به مصاحبت با مغازه‌دار ندارد. اما شرطِ خرید موفقیت‌آمیز در بقالی برقراری ارتباط کلامی با صاحب‌مغازه یا همان بقال است. سوپرمارکت شاید خارجی‌ترین نوع واردات به ایران باشد. بقالی هم البته از ایران به غرب صادر شده است. مثلاً در محله‌ی ایرانی‌نشین تورنتو چندین بقالی ایرانی یافت می‌شود که در آن‌ها خبری از مدرنیته‌ی امریکای شمالی نیست. زمین‌ها چسبناک از تراوشات آلوچه و باقلوا و آبلیمو هستند، و اجناس روی هم به صورت کپه‌ای چیده شده‌اند و چه بسا لازم شود برای پیدا کردن مربایی خاص مشتری به دخل مراجعه کند و صاب‌مغازه را صدا کند که به او جای مربا آلبالوی فرد اعلای ایرانی را نشان بدهد.

البته سیده تنها بقالی آن راسته‌ی یوسف‌آباد نبود. چندین بقالی دیگر هم در چند قدمی سیده پیدا شده بودند که هرگز باعث کسادی بازار پررونق کسب و کار سیده نشدند چرا که همان‌طور که خاله‌ها و خانم‌های فامیل می‌گفتند صاحبان آن‌ها به قدر کافی «چشم‌پاک» نبودند. پس اولین شرط موفقیت یک بقالی در تهران شاید همین نجابت صاحب آن در نگاه به غریبه‌ها باشد و همین نشان می‌دهد که میان بقالی تا سوپرمارکت چقدر راه است و بقالی هنوز چقدر مانده تا به اندازه‌ی سوپرمارکت عاری از فردیت و نگاه شخصی شود.

آن روزهای کودکی و نوجوانی که در جوار بقالی‌ها و نجاری‌ها و سبزی‌فروشی‌ها و اتومبیل‌فروشی شیک آن دستِ خیابان سپری شد روزهای امن و امانی بود. اگر دیر وقت شب بدون همراهی مردان به خانه برمی‌گشتیم ترسی نبود. سیده بود. نجار کناردستی‌اش بود. بوتیکی‌ها بودند و عابرینی که با دستانِ خالی به درگاه مغازه‌ها وارد می‌شدند و با دستانِ پر و جیب خالی از آن‌ها خارج می‌شدند. شاید آن زمان از «جین جیکوبز» نظریه‌پرداز حوزه‌ی شهرسازی چیزی نمی‌دانستیم. شاید نمی‌دانستیم که او در کتاب‌هایش پیاده‌روهای مملو از عابرین پیاده‌ای را که به طور روزانه به قصد خرید اجناس مختلف در آن‌ها قدم می‌زنند مهم‌ترین عامل امنیت محله می‌داند. شاید نمی‌دانستیم نگاه کاونده‌ی بقال‌ها و صاب‌مغازه‌های آن راسته‌ی پرتردد خیابان اصلی محله چه موهبتی‌ست و چقدر ما را از حضور پلیس بی‌نیاز می‌کند. پرنده‌ای اگر بی‌اجازه جلوی مغازه‌شان پر می‌زد با امتداد نگاهشان او را بدرقه می‌کردند و تا نرفته بود شمردن اسکناس‌هایشان را از سر نمی‌گرفتند. 


*این نوشتار به قصد چاپ کاغذی نوشته شده و برگرفته از واقعیت می‌باشد.

Sunday, June 16, 2013

گاهی هم فرودگاه جای خوشحالیه

برای همیشه برگشته‌ام تهران. دو هفته نشده. هنوز خوابم درست و حسابی به حالت عادی‌ش برنگشته. به موقع رسیدم. به خوشحالی‌های خرداد. دیروقتِ عصرها می‌رم بیرون. تجدید روحیه می‌کنم. از عدمِ بی‌تفاوتی مردها و حتی زن‌ها در خیابان لذت می‌برم. از این که دیده می‌شم سرخوش هستم. با راننده تاکسی‌ها کل‌کل می‌کنم. تو ترافیکِ سنگین هنوز نموندم.

 همه‌ش منتظرم یه لحظه‌ای بیاد که به خودم اعتراف کنم از اینجا خسته شدم و حس کنم بهتر می‌بود همون‌جا می‌موندم. اما هر روز که از برگشتنم می‌گذره بیشتر حس می‌کنم که راحت شدم. توی تلویزیون هر خارجی‌ای رو که می‌بینم یه نفس راحت می‌کشم که دیگه مجبور نیستم سعی کنم خنده‌ها و خوشحالی‌های غریب‌شون رو درک کنم. ناراحتی‌شون رو هم که اصولاً نمی‌دیدم. البته دلم برای دانشگاهم تنگ می‌شه. دیشب خواب استاد هندیِ ادبیات فارسی‌مون رو دیدم. احتمالا به زودی بیشتر خواب‌هام به مونترال نقل مکان خواهند کرد. خواب سرایدار بداخلاق و گنده‌بک خونه‌مون رو خواهم دید. خواب میوه‌فروشه که شاید از ناپیدا بودن‌مون تعجب کنه و فکر کنه بهش نارو زدیم و میوه و سبزی‌هامون رو از اون یکی هندیه می‌خریم. خواب اتوبوس‌هایی که سرازیر می‌شدن به مقصدهای خوب. به دانشگاه. به خونه‌ی معدود دوست‌های خوبی که داشتیم. به پارک و تپه‌ی مونت‌رویال و محله‌ی مهاجرها و دانشجوها.

 اما هنوز منتظرم که تهران رو هم بیشتر کشف کنم. تهران رو مالِ خودم کنم. مایملکِ من. یک ذره سرحال‌تر بشم برم خیابون‌گردی. اول از همه برم یه جایی پیدا کنم فیلم‌های ایرانی بخرم. جای به درد بخوری که فیلم ایرانی خوب بفروشه نمی‌شناسم دیگه. قدیما بود، الان نمی‌دونم کجاست. خلاصه هنوز به قدر کافی ماتحتم رو بر صندلی پایتخت فرو ننشانده‌ام.

نمی‌خوام آبکی بنویسم. اما لحظه‌ای که بلیط یک‌طرفه‌ی برگشت رو گرفتم حس کردم پرده‌ی سیاهی که چندین سال جلوی خوش‌وقتی چشم‌هام رو گرفته بود کنار رفت. اول پرده از سیاه به خاکستری تغییر رنگ داد. بعد که خواهرم هم تصمیم گرفت برگرده پرده به طور کامل از جلوی چشم‌هام کنار رفت. فکر می‌کنم که اگر کسی نظرم رو درباره‌ی مهاجرت بپرسه بهش خواهم گفت مهاجرت یعنی روی خوش‌حالی لحظه‌هات یک پرده‌ی سیاهِ تورتوری بندازی. خیلی شیک. خیلی جذاب. اما آدم مگه چند سال می‌تونه توی لباس تورتوری مخصوص مهمونی و جشن دووم بیاره؟ من همیشه پیژامه‌های گشادم رو ترجیح دادم.

Sunday, June 2, 2013

شاید این جمعه بیایم، شاید

Friday, May 24, 2013

زمین و زمان

سفر همیشه ادامه دارد.
کسی که از کناره می‌رفت امروز از میانه می‌رود.
کسی که ترس در او خانه داشت امروز در آبِ بی‌گداری دست و پا می‌زند.
غرق می‌شود.
فریادش به آسمان می‌رسد.
جاودانه می‌شود.

Tuesday, May 14, 2013

دریچه‌ای تنگ به دنیای کوچکِ دو نفر

بهترین کاری که می‌شود برای کسی کرد این است که دریچه‌ای را به سمت یک دنیای کوچک به رویش باز کنی.
دوستی‌ها باید از همین جنس باشند و شاید برای همین است که دوست شدن با آدم‌هایی را که دریچه‌ای به یک دنیای کوچک برایمان باز نمی‌کنند دوست نداریم، دوست شدن با آدم‌هایی که به جای آن دریچه‌ای به سوی یک دنیای بزرگ و خر تو خر به رویمان باز می‌کنند.
ترجیح می‌دهیم دنیای کوچکی باشد، ما باشیم، آن آدم باشد، یک دو لیوان چای باشد و باقی مخلفات.

گاهی هم جای دوست بگذار کتاب.

The Mother

مادر بچه‌های تد موزبی هم بالاخره پیدا شد و تو نیامدی!
شاید این جمعه بیاید، شاید.

Thursday, April 11, 2013

بنفشی بارِ حسرت

کاربران جدید خانواده‌ای بودند که عکسشان در قاب تاریک اتاقی دلگیر و بی پنجره ثبت شده بود.

 زن فردای روز جهازبرون قاب عکس نامزدی‌شان را به دیوار اتاق خواب آویزان کرده بود. یادش به لحظه‌ای آمده بود که با همسرش به آتلیه‌ی محله‌ی مادرش‌اینا رفته بود و عکاس به او گفته بود که به افق‌های دور خیره شود و آینده‌اش را با همسر و فرزندانی هنوز به دنیا نیامده مجسم کند. زن به دیوار پشت سر چتری که عکاس کار گذاشته بود نگاه کرده بود. عکاس به او گفته بود نگاهش را کمی به چپ متمایل کند. همسرش دست راست دوربین ایستاده بود و با خوشحالی او را نگاه می‌کرد که در لباس یقه‌باز بنفش تیره‌اش زیبا شده بود. زن، خیره به چپ‌ترین نقطه‌ی دوردست‌ها، به روز خواستگاری‌اش فکر می‌کرد. آیا کار خوبی کرده بود به همان زودی جواب بله را داده بود؟ پدر و مادرش از جواب او راضی بودند. پدر از فردای روزی که آن‌ها پشت تلفن جوابشان را اعلام کرده بودند دست به کار شده بود. حساب‌های بانکی‌اش را خالی می‌کرد و مادر را به خرید می‌فرستاد. مادر گاهی به میدان شوش می‌رفت، گاهی به بازار بزرگ. زن که آن موقع تازه بخت درِ خانه‌اش را کوبیده بود گاهی با مادرش به بازار می‌رفت. بعضی روزها هم با بغض در خانه می‌نشست و به روزهای بی‌دغدغگی نوجوانی‌اش فکر می‌کرد. به سال‌های قبل از کنکور، به هم‌کلاسی‌های دبیرستانش که بعضی‌شان دانشگاه قبول شده بودند و برخی پس از چند بار شکست در کنکور عاقبت به یکی از خواستگارانشان جواب بله داده بودند. زن دوست نداشت جزو آن‌ها باشد. زنِ توی عکس به چپ‌ترین نقطه‌ی دوردست‌ها فکر می‌کرد.

 چند ماه بعد از ازدواج‌شان و نقل مکان به خانه‌ی جدید و پر از بوی جهازِ نو، زن به همسرش اصرار کرده بود که برایش لپ‌تاپی بخرد. مرد گفته بود همان کامپیوتری که از خانه‌ی پدرش آورده است مگر چه ایرادی دارد؟ زن گفته بود می‌خواهد توی اتاق خوابشان روی تختش بنشیند و ناصر زینعلی گوش کند و با دوستانش چت کند. مرد گفته بود سعی می‌کند با اولین حقوقی که گرفت برایش بهترین لپ‌تاپ را بخرد. زن چند ماه منتظر نشسته بود تا عاقبت مرد به قولش وفا کرد. حالا عصرها مرد از سر کار برمی‌گشت خانه و زن بساط طرب شبانگاهی را برایشان محیا می‌کرد. لپ‌تاپ را روی میز عسلی گوشه‌ی پذیرایی می‌گذاشتند، آهنگ جدید دایان گوش می‌کردند و ویسکی می‌خوردند. مرد زنش را دوست داشت. زن هر روز عصر برای دل مرد خط چشم می‌کشید و روی پلک‌هایش را سایه‌ی بنفش براق می‌زد. ظرف‌های نوی جهازش را از توی کابینت آشپزخانه درمی‌آورد و با مرد مثل یک سلطان رفتار می‌کرد. مرد نشسته بر روی مبل‌های مخمل بنفش توی پذیرایی دست‌هایش را به پشت گردنش تکیه می‌داد و منتظر می‌شد که زن آهنگی از لپ‌تاپ جدیدش پخش کند. بعد هر دو مشغول عشق‌بازی مختص سال‌های اول پس از ازدواج می‌شدند.

 صبح‌ها که مرد می‌رفت سر کار، زن اول دوش می‌گرفت. بعد لباس‌های نویی را که به عنوان لباسِ خانه‌ی تازه‌عروس از بازار رضا خریده بود می‌پوشید و می‌نشست روی تخت‌شان. بعد لپ‌تاپش را روشن می‌کرد و یاهو مسنجر را بالا می‌آورد. از دوستان دوران دبیرستانش خبر می‌گرفت. آن‌هایی که ازدواج کرده بودند غبطه‌ی آن‌هایی را می‌خوردند که هنوز دخترِ خانه بودند و آن‌هایی که مجرد بودند به لحظه‌های جادویی بین زن‌ها و شوهرهایشان حسادت می‌ورزیدند و خود را می‌دیدند که در آینده‌ای نه چندان دور به خواستگاری که بهترین امکانات را دارد جواب بله می‌دهند. زن گاهی از صحبت با دوستانش غمگین می‌شد و گاهی خود را برتر از آن‌ها حس می‌کرد. گویی از مرزی رد شده بود که آن‌ها هنوز پشت آن گیر کرده بودند. زن بعد از خداحافظی با دوستانش از یاهو مسنجر بیرون می‌آمد و مشغول تماشای عکس‌های خارجی می‌شد. نگاه می‌کرد به دخترهای خارجی با آن پاهای سفیدِ کم‌مویشان که لب ساحل آفتاب می‌گرفتند و کتاب می‌خواندند. بی‌صبرانه دوست داشت مثل آن‌ها شود. مثل آن‌ها بپوشد و مثل آن‌ها بخورد. زن همیشه در حسرت ندیده‌ها و نکرده‌ها و نشناخته‌ها می‌سوخت. مرد عصر که از سر کار برمی‌گشت زن را بوسه‌باران می‌کرد و نگاه حسرت‌بار او به تمام کارهایی که نکرده بود و راه‌هایی که نرفته بود را از ورای خط چشم مشکی و سایه‌ی بنفش‌اش نمی‌دید.

عکس‌ها

Sunday, March 31, 2013

IT

IT

People have been telling me that
it is useless to write or translate poetry,
and that the rhymes, the rhythm, the meaning,
cannot be transferred into another language;
That poetry is an art long been dead;
That these days we shall dedicate ourselves
To plays and stories.
It is for this reason that I am giving you up today,
Dear old friend,
Dear heartwarming poetry who were there when everybody else was busy living.


I will give it
-poetry-
all that it has given me so far.

I will give it back the life that it lent me
I will give it back the wrecked moments it fixed
I will give it back the joy and sorrow it filled me with
I will return to it all I started gathering from it,
years ago.

But I will also give it one last chance,
I will let it say to me: Go!
And go will I.
Go will I into the green woods and the black nights,
Go will I into the blank canvas it spread along my footsteps.
I will let it be, one last time,
Before I shove it into the closet to which it belongs.

Friday, March 29, 2013

کوک و وصله

 کوک و وصله

صدای او همیشه صدای دوری بود
که من را به خودم بازمی‌گرداند.
دوری‌اش دوری ملایم و پیوسته‌ای بود
که من را به طراوت دنیا پیوند می‌زد. 

صدای او صدای واجبی بود،
آوازی بود،
نغمه‌ای بود،
سازی بود که باید کوک می‌شد.

با دستانِ نرم،
با دستانِ لرزان،
با دستانِ دخترانه‌ی هراسیده،
با دستانِ نیرومندِ جوان
سازش را کوک می‌کنم،
آوازش را به گلو می‌بَرم،
پیراهن‌های مردانه‌اش را،
 جوراب‌های پاره‌اش را،
 زیرپوش‌های سفید سربازی‌اش را،
وصله می‌زنم.


نهم فروردین ۱۳۹۲
مونترآل

Inspired by Max Richter's Sunlight  

تکه‌ای از شعر «هنر گام زمان» هوشنگ ابتهاج - ترجمه‌ی مژده مرعشی


هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

هوشنگ ابتهاج
 

The Art of Stepping Through Time

The world does not begin or end today
Sad and happy hide behind one curtain

If you're on the path don't despair of the distance
Arrival is the art of stepping through time.

 H. E. Sayeh  
(Translated by Mojdeh Marashi & Chad Sweeney)

Monday, March 25, 2013

همه‌ی دیشب منتظرت بودم

از گوشه‌ی کلاس آهنگ کوبیدن پاها بر زمین به گوش می‌رسد. یکی از شاگردها هم‌گام با صدای معلم ضرب گرفته و منتظر است کلاس تمام شود. صدای معلم بدون هیچ نظم خاصی بالا و پایین می‌رود و ضربی که شاگرد با پاهایش گرفته خود را میان آن کلمه‌های جدید گم می‌کند. معلم که از این همه نگاهِ خسته که چند ثانیه یک بار به ساعت‌هایشان نگاه می‌کنند دلش گرفته کلاس را شش دقیقه زودتر تمام می‌کند. برگه‌ی حضور و غیاب را از شاگردی که ته کلاس نشسته تحویل می‌گیرد و از در بیرون می‌رود. قبل از این که کیف و کتابش را ببرد و در اتاق معلم‌ها بگذارد به دستشویی معلم‌ها می‌رود و صورتش را آب می‌زند تا خستگی یک زنگ کسالت‌آور از چهره‌اش رخت ببندد. قبل از آن که از دستشویی بیرون برود نگاهی به گوشی‌اش می‌اندازد. بعد در را با بی‌احتیاطی تمام می‌کوبد و می‌رود.
در دفتر معلم‌ها شیرینی خامه‌ای پخش می‌کنند. بخت درِ کدام خانه را زده است؟ نگار کوچکترین همکار است. هفته‌ی پیش برایش خواستگار آمده. نگار او را پسندیده و همان جلسه‌ی اول بله را گفته. شیرینی شکلاتی گردی را انتخاب می‌کند و در بشقاب می‌گذارد، کنار لیوان بزرگ چایی که یکی دیگر از همکارها برای همه‌شان ریخته. کیفش را از قلاب روی دیوار آویزان می‌کند و مقنعه‌اش را از روی پیشانی به عقب سرش تا می‌کند. گردن‌اش باد می‌خورد و خنک می‌شود. کتابی را که باید زنگ بعد درس بدهد از توی کیفش بیرون می‌آورد. احتیاجی به نگاه کردن نیست. تمامِ دیشب فصلی را که باید امروز درس بدهد از بر کرده است. لیوان چای به دست نشسته دم پنجره‌ی اتاقش و نیمی از حواسش به کتاب و نیم دیگر به بیرونِ پنجره آن‌قدر نشسته تا شب شده. شب، اول روی دیوار همسایه‌ی روبه‌رویی نشسته. بعد کم‌کم از پنجره‌ی نیمه‌باز به درونِ اتاق او سرک کشیده. چراغ‌ها را روشن کرده اما پرده هم‌چنان کنار است. آن بیرون صدای موتورها می‌آید که هر چه به دیروقتِ شب نزدیک‌تر می‌شوند بیشتر گاز می‌دهند. صدای وحشیانه‌شان صدای آزاردهنده‌ی فکرش را خفه می‌کند. سیاهی شب که تابیده درونِ اتاق سیاهی فکرش را محو می‌کند. تکرار کوچه‌ها آزارش می‌دهد.
صبح آفتاب که بیرون می‌زند کیفش را روی دوشش می‌اندازد و از خانه خارج می‌شود. خوب نخوابیده. بچه‌ها سر کلاس نشسته‌اند. پیش پای او نیمی‌شان از جا بلند می‌شوند، نیمی دیگر نیمه‌برخاسته نیمه‌نشسته صبر می‌کنند تا او بیاید تو و بنشیند روی صندلی‌اش. بیرون زمین خیس است. پرده‌ها کنار هستند و آفتاب به درون می‌تابد. صدای پای یکی از شاگردها بدجور اذیتش می‌کند. می‌خواهد به او بگوید آرام بگیرد و بگذارد همه چیز زودتر تمام شود. به آخر زنگ فکر می‌کند، به وقتی که می‌تواند با خیال راحت برود توی دستشویی معلم‌ها و دلش را خوش کند که امروز یک روز دیگر است و شاید خبری شود. چند دقیقه توی دستشویی می‌ماند، جلوی آینه چشم‌هایش را آب می‌زند و بی‌آن‌که خبری شود از دستشویی بیرون می‌رود.
از دفتر معلم‌ها صدای خنده می‌آید. وارد می‌شود. سعی می‌کند لبخند بزند اما کسی به او نگاه نمی‌کند. پس با خیال راحت لبخند را از چهره‌اش محو می‌کند، چشم‌هایش را می‌بندد و منتظر می‌شود جعبه‌ی شیرینی که دست به دست گردانده می‌شود به او هم برسد.

Thursday, March 21, 2013

عیدم مبارک

امروز، اول فروردین ۱۳۹۲، بهترین روز در بیست و سه سال زندگی من بود.
فهمیدم توی این دنیا کسی هست که من رو از تمامِ ایدئولوژی‌هاش بیشتر دوست داره. از نظر من این نهایت خوشبختیه و یقین دارم که همه‌ی آدم‌ها انقدر خوش‌شانس نیستن که همچین کسی رو پیدا کنن. از این که جزو اون دسته‌ی کوچیک آدم‌هایی هستم که موفق به پیدا کردن همچین کسی شده‌اند به خودم تبریک می‌گم.

Tuesday, March 19, 2013

Different Ways to Go

There is first,
of course,
the easiest most joyful way.
Jumping off a bridge
into a vast valley or river.
But there's always the risk
that they might
try to get you back to life,
there might be a telephone
at one end of the bridge
a simplistic therapist on the other side
talking you into his version of reality.
You do not want that,
you do not want to argue for your choices
in those last moments you have left.

Then there is,
obviously,
a safer way,
less prone to the intrusion of 
nobodies trying to talk you back to life.
Those pills that you often did not take
out of fear for your health.
Now that your health is going to die with you,
you're finally off the hook.
But then again you might be caught off-guard,
a friend might call from somewhere far away,
you will not pick up,
then a few hours later
the janitor will open your door with her spare keys,
see you lying silent and almost dead on the couch.
Next thing you wake up in the hospital,
next to all those people striving to remain alive.
No you do not want that.
You do not want life mocking you in the face.

Perhaps there are better ways,
perhaps.
Cutting your wrist and drowning in your own blood.
But what will you do with old memories then?
Memories of childhood, when your mum would say
"careful with the knife",
and you learnt this one single lesson perfectly well,
and you never played with sharp objects, ever.
No, this is even worse than the intrusion of the janitor,
or the therapist over the telephone.
You do not want happy distracting memories in those last moments.
You should forget it all,
Forget that you were once loved.

But you,
you will never make that last move.
Instead, you will learn to live with your pain,
because,
you
are also one of those who were taught to walk lightly on atrocious clouds,
and to turn any darkness into blinding light,
and any lightness into a means to fly.

Monday, March 18, 2013

نظم دادن به تفکرات آشفته

در چند روز اخیر فکرهای زیادی راجع به خودم و زندگیم کرده‌ام. در حین این افکار بسیار مغموم و غمگین گشته‌ام. اما اکنون احساس می‌کنم به پایان این برهه‌ی تفکراتم نزدیک می‌شوم و دارم به نتیجه می‌رسم. می‌پرسید چطور؟

 اول از همه این که مسأله‌ی خاصی در مورد دنیای مدرن وجود دارد. کاری هست که دنیای مدرن با انسان مدرن می‌کند. او را وادار می‌کند همواره در حال فرار باشد. انتخاب‌ها زیاد است و انسان‌ها یاد می‌گیرند که فرار کنند. در ابتدای کار فرار کردن بسیار جذاب و دلفریب به نظر می‌رسد. اما رسد کار آدمی به جایی که دیگه کم‌کم از خودت هم فرار می‌کنی. از اون مهم‌تر این که نتیجه‌ی این فرار «رخوتناک شدن جان و تن» است. نه بدن‌ت و نه ذهن‌ت انرژی تمرکز بر روی کارهای مفید و به‌دردبخور را نخواهند داشت. مدام از این‌جا به آن‌جا می‌پَرد ذهن‌ت، تن‌ت. قرار نداری. این البته فقط خاصیت دنیای مدرن نیست، شاید خاصیت جوانی هم باشد، اما دنیای مدرن آن را شدیدتر می‌کند. فرار کردن تا اندازه‌ای خوب است، اما یک جایی باید با خودت بنشینی و فکر کنی که آیا با فکرِ فرار به جایی می‌رسی؟ بهتر نیست انرژی ذهنی و جسمی‌ات را به جای تمرکز بر فرار به چیزهای مفیدتر و به‌دردبخورتر و دست‌یافتنی‌تر معطوف کنی؟

من به عنوان یک جوان بیست و چند ساله ایده‌های زیادی درباره‌ی زندگی حرفه‌ای خود دارم. پروژه‌های زیادی در ذهن دارم که هنوز آن‌ها را به انجام نرسانده‌ام. علت آن تنها کمبود وقت نیست. علت مهم‌تر آن این است که ذهن من در پس پرده‌های لرزانش مدام به فرار فکر می‌کند و قرار ندارد. فرار از خودم، از اطرافیانم، از محیط. از هر چیزی که به آن برخورد می‌کنم فرار می‌کنم. آیا این خوب است؟ آیا نشان‌دهنده‌ی روشنفکری است؟ خیر. روشنفکر گه خورده است.

حقیقتش چندی‌ست حالم خوش نیست. امشب کمی بهتر شده‌ام. فکر فرار من را آزار داده است. از فرار کردن سیر شده‌ام. دلم می‌خواهد یک جا بنشینم به کارهایی بپردازم که همیشه آرزویشان را داشته‌ام، بدون این که دیگر فکر فرار در پس پرده‌ی ذهنم باشد -و خوشبختانه این شانس را دارم که کارهایی که همیشه آرزویشان را داشته‌ام به مکان خاصی بند نیستند و در هر نقطه‌ای از دنیا نسبتاً با یک میزان سختی میسّر می‌شوند-. البته -و این نکته خیلی مهم است- فکر نکردن به فرار به معنی سکون نیست. به معنی قرار ندادن اصل بر فرار است. اگر می‌خواهی بروی، برو. اگر می‌خواهی بمانی، بمان. اما زندگی‌ات را اسیر فرار نکن. نگذار اصل بر فرار باشد، اصل باید همیشه بر قرار باشد. قرار درونی. قرار با خود. قرار با دنیای ذهنی خود.

یک پدیده‌ی مهم که می‌خواستم از همان اول به آن اشاره کنم اطرافیان هستند. وقتی عده‌ی کثیری از اطرافیانت را آدم‌هایی تشکیل می‌دهند که هنوز در برهه‌ی فرار هستند و یا برای فرار نقشه می‌کشند و خلاصه آرام و قرار ندارند، تو هم ناخودآگاه احساس می‌کنی باید فرار کنی -تویی که تا دیروز انقدر آرامش درونی داشتی و فکر می‌کردی با انگیزه و استعدادی که داری به پروژه‌هایت خواهی رسید و لذت رسیدن را هم خواهی چشید-. خب البته درست است که فرار بیشتر فرارِ جغرافیایی است، اما فقط هم آن نیست. بخش مهم‌ترش فرار ذهنی است. آدم‌هایی که قرار ندارند و نمی‌دانند با زندگی‌شان چه کنند یا چه می‌کنند، همیشه در حال چنگ انداختن به معیارهای جمعی هستند و اگر کسی به معیار جمعی چنگ نیندازد منتظر سقوطش می‌نشینند.

حقیقتش فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی فرار کرده‌ام و دیگر به قرار نزدیک می‌شوم. باز هم تأکید می‌کنم که فرار نکردن معادلِ سکون نیست، معادلِ لذت بردن از حرکت و زوری نبودنِ آن است.

Sunday, March 17, 2013

ببار ای ابرکم

از پسِ بارون، مردها به مردها و زن‌ها به زن‌ها شبیه می‌شوند.

Saturday, March 16, 2013

A window,
A door,
Walls.

If I were to summarize my life in a few words,
that would be all I'd say,
that would be all.

Friday, March 15, 2013

غربتِ دانشگاه

این حقیقت که در بین اون همه جمعیت کسی نیست که تو رو به اسم صدا بزنه و دنبال تو بگرده در دراز مدت تو رو می‌کُشه. 

مردم زیاد توضیح نمی‌دن که دلتنگی غربت دقیقاً یعنی چه، یا دردی که آدم‌ها دور از خونه‌شون می‌کِشن چه بویی می‌ده. دلتنگی غربت دلتنگی برای دیده شدنه. برای این که وقتی از یک کلاس به کلاس دیگه‌ای می‌ری توی راهروها آشناهایی رو ببینی که منتظرت بایستن که بری طرفشون یا خودشون بیان طرفت و باهاشون حرف بزنی و خوش و بش کنی. این سطح از آشنایی در کشور مادری آدم به آنی به وجود میاد. از اولین جلسه‌ی سال اول که می‌شینی سر کلاس، اگر از سطح اجتماعی بودن مناسبی برخوردار باشی، آدم‌ها شروع می‌کنن به دیدنت. از هفته‌ی بعد سر هر کلاسی که می‌ری دیده می‌شی. کم‌کم شروع می‌کنی به گرم گرفتن با هم‌کلاسی‌ها. زنگ‌های تفریح و بین کلاس‌ها وقتی بچه‌ها دسته‌جمعی می‌رن طرف بوفه ناخودآگاه چشم‌هاشون دنبال تو می‌گرده. به کرّات پیش میاد که یکی از دور بلند اسمتو صدا می‌کنه. وقتی می‌ری سر کلاس بچه‌ها که حالا تو رو دوستِ خودشون می‌دونن برات جا می‌گیرن. از دیدنت خوشحال می‌شن و بهت صبح به خیر می‌گن و لبخند می‌زنن. با همدیگه تصمیم می‌گیرید که برای گردش بین کلاس‌ها یا بعد از دانشگاه کدوم رستوران و کافی‌شاپ برید. در خیابون که راه می‌ری راه به راه آشنا می‌بینی. آشناها هم تو رو می‌بینن. اون‌هایی که بیشتر دوستت دارن وسط راهشون می‌ایستن و باهات سلام علیک می‌کنن. هر جا که می‌ری رفتن‌ت و بودن‌ت موضوع مهمیه. 

الان که سال چهارم زندگی در غربت رو می‌گذرونم می‌تونم بگم امسال برای اولین بار با دو نفر از هم‌کلاسی‌هام واقعاً دوست شدم. یعنی برای اولین بار دو نفر هستن که وسط راهرو من رو می‌بینن و می‌ایستن و منتظر می‌شن که من بهشون برسم یا خودشون به سمتم حرکت می‌کنن. در سه سال اول دانشگاه همچین صحبت‌هایی نبود. تک و توک کسانی بودن که برای انجام دادن تکالیف کلاسی ازشون کمک می‌گرفتم یا سر کلاس با هم چهار تا کلوم رد و بدل می‌کردیم. اما هیچ‌کدوم‌شون واقعاً من رو نمی‌دیدن. هیچ‌کدوم‌شون با دیدن من در وسط جمعیت کلاس چشماشون نیمچه برقی نمی‌زد. هیچ‌کدوم‌شون منتظرم نمی‌شدن که از بوفه قهوه و کیک بخرم و بعد برم باهاشون بشینم یه گوشه و درباره‌ی مسائل غیردرسی گپ بزنیم. به من که می‌رسیدن همیشه عجله داشتن و باید جای دیگه‌ای می‌بودن. رسیدن به این سطح آشنایی و در واقع دوستی با هم‌کلاسی‌های غیرایرانی‌ام ۳ سالِ تمام طول کشید. این سطح که دیگه خودشون بدون این که باهاشون قرار خاصی بذاری بیان سراغت و بخوان باهات معاشرت کنن. قرار گذاشتن با هم‌کلاسی‌ها از روی ساعت و با تعیین دقیق محل رو که از همون سال دوم یاد گرفتم، اما قرار گذاشتن نشون‌دهنده‌ی نزدیکی نیست. دقیقاً برعکس، قرار نگذاشتن و با هم معاشرت کردن نشون از نزدیکی آدم‌ها داره. این که یکهو وسط جمعیت چشم‌شون تو رو بگیره و صدات بزنن. من اگرچه آدم فوق اجتماعی‌ای نیستم، اما توی کشور خودم گوشه‌گیر هم نبودم. با این که الان بیشتر دوست‌های قدیمِ ایرانم هم در اطراف و اکناف جهان پراکنده هستند و حتی تو ایران هم تنهایی انتظارم رو می‌کشه، اما یه زمانی بود که توی کشور خودمون بودیم و به دفعات از دور همدیگه رو می‌دیدیم و با هم بای‌بای می‌کردیم و منتظر می‌شدیم که یکی‌مون به اون یکی برسه، یا حتی بهترش، دوتایی‌مون به سمت همدیگه حرکت می‌کردیم که زودتر به هم برسیم. 

زندگی برای من اونجا بود. زندگی عاطفی من از وقتی اومدم اینجا و دیگه کسی من رو ندید تموم شد. حالا هی بپرسید چرا چرا. زندگی طولانی‌مدت در غربت، به خصوص غربتی که در اون دست کم چند تا دوست و فامیل ایرانی خوب دم دستت نباشن، در درازمدت تو رو می‌کُشه. می‌تونید انکار کنید، اما حتی شما هم وقتی برمی‌گردید با اولین قدمی که روی آسفالت داغون خیابون‌های بچگی‌تون می‌گذارید احساس خواهید کرد: 
خونه اینجاست.


می‌خوام چند تا نکته‌ی کلیدی رو توضیح بدم. 

اول این که من مکالمه‌ی انگلیسی‌م خوبه و هم من حرف بقیه رو می‌فهمم و هم بقیه حرف من رو می‌فهمن. خیلی وقت‌ها با معاشرینم به انگلیسی شوخی‌های سطح بالایی می‌کنم که شاید تا مدت‌ها فقط به فارسی بشه کرد. از اشتباه صحبت کردن هم واهمه ندارم و اگر چیزی رو غلط بگم و تصحیح بشم خرده به دل نمی‌گیرم و اعتماد به نفسم هم از بین نمی‌ره. زبانه دیگه. آدم عین یک بچه‌ی کوچیک شروع می‌کنه همه چیز رو از نو تجربه کردن. شروع می‌کنه ربط دادن موقعیت‌ها و اجسام به کلمه‌ها و جملات ِ زبان جدید. مشکل من در برقراری ارتباط رو نمی‌شه به زبانِ خالی ربط داد. مشکل فراتر از زبانه. 

دوم هم این که این غربتی که تعریف کردم بیشتر به غربت داخلِ محیط آکادمیک دانشگاه (به خصوص مقطع لیسانس که در اون معاشرت‌های در سطح گسترده زیاد رخ می‌ده) مربوط می‌شه. توی خیابون کمتر این حس رو دارم. توی خیابون با بقال‌ها و چقال‌های محل دوست هستم و با آدم‌های آشنای زیادی برخورد می‌کنم. اما توی دانشگاه وضع فرق می‌کنه. به خصوص که تقریباً هیچ ایرانیِ واقعاً ایرانی‌ای هم دور و بر دانشکده هنر و ادبیات نمی‌پلکه و کمتر هم‌وطن می‌بینی.

Saturday, March 9, 2013

Departure of the Violets

 این هم ترجمه‌ی جدید من از «کوچ بنفشه‌ها»‌ی شفیعی کدکنی به مناسبت نزدیک شدنِ بهار


In the last days of March
departure of the migrant violets
is beautiful
In the bright midday of March
When they move the violets
from beneath the cool shades
wearing the satin robe  
of the fragrant breeze of spring
with root and soil
their portable fatherland
in small wooden planter boxes
to the corner of the street
Stream of a thousand murmurs
boiling in me
If
If one could
one day
like violets
in boxes filled with soil
take his motherland
along with himself
wherever heart desired
In the brightness of the rain
In the freshness of the sun


هزار راه نرفته

تصمیمم رو گرفتم. می‌خوام کاری رو که انقدر دوستش دارم انجام بدم. برام مهم نیست چقدر موفق می‌شم. نمی‌خوام به پایانِ راه فکر کنم. فکر کردن به پایان غم‌انگیزترین کار دنیاست. می‌خوام با دستای خودم به آرزوهای خود خودم برسم -آرزوهایی که کس دیگه‌ای برام تعریفشون نکرده و با دلِ خودِ خودم طرح اولیه‌شون رو کشیدم. می‌خوام آرزوهام رو با سلیقه‌ی خودم رنگ‌های دلربا بزنم.

Saturday, March 2, 2013

جایی که گذشته‌هام

آفتاب اریب افتاده است توی اتاق. سپهر نشسته است کنج دیوار و سوسن را نگاه می‌کند که توی رختخوابش آهسته چشم‌هایش را باز می‌کند. او مدت‌هاست که دیگر عاشق نیست. سوسن که چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا چشم‌هایش کامل باز شود نگاهش به سپهر می‌افتد. سپهر نگاهش را می‌دزدد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و به آفتاب که با شدت به درون می‌تابد. دستش را به دیوار کنار پنجره می‌گیرد و از روی زمین بلند می‌شود. سوسن با نگاهش او را دنبال می‌کند که می‌رود توی هال. توی آشپزخانه که می‌رود سوسن گم‌اش می‌کند.

زیر کتری از وقتی او بیدار شده است روشن است. قوری چای را از روی کابینت برمی‌دارد و توی تفاله‌دان داخل سینک ظرفشویی خالی می‌کند. چای عطری را از توی قفسه‌ی فلزی برمی‌دارد و با دست کمی توی قوری می‌ریزد. آشپزخانه را عطر هِل پُر می‌کند.

سوسن پنجره را باز می‌کند. آفتاب گرمایش را هُل می‌دهد داخل اتاق. اول مرداد است. حوله‌اش را از توی کمد لباس‌هایش برمی‌دارد و می‌رود توی حمام. زیر دوش برای خودش آهنگ نمی‌خواند. به صدای سپهر گوش می‌دهد که پای تلفن با کسی صحبت می‌کند. شیر آب را می‌بندد که صدا را بهتر بشنود. چشم‌هایش کفی می‌شوند. به ناچار دوباره شیر آب را باز می‌کند و سریع دوشش را تمام می‌کند.

صدای ماشین سپهر که رفته‌رفته یواش می‌شود می‌آید داخل و در بالکن را می‌بندد. حوله را از دور سرش برمی‌دارد و موهای کوتاهش را سشوار می‌کشد. منتظر تلفن است اما تلفن زنگ نمی‌زند. می‌رود برای خودش چای می‌ریزد. چای با عطر هِل. نان بربری مانده از دیروز را از توی یخچال بیرون می‌آورد. بوی کره و مربای بالنگ از کجا می‌آید؟ شاید سال‌ها از آخرین باری که مربای بالنگ خورده است گذشته باشد. آخرین بار شیراز بود؟ یا برازجان؟ که مهمان داشتند و در خانه شیرینی و بیسکوییت نبود. مادرش برای مهمان چای به همراه مربای بالنگ آورد. در نعلبکی سفید با لبه‌ی طلایی. پدرش آن موقع کجا بود؟ لابد همان‌جا که همیشه بود. همان‌جا که همیشه مردهای زندگی‌اش می‌رفتند. توی تونلی تاریک که او راهی به آن نداشت. شاید هم زیادی بدبین بود. شاید پدرش آن موقع که مادرش مهمان داشت نشسته بود کنار مهمان و مجلس را گرم می‌کرد. اما این‌ها مهم نبودند. هیچ کدام این‌ها تصویری از پدرش به او نمی‌دادند. تصویر پدر را مادر می‌داد. و آن روز که مادر مربای بالنگ برای مهمان آورد برای پدر چای و نعلبکی جداگانه نیاورده بود. سینی چای را به خوبی به یاد می‌آورد. دو استکان چای و یک نعلبکی مربای بالنگ.

تلفن زنگ نمی‌زند. خسته از صبر کردن مانتویی روی شانه‌هایش می‌اندازد، صندل دم در را می‌پوشد، کیف پولش را برمی‌دارد و می‌رود بیرون.

درون همه‌ی آدم‌ها چند تا جمله بیشتر نیست. جمله‌هایی که بالاخره یک روز گفته می‌شوند. جمله‌ی بعضی‌ها این است: «جز به زبان مادری نمی‌توان نوشت». جمله‌ی بعضی دیگر این است: «زبان مادری‌ام را گم کرده‌ام». جمله‌ی آدم‌ها با هم فرق می‌کند. اما هر کدام‌شان چند جمله بیشتر ندارند. بقیه همه‌اش وراجی است. اگر صبح که بیدار می‌شوند صبحانه‌ای نخورند، خرید کوچکی از مغازه‌ی سر راه نکنند، سرکی از پنجره‌ی اداره به بیرون نکشند، آن وقت دیگر چیزی برای گفتن نخواهند داشت. یک روز حرف‌هایشان تمام می‌شود. می‌شود قصه را از اول شروع کرد.

سوسن به مزرعه بازمی‌گردد. به مزرعه‌ی پدری. توی مزرعه مانتوی سرمه‌ای‌اش را از تن درمی‌آورد و به جای آن پیراهن یقه‌گرد قرمز آجری به تن می‌کند. پدرش در مزرعه نیست. مادرش لابلای درخت‌های نخل گم شده. پدر لابلای درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر نمی‌خواهد پیدا شود. وقتی عشق تمام می‌شود اطرافیان سرک می‌کشند داخل زندگی عاشقِ دیروز و آدمِ امروز. همه‌شان می‌دانستند و همه‌شان به تو گفته بودند. پدر و مادرش سنتی ازدواج کرده بودند. سنت در جای جای خانه‌شان اتراق کرده بود. توی پتوی بته‌جقه‌دار تازه‌عروس، روی گلیمِ زیر پا، کنار درِ زنگ‌زده‌ی توالتِ توی حیاط. مادرش همیشه این‌طور نبود. اول‌ها که او به دنیا آمده بود خوشی در آن خانه و مزرعه جریان داشت. جمعه‌ها بساط پختن مربا برپا بود. پدر که از مزرعه می‌آمد مادر را می‌بوسید. مادر زیبا می‌شد. موهایش بلند بود. جهازی که از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر آورده بود چند قلم بیشتر نبود. یک گبه که انداخته بودند روی زمین آشپزخانه. یک یخچال قراضه و یک دست بشقاب. پدرش یخچال را از سال‌ها قبل نگه داشته بود برای روزی که دخترش را شوهر دهد. یک روز دمِ عید رفته بود از سمساری برِ بازار یخچال را خریده بود. پولش کافی نبود. قرار شده بود در چند ماه آینده هر بار که به شیراز می‌رفت برای مرد فروشنده عرق بهارنارنج بیاورد. برادر مرد عطار بود. پدر چند بار عرق بهارنارنج به برازجان می‌آوَرَد. یک روز مرد سمسار می‌گوید که معامله‌ی پایاپای تمام است. پدر یخچال را گوشه‌ی انبار نگه می‌دارد. مادر روز عروسی یخچال را از پدرش هدیه می‌گیرد.

پدر لابلای تمام درخت‌ها به دنبال مادر می‌گردد. مادر پیدا نمی‌شود. آفتاب غروب می‌کند. پدر به داخل خانه برمی‌گردد. زیر کتری را روشن می‌کند. از داخلِ یخچال نان بربری که صبح خریده است را در می‌آورد.

مادر جمله‌هایش را از دست داده است. برخی می‌گویند مشاعرش را. اما سوسن می‌داند مادر سالم است، فقط به دنبال جمله‌های از یاد رفته‌اش است. روزها در نخلستان‌های اطراف خانه به دنبال آدم‌های دیگر می‌رود. جمله‌های آن‌ها را گوش می‌کند. کلمه‌هایشان را تعقیب می‌کند و چیزی از گذشته‌ی خود را آن‌جا نمی‌یابد. دم غروب که آسمان سرخابی می‌شود از خستگی پای درخت نخل خوابش می‌برد و خواب بچگی‌اش را می‌بیند.

خواب شهری که تابستان‌ها با مادرش به آن‌جا سفر می‌کرد. خواب شهر مادری‌اش را. شهر پدرش که آن همه سال در تیرگیِ درخت‌های بلندش زندگی کرده است خیال‌های او را کدر کرده است، اما شهر مادری هر تابستان او را به خواب خوشی فرو می‌برد که در آن عطر کلوچه می‌پیچد و بوی شالیزار مشامش را نوازش می‌دهد. صبح‌های تابستان با صدای قوقولی قوقوی دو تا خروس‌هایشان از خواب بیدار می‌شود. مادر کنار خواهرانش نشسته است و شکر را با کره‌ی محلی هم می‌زند و پخش می‌کند روی خمیر از دیشب مانده. بعد روی آن را یک لایه‌ی دیگر خمیر می‌گذارد. خواهر جوان‌تر پای تنور می‌ایستد و مواظب است خمیرها نسوزند. خواهر بزرگتر کلوچه‌ها را لای روزنامه می‌پیچد و به بازار می‌برد. عصر همیشه بعد از ناهار کلوچه‌ی تازه می‌خورند با چای. عطرِ هل در دماغ مادر می‌پیچید. دماغش تیر می‌کشد. خواهرهایش یکی یکی از خوابش محو می‌شوند. مادر بیدار می‌شود. در بیداری‌اش باز خود را گم می‌کند.

سوسن به خانه باز می‌گردد. بوی مربای بالنگ می‌آید و بوی کلوچه‌ی داغ فومن. خانه به سوسن باز نمی‌گردد.

چطور به دنیا و به خودمان عشق بورزیم

زنِ آزاد،
زن نه زنِ در مقابلِ مرد،
زنِ قد عَلَم کرده در مقابلِ خویش،

زن نه زنِ جلوی آینه،
زنِ بی‌خیال
زنِ بی‌ماتیک خوشگل
زنِ باماتیک هم‌چنان خوشگل
زنِ بی‌حجاب،
زنِ بی‌پرده،
زنِ بی‌چشم‌بند،
زن جلوی پنجره، جلوی آفتاب
-ایستاده به جای نماز از زندگی لذت می‌برد- 

زن نه زنِ ساخته‌ی تهمینه میلانی، 
زن زنِ رها از قید و بند دشمنی
زنِ عشق‌باخته
زنِ دوباره‌ازنوخاسته
زنی که خودش زندگی‌ش رو ساخته.

Friday, March 1, 2013

ای قشنگ‌ترین جمله‌ی دنیا

دختره به پسره می‌گه: «بگو که برای همیشه اومدی که بمونی!»
پسره می‌گه: «اومدم برایِ همیشه بمونم».
والسلام، نامه تمام.

با تشکر از خانم‌ها ساناز و آقایان امید به خاطر مکالمه‌ی خوبشون

Tuesday, February 26, 2013

I want to unfold

I want to unfold. Nowhere I wish to stay crooked, bent; for there I would be dishonest, untrue.  
Rainer Maria Rilke

راحته فراموش کردنِ عشقی که از پی سال‌ها به دنیا اومده، 
راحته بین این همه چهره‌ی جدید که هر روز می‌بینیم فراموش کردنِ چهره‌های قدیمی،
فراموشی میوه‌ی دنیای امروزه.

از دنیای امروز شاکی‌ام.
سال‌های آغازین جوانی که سپری می‌شن دنیا مجبورت می‌کنه خودت رو تنگ‌تر و تنگ‌تر کنی.
مجبور می‌شی دوست داشتن‌هات رو روی کاغذ به ثبت برسونی،
و ثانیه‌شماری کنی برای زمانی که به میل خودت می‌تاختی و می‌تاختی.
و حسرت بخوری.
حسرت یگانه خدای سرزمین خودت بودن رو.
باید خودت رو توی هزاران چین و تای کاغذهای مچاله جا بدی. 

سن که رفت بالا، کم‌کم یاد می‌گیری درتو بذاری و بری.
من نمی‌خوام درمو بذارم.
نمی‌ذارم.
من نمی‌رم.
همین‌جا هستم.
خاری در چشم شما.

Monday, February 25, 2013

Communism is not dead

برای برجسته شدن در حرفه‌ی شخصی باید که از سیستم یکپارچه‌سازی که در همه‌ی کشورها حاکم است جدا شد. فرو رفتن در سیستم مانع برجسته شدن می‌شود. وقتی از برجسته شدن حرف می‌زنیم از برجسته شدنِ عمیقی حرف می‌زنیم که باعث می‌شود نام شما متمایز از دیگر نام‌ها شنیده شود. اهمیتی ندارد رشته‌ی شما سینما و تئاتر است و شخصیت برجسته در ذهن‌تان بهرام بیضایی است یا این که رشته‌تان کامپیوتر است و شخصیت برجسته در ذهن‌تان استیو جابز است، بسته به رشته‌ی مورد علاقه‌تون افراد برجسته‌ی رشته‌شان را حتماً تا امروز شناسایی کرده‌اید. همین‌جا خیال‌تان را راحت کنم که منظور من از برجسته شدن پیدا کردن رفاه و آسایش نیست بلکه رسیدن به جایگاه اجتماعی بسیار اغناکننده و رویایی است. پس اگر فکر می‌کنید برجسته شدن صرفاً به معنی پیدا کردن آسایش در زندگی شخصی است احتمالاً این بحث چندان به شما مربوط نیست. اما اگر فکر می‌کنید برجسته شدن هم آسایش شخصی به بار می‌آورد و هم جایگاه رویایی درست جایی آمده‌اید.

برای برجسته شدن باید به دنبال خواصی در درونِ خود باشید، خواصی که سوای سیستمی هستند که شما گاه به ناچار یا به دلخواه در آن فرو می‌روید -سیستم‌هایی مثل مدرسه، دانشگاه، دنیای آکادمیک، دنیای نشر اینترنتی، دنیای پژوهش، و دنیای دفتر و دستک اداره. بسیار پیش می‌آید که ساکنین داخل ایران تصور می‌کنند که در دنیای آزاد خارج برای آن‌ها ریخته شده است و راه برای برجسته شدن‌شان باز است و سقف شیشه‌ای هم وجود ندارد و همه می‌توانند در دنیای آزاد خارج به آرزوهایشان برسند و شخصیت برجسته یا نیمه‌برجسته‌ای در حرفه‌شان بشوند.

خب من امروز آمده‌ام به شما بگویم که گاه حتی در دنیایی بسته‌تر راحت‌تر می‌توان برجسته شد و البته گاه در دنیای بازتر راحت‌تر می‌توان برجسته شد و اصولاً برجسته شدن ربطی به جایگاه جغرافیایی شما ندارد و از درونِ شما سرچشمه گرفته است. نه این که پا را فراتر از اقلیم جغرافیایی مادری گذاشتن فایده‌ای نداشته باشد، من این حق را برای همه قائل هستم که ببینند و تجربه کنند و البته من کسی نیستم که قرار باشد برای کسی حقی قائل باشم اما با این حال مسأله این است که این همه آدم‌هایی که فکر می‌کنند در ایران کسی نمی‌شوند در واقع یا تعریف‌شان از کسی شدن با تعریف من فرق می‌کند یا این که بسیار متوسط هستند و چون نمی‌توانند در ایرانِ تحفه‌ی امروز به جایی که می‌خواهند برسند فکر می‌کنند در کشوری جهان اول خواهند توانست به آن‌جا که می‌خواهند برسند و در واقع تنها عدم لیاقت خود برای برجسته شدن را با از این‌جا به آن‌جا رفتن و مدام فرار کردن توجیه می‌کنند.

البته مثل همیشه خواهند بود افرادی که بگویند شرایط بسیار مهم است و اگر در کشوری آزاد باشی و امکانات پیشرفت برایت محیا باشد و مدرسه‌ی خوب و دانشگاه خوب و محیط سالم و غیره، آن‌گاه می‌توانی از استعدادهای نهفته‌ی درونت بیشترین استفاده را ببری و به سقف آرزوهایت برسی و برجسته یا دست کم نیمه‌برجسته شوی. این دسته افراد به شدت حرص من را در می‌آورند زیرا این موضوع را در نظر نمی‌گیرند که برجسته شدن بیشتر از آن که نیازمند شرایط خاصی باشد نیازمند استعداد است. خودکار خوب و معلم خوب شاگرد خوب نمی‌آفریند. این ذهن شاگرد است که شاگرد خوب می‌آفریند. خودکار خوب و معلم خوب درصد کمی از موضوع هستند و اصل موضوع استعداد درونی فرد است. استعداد درونی را هم نمی‌توان با جای کردنِ خود در قعر سیستم افزایش داد. البته اصولاً استعداد ذاتی است و هر کسی استعداد متمایزی از دیگری دارد، اما اگر هم کسی استعداد چندان قابل توجهی نداشته باشد نباید امید داشته باشد با فرو رفتن در سیستم «برجسته» شود. فرو رفتن در سیستم تنها باعث می‌شود شما تا یک درجه‌ای بالا بروی و بعد چون سیستم لزوماً افرادی را در خود جای داده است که جایگاه بالاتری از شما دارند به کمک همان افراد شما را تشویق و ارضاء می‌کند و گاه به شما نمره‌ی ۲۰ می‌دهد و شما تنها «تصور می‌کنید» که برجسته شده‌اید حال آن که فقط موفق شده‌اید در سیستم خاصی به جایگاه نسبتاً بالایی دست پیدا کنید. اما خارج از سیستم چطور؟ شما خارج از آن سیستم شناخته‌شده که به کمک نیروی جمعی‌اش کارهایتان را روی غلتک می‌اندازد چه کسی هستید و چه توانایی‌های برجسته‌ای دارید؟ آیا باز هم تصور می‌کنید برجسته هستید؟

کلام آخر این که اگر در سیستم غرق شده باشید، به خصوص در سیستم آکادمیک، برجسته شدن‌تان توهمی بیش نخواهد بود. دنیای واقعی (همان دنیایی که بهرام بیضایی و استیو جابز و سهراب سپهری و «محض رضای خدا یک دانشمند مدرن نمی‌شناسم اسمشو بیارم اینجا به ادبیات‌زدگی متهم نشم» از خود بیرون می‌دهد) دنیایی غیرسیستماتیزه است. دنیایی است که دارد رو به جلو حرکت می‌کند و صرفاً به کمک انرژی جمعی سیستم درجا نمی‌زند. البته یکی از خوبی‌های سیستم آکادمیک این است که به شما تلنگر می‌زند و شما را متوجه این موضوع می‌کند که تا وقتی در این سیستم باشید هیچ پخی نخواهید شد و سقف برجسته شدن‌تان عدد ۲۰ خواهد بود. به همین علت فرو رفتن در سیستم و سپس بیرون کشیدنِ خود از آن عمل بسیار پسندیده‌ای است و ابداً اتلاف وقت به شمار نمی‌آید.

البته باز افرادی خواهند گفت که لزومی ندارد برای کمک به دنیا و غیره و ذلک برجسته شویم و همین سیستم خودش کلی خوب است. من هم با این افراد موافقم، سیستم خوب است و شاید دنیا بدون سیستمِ منظم دنیای جذابی نمی‌شد و اصولاً افراد برجسته هم به وجود نمی‌آمدند. اما من نه از کمک به درست کردن اوضاع دنیا حرف زدم و نه از نفع عام. من از نفع شخصی حرف زدم و از میل درونی برخی افراد به برجسته شدن -میلی که در خیلی‌ها، از جمله خود من، هرگز برآورده نشده و اون افراد رو به متهم کردن محیط واداشته. خوشحالم از این که امروز به جایگاهی رسیدم که از متهم کردن محیط دست بردارم و انگشت تقصیر را به سمت خودم نشانه بگیرم که اگر تا امروز برجسته نشده‌ام به خاطر کوتاهی‌های خودم بوده و نه محیط. و البته که لازمه‌ی رسیدن به این جایگاه رفتن و رسیدن و دیدن و چیدن است.

رفتن و همیشه رفتن

به نظرم دیگه وقتشه بپذیریم که آدم‌های دیگر نقاط دنیا هم به طور ذاتی تمایل به «رفتن» دارن. تمایل به «رفتن» یکی از حالت‌های روحی انسانه- مثل امید داشتن، مثل حس مبارزه، مثل حس خلوت‌گزینی، مثل حس هم‌دم‌پذیری و مثل خیلی حس‌های دیگه.

پی‌نویس. من خودم می‌دونم همه حرفام تکراری شدن.

Saturday, February 23, 2013

جیب‌بُری هستم که با آدم‌ها دوست می‌شم تا جیب‌شون رو بزنم.

Cuts


I don't exist in anything but poetry.
I don't exist in novels --at most, in some of their fragments.
My existence is a series of short lines not sequentially arranged. 
I am disorder.
I live in bits and pieces,
I live in fragmented sentences,
I live in cuts.

Cut.
Maybe I am the woman who can go again and again at one simple action.
I am repetitive and each time I give birth to myself, 
I smell different and have a new flavor. 



دوتابودگی از وسط پاره‌ام می‌کند. صدایم نه اینجاست نه آنجا. مهاجرت فقط یعنی همین.

Friday, February 22, 2013

هم‌دم کش‌دار

شب قبل از رفتن توی رختخوابِ گرم و نرم زمستانی برای ساعتی دور خانه در جاهای مختلف وول می‌زد. اول از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه کوچ می‌کرد و خودش را در نرمی آن ول می‌داد. کمی بعد کوسن روی کاناپه را به دسته‌ی کاناپه تکیه می‌داد و برای نیم ساعتی اون‌جا دراز می‌شد و چرت می‌زد. کم‌کم خنکای شبانه به بدنش رسوخ می‌کرد و مجبور می‌شد بلند شه لحافِ روی تخت رو برداره و بندازه روی خودش. در حین رفتن از کاناپه به سمت تخت به منظور برداشتن لحاف ناگهان تصمیمش عوض می‌شد و راهش رو به سمت دستشویی کج می‌کرد. مسواکش رو از توی لیوان برمی‌داشت و خودش رو مجبور می‌کرد که سه دقیقه مسواک زدنش رو طول بده. بعد از دستشویی بیرون می‌اومد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کرد و می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش.

تازگی‌ها پهنایش از درازایش پیشی گرفته بود. از کنار که به تنش نگاه می‌کردی مثل این می‌مونست که از جلو به تنش نگاه کنی. مثل تنه‌ی درخت گردِ گرد بود. شب‌ها که می‌رفت توی رختخواب گرم و نرمش فرصتی برای فکر کردن به این قبیل مسائل بی‌فایده دست می‌داد. چاق بودن و چاق‌تر شدن، تنهایی همیشگی، دوست نداشتن آدم‌ها، زبان‌نفهمی خودش و دل‌تنگی‌هایی که مدام در رفت و آمد بودند و با خوردن یک لیوان چای و پولکی به سراغش می‌اومدند و در همان حین که به سراغش می‌آمدند از دستش فرار می‌کردند و به ناکجاآبادی می‌رفتند تا روزی دیگر موقع رد شدن از عرض خیابان و برخورد ناگهانی با آدمی از امروز که به آدمی از دیروز می‌مانست سر بر آورند. زندگی‌اش نرم و آرام در جریان بود و عشق‌های زیادی هم داشت. عشق به آدم‌ها، عشق به چیزها، عشق به مزه‌ها و بوها، عشق به گذشته‌ها و عشق به دنیا. اما شب‌ها که توی تاریکی و سکوت پس از نیمه‌شب کم‌کم آماده می‌شد تا به خواب فرو رود عشق‌های زندگی‌اش کنار می‌رفتند و مصیبت‌ها به وسط میدان فکر و خیالش پرتاب می‌شدند.

در شبانه‌روز لحظه‌ای هست طلایی، لحظه‌ای که در حین آن زندگان از گذشته به آینده کوچ می‌کنند -از روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده می‌شد به روزی که به مدت بیست و چهار ساعت «امروز» نامیده خواهد شد. در آن لحظه‌ی طلایی شبانه‌روز اگر در رختخواب گرم و نرم زمستانی‌ات باشی و تنها هم‌دمت صدای نفس‌های خودت باشد به چیزهایی فکر خواهی کرد که از جنس خواب خواهند بود. کمی گنگ، کمی ارعاب‌انگیز، کمی غمگین، کمی پرهیاهو و کمی زیبا.

لحظه‌ی طلایی او همیشه کش می‌آمد و کش می‌آمد. به چیزهای زیادی فکر می‌کرد. به آدم‌های بی‌پیچیدگی و به آدم‌های پُر خَم و تاب. آدم‌ها مهمترین سرچشمه‌ی تمام فکرهای طلایی او بودند. آدم‌های بی‌پیچیدگی حضورشان کسی را زخمی نمی‌کند و مرگ‌شان هم کسی را نمی‌کشد. همسایه‌ها و فامیل دور با کت و کراوات مشکی سر مراسم تدفین آدم‌های بی‌پیچیدگی ظاهر می‌شوند، گل می‌آورند و منتظر می‌شوند تا قیمه‌ای نصیب شکم‌شان شود، حلوایی بخورند و پودر نارگیلِ روی خرمایی را با حواس‌پرتیِ تمام قبل از بلعیدنِ خرما به هوا فوت کنند. آدم‌های بی‌پیچیدگی وقتی می‌میرند دنیا از حضورشان خالی نمی‌شود. آن پُر خَم و تاب‌ها اما وقتی می‌میرند در واقعیت نمی‌میرند و وقتی هم که زنده‌اند در واقعیت مُرده‌اند. در حضور و عدم حضورشان همیشه تناقضی هست که زخمی‌ات می‌کند. وقتی مُردند همیشه رد پای زندگی کردن‌شان در جای جای دنیای بازماندگان‌شان باقی می‌ماند: در مغازه‌ی آب‌هویج‌فروشی، در حرف‌هایی که نزده باقی گذاشته‌اند و در لحظه‌هایی که در آینده این‌طور تعریف خواهند شد که می‌شد در کنارشان باشی و نیستی. وقتی هم که زنده‌اند در شلوغی زندگی‌ات گم‌شان خواهی کرد و محکوم خواهی بود که با آن آدم‌های بی‌پیچیدگی که بود و نبودشان دنیا را تکان نمی‌دهد راه بروی و حرف بزنی و سر و صدای بی‌معنی‌شان را تاب بیاوری.

هر شب قبل از رفتن به رختخواب مدتی درنگ می‌کرد. این پا و آن پا می‌کرد. از روی صندلی پشت میز به روی کاناپه می‌غلتید و خوابیدنِ واقعی را به تأخیر می‌انداخت. خزیدن لای آن لحاف گرم و نرم به معنی نزدیک شدنِ لحظه‌ی طلایی می‌بود. و او که تا ابد در لحظه‌ی طلایی کش‌دارش به آدم‌ها فکر می‌کرد و در خوابش برای‌شان جا باز می‌کرد و باهاشان می‌جنگید و تنهایی‌اش را به رختخواب می‌بُرد.

Friday, February 15, 2013

رفتن

آفتابی باشد و سربازی در بیابان
و خاطره‌ای گنگ و دوردست از
دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران.

و سرباز زیر آفتاب داغ بیابان به دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران فکر کند، 
و تو این سر دنیا به خاطره‌ای گنگ و دوردست
از سربازی که زیر آفتاب داغ بیابان به دم ظهرِ اردیبهشتِ تهران فکر می‌کند
و خودت که هرگز در پوتین سربازی ندیدی‌اش.


به عقب می‌رویم
-ما همیشه به عقب رفته‌ایم،
جلو دشمن در کمین است-
به چهار سال قبل.

خاطره هنوز نوشته نشده است.
زمان هنوز دوپاره نیست.
یک قوری چای است
و چند فنجانِ شاه عباسی
و قند و نبات
و بوی درختانِ آخر بهار
و چند نفر که نشسته‌اند و نشستن‌شان را در ذهن تو ثبت می‌کنند.


آخر بهمن ۹۱ 

Wednesday, February 6, 2013

تکراری‌ها

دقیقاً «چرا» باید این همه آدم روی کره‌ی زمین باشه؟
و این همه تعداد دوست‌داشتنی‌هاشون کم باشه.
و این همه نفرت در دل من باشه.
واقعاً اون کره‌خرهایی که تولیدمثل می‌کنن رو باید پشگل ریخت رو سرشون.
تشکیل خانواده و تولید مثل ساخته‌ی نهادهای مصبی هستن برای این که مصب‌شون گسترش پیدا کنه.
همه هم به یک سنی می‌رسن که فکر می‌کنن باید تشکیل خانواده بدن و توله پس بندازن.
این همه آدم، این همه شباهت بین‌شون، این همه عیب‌های مشترک، این همه تکرار، این همه تکرار
از این همه تکرار آدم به کجا شکایت ببره؟

زندگی باید پاشیدن آب بر باغچه‌ی پُرگُل باشه، نه این همه تکرار همه آدم‌های دیگر.
زندگی باید صبح به صبح با نور آفتاب به طور طبیعی بیدار شدن و سر فرصت صبحانه خوردن باشه.
زندگی باید رفتن تا بقال سر کوچه و خوشحال شدن باشه.
نباید بنشینیم منتظر که یک خوشحالی غیرمنتظره ما رو غافل‌گیر کنه.
زندگی نباید تکرار زندگی همه آدم‌های دیگه باشه.
زندگی باید جدید و نو باشه.
باید برای دل خود آدم باشه.
زندگی باید دل‌ای‌دلی باشه.
این زندگی‌های منطقی و برنامه‌ریزی‌شده و بدون احساسی که همه می‌کنن و از آدم هم توقع‌شو دارن، متأسفم که باید این رو بهتون بگم، ولی اون اسمش زندگی نیست، اسمش کهنگیه.
آدم صبح به صبح که از خواب بیدار می‌شه نباید کهنگی کنه،
روزمرگی رو نمی‌شه کنار زد، روزمرگی تا وقتی که زمان در ما وجود داره وجود خواهد داشت،
ولی می‌شه روزمرگی رو دوست داشت،
می‌شه انقدر با برنامه ۱۰ها سال بعد رو مشخص نکرد،
می‌شه گذاشت هر جا دل می‌خواد بره بره،
می‌شه گذاشت باد دست‌مونو بگیره و ببرتمون جاهایی که انتظار نداشتیم بریم،
می‌شه کهنگی رو کنار گذاشت و روزمرگی رو هم جدی نگرفت و گذاشت زندگی آب پاکی بریزه بر دستان همه‌ی کسانی که می‌خواهند ما هم برای زندگی‌مون زنگ اول و دوم و سوم املاء و ریاضی و جغرافیا تنظیم کنیم.
می‌شه همون باغچه‌ای که دوست داریم رو آب بدیم، صبح به صبح، و انقدر زر مفت نزنیم که ۵ سال دیگه، ۱۰ سال دیگه، ۱۵ سال دیگه، دم نکبت، دم پیری، دم مرگ.
 

مدیونید اگه فکر کنید به خاطر فشار درس زر می‌زنم. درس دیگه برای ما درد نیست، جزوی از زندگی شده. می‌گذرونیمش. اون چیزی که درده خود شما هستید.
در ضمن این پست مخاطب عام دارد پس به خودتون هم نگیرید، اما اگر هم دوست داشتید می‌تونید به خودتون بگیرید اما من مسئول به‌خودگیری‌های شما نیستم.

Saturday, February 2, 2013

بلوغ تاریخی

گذر من از کودکی و نوجوانی به پختگی و بلوغ در اون دوره‌ای رخ داد که متوجه شدم من هم جزوی از جریان تاریخ هستم. فهمیدم که من یک جزیره‌ی تک‌افتاده وسط یک دریای موّاج نیستم. فهمیدم که من هم سوار بر موج‌ام و همون‌جایی می‌رم که کلّ جمعیت می‌رن. در اون لحظه بود که آگاهی تاریخی پیدا کردم. به جریان اطرافم واقف شدم. این آگاهی بیشتر از این که با مطالعه به وجود آمده باشه، با زندگی کردن و دیدن و شنیدن و لمس کردن و افتادن در دریای موّاج حاصل شد.

وقتی از لحظه حرف می‌زنم از لحظه‌ای کش‌دار حرف می‌زنم که قریب به ۴ سال رو در بر می‌گیره. دوره‌ای از زندگی هست که در اون شما قادر نیستید خودتون رو در دل جمعیت ببینید. خودتون رو جدا می‌بینید. عوامل زیادی دور و بر من بودن که بهم کمک کردن خودم رو در دل جمع ببینم و فردیت‌م رو در کنش با جمع کشف کنم.

تا قبل از رسیدن به این نقطه برام سخت بود درک کنم که کلیشه‌های موجود در دنیا تا چه اندازه صحت دارند و تا چه اندازه واقعی هستند. امروز که به اطرافم نگاه می‌کنم خودم رو در وسط جمع می‌بینم -با همون ایرادها، با همون آرزوها، با همون دردها، با همون تقلاها.

Friday, February 1, 2013

غفلت

ما اون‌جا بودیم، اون روزها.
امروز حتی برای ما هم باورکردنی نیست.
فردا دوباره از نزدیک بودنِ چیزهایی که امروز خیلی دور به نظر می‌رسن غافل‌گیر خواهیم شد.
ما که با تعجب تعریف شده‌ایم و با غافل‌گیر شدن.

Thursday, January 31, 2013

و این دو تن در تک‌تک لحظه‌های من جاری

از لحاظ تاریخی حضور مامان در خانواده‌ی ما همیشه کم‌رنگ‌تر از حضور بابا بوده. تاریخ همیشه از زبان بابا روایت می‌شد. تاریخ به معنای ملموس اون: قصه‌ی گذشته‌ها. مامان هم قصه‌ی بچگی‌هاش رو می‌گفت، از جنگ با عراق می‌گفت، از فراز و نشیب سال‌های جوانی‌ش، از بچه‌درس‌خون بودنش، از آرزوهاش. بابا شاید حتی کمتر از مامان از بچگی‌هاش گفته باشه برامون، از جوانی‌ش به جز چند خاطره‌ی همیشه‌حاضر چیز زیادی از زبون خودش نشنیدیم. حضور بابا بیشتر به واسطه‌ی تصاویری بود که در ذهن ما ایجاد می‌کرد. همین امروز هم اگر من و خواهرم بریم به محله‌های خیلی قدیمی تهران سرک بکشیم، حتی اگر هیچ خاطره‌ی مشترکی از بابا و اون محله‌ها نداشته باشیم، باز هم یاد بابا می‌افتیم. اگر پیرزن و پیرمردی رو ببینیم و احساسات نوستالژیک درمون بیدار بشن، باز هم در خوابی که در بیداری می‌بینیم بابا رو می‌بینیم.
انگار که پدر کسی‌ست که در نگاه‌مون نفوذ کرده. نگاهی که به دنیای اطراف‌مون داریم خودآگاه و ناخودآگاه بیشتر از هر چیزی تحت تأثیر باباست. تحت تأثیر دو چیز در رابطه با بابا: سعی بر تماماً شبیه به او نبودن و در عین حال عمیقاً شبیه به او بودن.

حضور تاریخی مامان اندک‌تر از باباست، شاید به این خاطر که بابا ذاتاً مهارت بیشتری در بیان درونیات خودش داره در حالی که مامان رو باید.. خب باید دخترش باشی تا بتونی بدونی در هر لحظه‌ای دقیقاً به چه چیزی فکر می‌کنه، باید از درون‌ش بیرون اومده باشی تا بفهمی‌ش. اما همین حضور تاریخی اندکِ مامان در یک لحظه‌هایی به زیر پوست‌مون می‌غلته و نیشگون‌مون می‌گیره. یاد لحظه‌هایی می‌افتیم که مامان با شنیدن اسم آبادان چشم‌هاش برق زده، یاد معلم‌های مدرسه‌ش افتاده، یاد مامانش که بازوهای سفید نرمی داشته و همیشه خسته از کار خونه و بچه‌داری بوده، یاد هندونه خوردن تو هوای داغ تابستون، یاد برادرهاش که دونه به دونه از اون‌جا مهاجرت کردن به جاهای دیگه. وقتی که آدم دور از خونه‌ش یاد برق چشم‌های مامان‌ش بیفته وقتی که می‌فهمید کسی که به تازگی باهاش آشنا شده یک مدت در گذشته‌های دور آبادان زندگی می‌کرده، یاد ذوقی که در اون لحظه‌ی خوب تو دل مامان میومد، برقی که با دیدنِ کسی به چشم‌هاش میومد که آبادانِ هم‌چنان آبادِ قدیم‌ها رو می‌شناخته، خاطره از شط داشته و از بوی ماهی و از نخل‌های باوارده.. وقتی که در غربت نرم و نازک و زودرنج بیست سالگی‌هات یاد اون برق بیفتی تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه که حس کنی شاید هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی نذاشتی مامانت قصه‌ی خودش رو برات بگه. اسیرش کردی به کار و کار و گرم نگه داشتن خونه و آشپزخونه، مامانی که از همه‌ی مامان‌های دیگه بیشتر امیدِ زندگی داره و روحش از همه‌ی مامان‌های دیگه جوون‌تره.

مامان همون کسی هست که دنیای ما رو به جلو پیش می‌بره. در همون حین که بابا ما رو در گذشته‌ها نگه می‌داره، مامان توی ذهن ما ازمون می‌خواد که ادامه بدیم و مرزهای ذهنی و فیزیکی رو رد کنیم. مامان صدای امیدوار آینده‌ست. بابا طنین خوش و اندوهگین گذشته‌ها.

توی زندگیم خیلی کارها کردم که اگر این مامان رو نمی‌داشتم هیچ موقع برای انجام‌شون پا پیش نمی‌ذاشتم. مامانِ من که در تک‌تک لحظه‌های زندگیم جریان داره و بیشتر از هر چیزی تبلور زنی‌ست که با وجود به دنیا اومدن در آبادان و بزرگ شدن در زلّ آفتاب جنوب هرگز سیاه نشد -مامان من که در نقش مادری‌ش گم نشد.

و بابام که در همه‌ی سیبیل‌های سیاهِ مردهای خاورمیانه‌ای سر و کله‌ش همراه قطره اشکی در چشمان من پیدا می‌شه.

و زندگی در این سال‌های دور از خانه تمرین زندگی ما در آینده‌ست: زندگی‌ای که سال‌ها و سال‌ها از طنین خاطرات بچگی پُر خواهد شد وقتی که صدای اون دو نفر بیشتر از این که صدایی بیرونی باشه صدایی درونیه.

یاد

من آدم فراموش کردن نیستم. بعضی وقت‌ها وانمود می‌کنم که چیزهایی رو فراموش کردم، اما هیچ‌وقت یاد چیزها و کس‌ها از ذهنم پاک نمی‌شه.
حافظه‌م از کودکی‌م جز چند بو چند مزه و چند منظره‌ی ثابت چیزی برام باقی نگذاشته، اما از وقتی از کودکی عبور کردم یاد چیزها و کس‌ها هرگز رهایم نکرد.

و این امید که همیشه هست -به برگشتن. و تا نرفته باشی برگشتنی نیست. اما ما همیشه در رفتن و در برگشتنیم. همه ما.

Saturday, January 26, 2013

Before Gooder

بیاید برگردیم به الد استایل. بیاید وبلاگ‌هامون رو هوا کنیم. دوباره توشون چیز میز بنویسیم. از زندگی‌هامون بنویسیم. از چیزهایی که دوست داریم و از چیزهایی که دوست نداریم. دوباره به همدیگه لینک بدیم.
بیاید برگردیم به قبل از گودر. به قبل از این که اینترنت‌های داغون و حجم وسیع اطلاعاتِ صد من یک غاز درباره‌ی جوراب رنگی جدیدی که خریدیم جلوی برقراری ارتباطمون رو بگیرن.

The world as we knew it before Gooder existed.


اگر هر از گاهی به این وبلاگ سر می‌زنید لطفاً لینک وبلاگ‌هاتون رو توی کامنت‌ها بذارید. دوست دارم بهتون سر بزنم. 

Thursday, January 24, 2013

هنرمند

هنر نیست که آدم از بقیه‌ی آدم‌ها توقع کارهایی رو داشته باشه که از عهده‌ش بر نمیان.
هنر اینه که آدم درک کنه که چرا همه از عهده‌ی کارهای یکسانی بر نمیان و از تفاوت بین آدم‌ها لذت ببره.

Wednesday, January 23, 2013

بیرون زدن

آدم‌های عیب‌دار، اون‌هایی که عیب‌هاشون رو قایم نمی‌کنن، به مذاقم خوش‌تر می‌آن.
اگر کمی به عمق قضیه فرو برید می‌بینید که تولیدات فرهنگی موردعلاقه‌ی ما آدم‌ها همه از «عمق» و «منِ درونی» خالق‌هاشون سرچشمه گرفتن.
فرانسوی‌ها ملتی هستن که چندین قرن به واکاوی «من درون»شون پرداختن. توی رمان‌های طویل‌شون، توی شعرهای بی‌سروته‌شون، توی قافیه‌های درونی جمله‌هاشون.
آدم‌های من‌دار، اون‌هایی که من درون‌شون رو قایم نمی‌کنن، به مذاقم خوش‌تر می‌آن.

Monday, January 21, 2013

سقوط ناپذیر

هیچ‌وقت اون‌قدر تو ذهنم بالا نبردم‌ت که یه روز تالاپی بیفتی زمین. ازت چهره‌ی قدسی نساختم. از همون اول اشکال‌هات رو شناختم. اشکال‌هات رو زندگی کردم. بالا و پایین‌ت رو عین کف دستم می‌شناسم. بو کردم‌ت. بوی لطیف لیمو می‌دی. هیچ‌وقت از خوردن لیمو خسته نشدم. به همه چیز آب لیموی تازه می‌زنم، چند قطره. تو سقوط نمی‌کنی، چون همراه خودم روی زمین زندگی می‌کنی. اوج بودنم رو در غریبه‌هایی که هرگز ندیدم و از نزدیک نشناختم جستجو می‌کنم. در نوشته‌هاشون، نوشته‌هایی که سالیان پیش در تنهایی و خلوت‌شون نوشتند.
تو اما، تو شعر نیستی، تو نمک زندگی منی. وقتی نیستی زندگی من جریان داره اما وقتی هستی... آه از وقتی که هستی! لذت پاشیدن نمک به لیموترش و چشیدن‌ت. 

Saturday, January 19, 2013

باغ‌تر از من

زندگی ما باغی بود. باغی چهارفصل. باغی با دیوارهای کاهگلی سوراخ‌سوراخ. گاهی از پشت دیوارهای باغ مردی به درون زل می‌زد. با نگاهمون دنبالش می‌کردیم. مرد می‌ترسید در می‌رفت.
زندگی ما باغ بی‌باغبانی بود. پر از گیاهان خودرو. از هر گوشه‌ی باغ بوته‌ای سبز شده بود.
و یک بار یک باغبان سخت‌گیرِ پیر، یک باغبان با دستانی پر از خیال.
باغبان دمی بیشتر تاب نیاورد. در اون باغ بی‌قانون. لابلای اون علف‌های هرز. اون برگ‌های خودرو.
ما که رنگ رو دیده بودیم، رنگ چهار فصل رو. رنگ بی‌رنگی رو هم.
ما تک‌رنگ نمی‌شدیم. رنگ‌ها مال ما بودن. جزئی از وجودمون.
زندگی ما باغی بود که هنوز پابرجاست اما به عشق ما نیاز داره.

Friday, January 18, 2013

حقیقت قشنگ‌تر است

یک بار هم یک راهپیمایی تاکتیکی داشتیم توی هفته گذشته که 10 کیلومتر بود. تک و تنها میرفتم و به آسمون پر ستاره یزد نگاه میکردم و همه ش بهت فکر میکردم. 

گریه‌ی حضار از شوق 

Wednesday, January 16, 2013

از سری غبطه‌ها و رشک‌ها: تهران‌گردی

یکی از مشکلاتی که در برخوردم با شهر تهران داشتم این بوده که نمی‌تونستم بی‌دغدغه و با آسایش «به تنهایی» در اون قدم بزنم و خیابون‌گردی کنم. همیشه منتظر بودم برای گردش در خیابون‌های تهران دوستی کنارم باشه. هراسم فقط به خاطر مواجهه با غریبه‌هایی که ممکن بود متلکی هم بپرونن نبوده. یا به خاطر ترس از موتوری‌هایی که ورود ممنوع رو با سرعت زیاد میومدن هم نبوده. از زمانی که نوجوونی‌م گذشت و تموم شد دیگه کمتر متلک شنیدم. شاید فهمیدم چطوری باید راه برم که کسی دنبالم نیاد، که کسی چیزی نگه. یا شاید هم واقعاً مردهای پایتختم کمی دختردیده‌تر شدن و عقده‌هاشون خوابیده. مهم نیست علت این هراسم از تنهایی قدم زدن در تهران چیه. شاید حتی نشه اسمش رو گذاشت «هراس»، شاید فقط یک جور طفره رفتن باشه. انگار توی تهران همیشه منتظر بودم کسی باشه که با اون تهران رو تجربه کنم. خیلی وقت‌ها دلم خواسته تنهایی راه بیفتم و برم انقلاب رو فقط تماشا کنم. یا برم توی خیابون‌های ارمنی‌نشین به عشق قنادی‌هاش چند ساعتی راه برم، یا برم یه جای دورتر و محله‌های جدید و ناشناخته‌تر رو به تنهایی با پای پیاده کشف کنم. اما همیشه از «جداً» انجام دادن این کار طفره رفتم. اگر رفتم انقلاب، خریدن چیزی رو بهونه کردم. از بیرون رفتن به تنهایی بدون داشتن قصد خرید چیزی خاص طفره رفتم.
چرا؟ خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چرا؟ چه عنصری در بافت شهری تهران باعث می‌شه من از قدم زدن بدون هدف خاص در شهرم ابا داشته باشم؟ سوای مسائل امنیتی که همه ازش باخبر هستن، تهران شهری نیست که مختص آرامش طراحی شده باشه. بیرون رفتن از خونه در تهران همیشه باید هدفی به دنبال داشته باشه. وقتی صحبت از خیابون‌گردی می‌کنم بیشتر به گردش در خیابون‌هایی اشاره می‌کنم که به طور روزمره ازشون عبور نمی‌کنیم. تهران شهری نیست که خودم رو توش ول کرده باشم و به یک نقطه‌ی دورش سرک کشیده باشم و با خیال راحت و به تنهایی توش گردش کرده باشم.
دوست دارم اما که این روند رو بر هم بزنم. دوست ندارم از تهران هراس داشته باشم. تهران رو دوست دارم، اما همیشه از دور باهاش مواجه شدم. فکر می‌کنم از معدود مزیت‌های دانش‌آموز بودن این بود که می‌تونستی با اون مانتوهای بدقواره هر جا که می‌خواستی بری و کسی بهت شک نمی‌کرد که سرگردان و ویلون وسط خیابون چی کار می‌کنی. البته در صورتی که هوا تاریک نشده بود. همه نگاهشون بهت نگاه به یک دانش‌آموز بود.
به آدم‌های ساکن تهرانی که این هراس رو ندارن غبطه می‌ورزم. به اونایی که با خودشون و اطرافیانشون و غریبه‌ها رودروایسی ندارن و بدون داشتن قصد خرید چیزی یا ملاقات کسی پاشون رو به تنهایی از خونه بیرون می‌ذارن و به خیابون‌های ناشناخته‌ی شهر سفر می‌کنن و چیزهای جدید می‌بینن و تهران رو فقط با ونک و تجریش و ولیعصر و تئاتر شهر نمی‌شناسن.
در عین حال فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های آسوده گردش کردن در شهر اینه که خودت رو مجبور نکنی هدفون فرو کنی تو گوشت و آهنگی گوش بدی و از هیاهوی شهر فرار کنی. گردش باید بدون موسیقی متن باشه، باید بدون فرار کردن از حقیقت ل.خت و ع.ور شهر باشه، باید بدون قصد و غرض باشه. باید بگذاری هیاهوی شهر موسیقی متن قدم‌هات بشه.

Saturday, January 12, 2013

یار عزیز قامت‌بلندُم

I have not been able to leave you 
ever since that day we first met
under Gisha bridge

Even though I live
six thousands miles away
And your day is
my night



صدایت

وقتی شخصیت‌های دل‌نشین فیلم‌ها برات او رو یادآور می‌شن.
دوستت دارم صدای جاری شدن تو در من است.
جریان یافتن تو در آدم‌های دیگه وقتی که خودت اینجا نیستی. 

«هر شب تنهایی» فیلم خیلی خوبیه.

Thursday, January 10, 2013

I

Can barely hold myself in my body.. because I'm always elsewhere.

Wednesday, January 9, 2013

شهر گذرا

چند سالیه که هر وقت به تهران برگشتم به دیده‌ی یک شهر گذرا نگاهش کردم. از ترافیکش لذت بردم، از زنده بودنش تا سه‌ی صبح، از دیدن و پوزخند زدن به آدم‌های عصبانی و وحشی‌ش هم حتی لذت بردم.
قرارم رو از دست دادم. دیگه نمی‌تونم به هیچ شهری به دیده‌ی دائمی بودن نگاه کنم.

Sunday, January 6, 2013

من به تو می‌اندیشم

مسأله این نیست که آدم به شهر دومش عادت می‌کنه. مسأله این نیست که آسمون همه جا یه رنگه. مسأله این نیست که آدم وقتی با یه شهر جدیدی خاطره می‌سازه اون شهره براش می‌شه مثل شهری بچگی‌هاش. مسأله این نیست که دلبستگی به خاک رو میشه با دلبستگی به آدم‌ها عوض کرد، می‌شه آدم‌های جدید پیدا کرد و دوباره شهر رو زندگی کرد. می‌شه با خیابون‌های جدید خاطره ساخت.
همه‌ی این‌ها درست هستن.
ولی مسأله‌ی اصلی اینه که فقط وقتی دوباره برمی‌گردی شهر بچگی‌هات و دیگه مجبور نیستی تهدید رفتن و دوباره رفتن رو شب‌ها با خودت بخوابونی، تازه می‌فهمی که چقدر همه‌ی این سال‌ها از کامل زنده بودن و راحت نفس کشیدن در هوای سربی دور بوده‌ای.

Saturday, January 5, 2013

سه صبح زمستان است

شعری که طبیعت است
دیری نمی‌پاید
و در یک لحظه‌ی اندوه
دود می‌شود به آسمان سیاه شب زمستانی چمن.

همه‌جا بی که نور ماه باشد، سپید
وین سپیدی میان سیاهی
سایه‌ای دارد
گنگ و ناپیدا.

اگر دیروز دیدم تو را
اگر امروز نیز
فردا چه کنم؟
فردا که دیگر رفته‌ای

کاش می‌رفتی سر جالیز
می‌کاشتی بوته‌ی خیار
می‌دیدمت صبح فردا باز
اما کو در این خانه‌ی بالای برج دگر جالیز خیار؟
دگر شالیزار؟
دگر مادری با بوی برنج دودی و عطر سیر و پیاز

رفتند آن‌ها
رفتند آن روزها
که دیگر فقط بویشان
لابلای لباس‌های کهنه‌ام

مانده‌ام اینجا که جای من نیست
که زمین برفی‌اش پر ز جا پای کودکی‌ام نیست
اما کودکی‌ام مرا پس می‌زند
گفتم‌ات که چه خردسالی بیهوده‌ای؟
پر از سراب
پر از خیال یک راز در خواب

بلند شدم
بیدار شدم
دراز شدم
قد کشیدم
رسیدم به سر درخت کاج اما
درخت کاج را بریدند

از عرض شدم بسیط
پر کردم خلاء زندگی را با مزه‌های جدید
مربع تنم به یاد آورد
کودکی را، مستطیل را، تناسب را، بی‌دغدغه‌ی آینده بودن را.

من فردا نیز
مثل امروز
یک مربع تنها در کره‌ی زمین
سپیدی را به امید سیاهی و سیاهی را به امید سپیدی سر می‌کنم
نمانده برایم جز همین. 

نگیر دگر از من این.
و یک بار از خواهرم پرسیدم
چرا زندگی ما همه حرف از رفتن؟
هیچ حرف از ماندن؟
گفت او صبر کن، پیر می‌شوی، مثل درخت 
گفتم پیر شده‌ام
در سفر سالیان.

Friday, January 4, 2013

کشف دوباره‌ی وبلاگ‌های خوب قدیمی

مى گويد: " شيدا، شيدا، شيدا،،،" بعد صبر مى كند تا بگويم: " بله!" اسم جادو دارد. باعث مى شود مكث كنى و گوش كنى. باعث مى شود وسط روز بين صداهايى كه مى گويند: " خانم مهندس، خانم ا.،مامان" و يا آنهايى كه با بى علاقگى فقط صدايت مى كنند:" راستى..."  يهويى آن طنين خوشايند آشنا را بشنوى. جايى كه كسى به اسم كوچك صدايت مى كند، چراغهاى ريز و كوچك توى قلبت روشن مى شود. تو گوشت را تيز مى كنى مثل آن كودكِ سالهاى دور كه مادر صدايش كرده كه ببوسدش، كه بگويد دوستش دارد، كه در آغوشش بگيرد. جايى كه اسم هست، لحظه هاى قشنگ سر به سر هم مى گذارند. كافيست كه يكى بلد باشد، قدرت عاشقانه اسمت را بلد باشد، بلد باشد اصلا صدا كند. آن موقع وقتى بگويد: "شيدا" انگار گفته باشد "چه خوبى! چه خوب كه هستى! چه خوب كه اينجايى!" بله، حتى چيز ساده اى مثل صدا كردن اسم هم بلد بودن مى خواهد. 

Tuesday, January 1, 2013

منِ درون

گاهی به «من» درونت اجازه‌ی بروز بده. اجازه بده احساست از لابلای کتاب‌هات، از لابلای سایت‌هایی که صبح به صبح بهشون سر می‌زنی، از لابلای لوله‌های آزمایشگاهت، از لابلای نقشه‌هایی که واسه‌ی خونه‌ی آدم‌های دیگه می‌کشی، بیرون بزنه. بگذار احساست نفسی بکشه. آبی بخوره. هوایی تازه کنه. «من» درونت رو سرکوب نکن. گاهی در جمع معشوقه‌ات رو با اسم‌های قشنگ صدا بزن. گاهی به زیبایی‌های اطراف حسادت بورز. گاهی بخواه که قشنگ‌تر بشی. اجازه بده مردم بهت دست بزنن و تغییرت بدن. هیچ مجسمه‌ای از ابتدا کامل نبود. پیکرتراش ماهر با دست‌های خودش به مجسمه شکل جدید داد تا این که یک روز زیبا شد. به آدم‌های زندگی‌ات اجازه بده پیکرتراش باشند. اجازه بده به تو چیزی بیافزایند و از تو چیزی کم کنند. سنگی باش که صیقل می‌خورد و نرم می‌شود. و صاف می‌شود. و کج می‌شود. و بعد دوباره صاف می‌شود.
مدت‌های مدیدی‌ست که «من» درونت را خوابانده‌ای. بگذار بیدار شود. بگذار صبح به صبح وقتی ساعت روی دیوار را نگاه می‌کند یاد کسی بیفتد. یاد کسانی بیفتد. بگذار خودش را بروز بدهد. بگذار فکرهایش را بیرون بریزد. بگذار فراتر از «چیز»ها باشی، چیزهایی که خریده‌ای، که پوشیده‌ای، که خوانده‌ای، که در ویترین مغازه‌ها دیده‌ای.
 از نشان دادن خودت، از حرف زدن درباره‌ی خودت و از حرف زدن درباره‌ی معشوقه‌ات ترسی نداشته باش. مردم یا تو را قبول می‌کنند یا نمی‌کنند. اما تو همین هستی. خودت رو لابلای حرف‌های بیهوده پنهان نکن.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com