Thursday, December 27, 2012

كلاهمم بيفته چين نميرم برش دارم


مسأله فقط اين نبود كه چشم بادومى ها دنيا رو تك بعدى و به صورت يك خط مى ديدن. مسأله ى اصلى اينجا بود كه پسر تازه بالغ چينى اى كه توى اتوبوس به مقصد تورنتو كنار من و در واقع بغل پنجره نشسته بود نه تنها نصف بيشتر راه سرش تو موبايلش بود و داشت منظره ى برفى به اون قشنگى رو با تماشا نكردن و لذت نبردن حيف و ميل مى كرد، بلكه از ميونه ى راه حتى كاپشن سياهش رو هم از پنجره آويزون كرد و چشم انداز محقر من رو هم به روم بست. 
بعد به اين فكر كردم كه من از خفه شدن تو محيط هاى بسته، از زندگى تو برج، از نديدن آسمون و از جا دادن خودم تو قالب و غالب بدم مياد. 

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com