Monday, December 31, 2012

از سری گناهان کبیره

وقتی کسی برای بهتر جلوه دادن خودش بقیه رو ناچیز جلوه می‌ده..
دور و برمون هم «زیااااد» ریخته.

Thursday, December 27, 2012

كلاهمم بيفته چين نميرم برش دارم


مسأله فقط اين نبود كه چشم بادومى ها دنيا رو تك بعدى و به صورت يك خط مى ديدن. مسأله ى اصلى اينجا بود كه پسر تازه بالغ چينى اى كه توى اتوبوس به مقصد تورنتو كنار من و در واقع بغل پنجره نشسته بود نه تنها نصف بيشتر راه سرش تو موبايلش بود و داشت منظره ى برفى به اون قشنگى رو با تماشا نكردن و لذت نبردن حيف و ميل مى كرد، بلكه از ميونه ى راه حتى كاپشن سياهش رو هم از پنجره آويزون كرد و چشم انداز محقر من رو هم به روم بست. 
بعد به اين فكر كردم كه من از خفه شدن تو محيط هاى بسته، از زندگى تو برج، از نديدن آسمون و از جا دادن خودم تو قالب و غالب بدم مياد. 

Thursday, December 20, 2012

Driven by two simultaneous paradoxes

At once the temptation to succumb to you
and the resistance that I am made of

Story of my life

Thursday, December 13, 2012

صدای درشکه به گوشم می‌رسد

در گذشته‌های دور، زن‌ها در اوان بلوغ با مردی از همسایگی خود یا از روستای مجاور ازدواج می‌کردند و تا آخر عمر به خوبی و بدی زندگی می‌کردند.
گذشت اون روزها.
امروز همه‌مون با ارواح، با صدای پشت تلفن، با تصویر پشت دوربین، با پیغامی که وقتی خواب بودیم روی دیوارمون نوشتن ازدواج می‌کنیم. به خوبی و خوشی.

Sunday, December 9, 2012

Some people can never be labeled

Dearest,
How you don't try very hard to prove yourself to us.

Friday, December 7, 2012

در شهر چه خبر؟

دیروز رفتم مهمونی‌ای به مناسبت انتشار شماره‌ی جدید یکی از مجله‌های ادبی دانشگاه‌مون. یکی از دوستام ویراستار بخش شعر مجله‌ست و قبلاً‌ هم چند تا از شعرهای من رو خونده و ایرادهاشون رو بهم متذکر شده و من دوستش دارم. برعکس بیشتر هم‌کلاسی‌هام دختر عاقل و بالغیه که یک بار بهم اعتراف کرد چون عاشق نشده تا حالا با هیچ پسری هم دوست نشده. گفت نمی‌خواد الکی با هر کسی دوست بشه. بگذریم. مجله رو می‌گفتم. مجله که می‌گم یک مجله‌ای در حد و اندازه‌های دانشجویی رو در نظر بگیرید. چیز فوق‌العاده‌ای نیست و از قضا شعراش به مذاق من خوش نمیان. توشون پر از کلمه‌های قلمبه‌سلمبه‌ست و من همیشه از این مدل شعرها دوری گزیدم. شعر باید آهنگ داشته باشه و معنی، نباید بازار شامِ کلمه‌های ملموس باشه. نباید پر از اسم اشیاء مختلف باشه. دست‌کم سلیقه‌ی شعری من این بایدها و نبایدها رو به من دیکته می‌کنه.
یک سری از بچه‌هایی که شعرهاشون تو اون مجله‌هه چاپ شده بود اومدن روی سن و شعراشون رو خوندن. من به جز یک نفر از بقیه خوشم نیومد. اون یک نفر هم قبلا هم‌کلاسی‌م بوده و کلاً از خودش هم خوشم میومد و به نظرم خیلی آدم‌حسابیه. اما بقیه خیلی‌هاشون یک سری هیپی بودن که ساق شلواری‌های پاره پوره پوشیده بودن و احساس آنارشیست بودن می‌کردن و اون بالا که ایستاده بودن مدام دستشون رو می‌کشیدن به دماغ‌شون که آبش سرازیر نشه.
چیز مهمی که دیشب متوجه شدم اینه که انگلیسی خیلی زبون مناسبی برای شعر گفتن نیست. یعنی خیلی زبون خوش‌آهنگی نیست. کلمه‌ها وزن منحصر به فرد ندارن. اصلاً گوش‌نواز نیستن. در حالی که فارسی و فرانسه دقیقاً بر عکس اون هستن.
مثال‌هایی که الآن به ذهنم می‌رسه:

C'est l'heure du thé.
It's teatime.
زمان چای است.

Ici rien ne se passe.
Here nothing happens.
این‌جا خبری نیست.

اگر مثال دیگه‌ای به ذهنم رسید به این لیست اضافه می‌کنم. به جد معتقدم فارسی و فرانسه خیلی آهنگین‌تر و شیرین‌تر از انگلیسی هستن. می‌دونم کشف جدیدی نیست، اما دیشب وقتی شعر انگلیسی رو با گوش‌های خودم از دو متری «شنیدم»، متوجه شدم که ای دل غافل..

خب حقیقتش قضیه پیچیده‌تر از این حرفاست. یعنی این‌طور نیست که انگلیسی زبون زشتی باشه. قشنگی‌های خودش رو داره. اما خیلی ساده‌ست. هیچ پیچیدگی و شگرفی‌ای نداره. در حالی که تو فارسی و فرانسه -بیشتر تو فرانسه- می‌تونی یک عالمه قوس و انحناء به کلمه‌ها بدی، کلمه‌ها کش میان، برات خم و راست می‌شن. توی انگلیسی کلمه‌ها یک خط ممتد هستن که نقطه و کلاهِ زیادی هم ندارن و اصوات اون‌قدری کشیده نمی‌شن که به آسمون‌ها برسن. راستش گاهی وقت‌ها دارم یک متن کاملاً غیرادبی رو به فرانسه می‌خونم اما احساس می‌کنم شعره. از دور مطمئنم اسپانیایی و ایتالیایی هم به همین قشنگی هستن اما متأسفانه انگلیسی در حد و اندازه‌ای نیست که جلوی این زبون‌ها لنگ بندازه و من هم بهتره بار و بنه‌م رو جمع کنم و دمم رو هم بذارم روی کولم و دور شم.

Wednesday, December 5, 2012

This is the picture of both of us, but I'm not in it.

My mind is in winter mode. Even the prettiest things seem ugly.
Spring should be on its way soon. The sad white of the street tells me that.
I don't need to be consoled. I need to be wounded by a sword.

Deep inside I'm not a sophisticated poetry-eater.
Deep inside I'm a brown chubby cat that needs to be cuddled.

I might wake up any day now..
I might wake up any day..
I might wake up any..
I might wake up..
I might wake..
I might..
You.



 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com