Friday, November 30, 2012

ناگه سکوت پس از یک پنجره

می‌خوام زنگ بزنم بیمارستان بپرسم آقای پرستار، خانم پرستارِ کشیک شبانه، با آدمی که نصف روزش رو با رویای پرت کردن خودش از پنجره به بیرون سر می‌کنه باید چه کار کرد؟ و با آدمی که نصف دیگه‌ی روزش رو هم با رویای پرت کردن اطرافیانش از پنجره به بیرون سر می‌کنه؟ با آدمی که نمی‌خواد بمیره اما فکر پرت کردن خودش از پنجره تو هوای سرد و دلچسب اول زمستون..

Soudain, une fenêtre est ouverte.
(Suddenly, a window is opened).

Thursday, November 29, 2012

Winter will keep us warm

از خودسانسوری خسته شدم.
از این که یک سری حرف‌ها رو از ترس بعضی‌ها نمی‌زنم خسته شدم.
از این که یک سری دوست غیرواقعی دور و برم ریخته خسته شدم.
از این که همه آنلاین هستن هم خسته شدم.
از این که برای دایی کوچیکه‌م که تنها آدمی هست که واقعاً از ته دلش دوستم داره و همیشه به حرفام گوش می‌ده و خوشحالی‌م رو می‌خواد وقت نذاشتم ناراحتم. 
از این که مامانم رو هم به خاطر بابام از خودم روندم خسته شدم.
از این که چهار سال تمام همه رو کنار زدم به خاطر این که «تو» نبودن، به خاطر این که مثل دوستای تو ایرانم نبودن، به خاطر این که خارج از محدوده‌ی کودکیم بودن، خسته شدم.
دلم می‌خواد همه چیز رو از نو شروع کنم.

Saturday, November 24, 2012

زورم به هیچ‌جا نمی‌رسه. از این که انقدر کم‌زورم عاصی‌ام.

Thursday, November 15, 2012

The circles of your mind

Circular life. Or life that circulates.

Wednesday, November 14, 2012

تو چله‌ی تابستون لاله بخواد خوبه دیگه، بقیه تو زمستون می‌خوان، چه فایده؟
علی رضوان

Tuesday, November 13, 2012

Those moments..

Realizing you're never going to have a normal life.

Tuesday, November 6, 2012

نگاهی در میان نگاه‌ها

یک عده‌ای هستن که دلم می‌خواد من رو نبینن. دلم می‌خواد نه نگاهم کنن و نه قضاوتم -حتی گیریم قضاوت‌شون مثبت باشه. و دقیقاً همین آدما هستن که همه‌ش من رو می‌بینن. همه‌ش ابراز می‌کنن که خیلی من رو می‌بینن.
و یک عده‌ی قلیل دیگه‌ای هم هستن که به شدت دلم می‌خواد من رو ببینن، و دقیقاً همین‌ها هستن که اصلاً من رو نمی‌بینن. من براشون با خیارشور توی یخچال‌شون فرق زیادی ندارم.

Friday, November 2, 2012

Mani Haghighi at McGill: following his steps

    Today that I can’t be happier.
    I’m starting a brief research on Mani Haghighi, the Iranian film-director who studied Philosophy at McGill University more than a decade ago. After obtaining his PhD in Cultural Studies from Trent University, Mani went back to Iran and started making movies.
    Now we know he had connections –after all, he is Ebrahim Golestan’s grandson, Lili’s daughter and Kaveh’s nephew (all famous artists of Iran). Do understand that I’m not trying to reduce his talents to a mere “luck” by reminding you of his “well-known” genealogy. He well deserves his fame.
    Remember when I said I’m doing research on Mani Haghighi? Well, I’m not doing exactly that. I’m actually writing a paper on his 2007 movie titled “Canaan”. I like the flawful (yes, I just invented this word) characters his film is flooded with. I like how Mina wants to leave Morteza –the man she was supposedly infatuated by at the beginning of their friendship. I like how their paths as husband and wife have parted as the years have gone by. I like how Mina is reminiscing about her past. Did she make a mistake by choosing Morteza rather than Alee? Her entangled thoughts make for a very believable character. Marriage is not the end of the road for her. If our roads crossed each other in the past and we started a journey together, does that mean that our road will never branch off again?
    Life is in constant motion. And “Canaan” beautifully depicts this.
    How happy I am to be walking around the same city and the same campus as Mani did over a decade ago. He probably walked the steps up to the Arts building numerous times and woke up early for his morning classes up the hill. He must have taken one of those three elevators that go up to the 9th floor of Leacock building –which houses the Department of Philosophy. There is a somewhat long road that leads you from the main entrance of the university, the Roddick Gates, straight to the Arts building. But right before you get to the Arts’ steps, that straight road diverges –leading you to Leacock and the Islamic Studies building on the left side and to the Engineering and Science buildings on the right side. But no matter which divergence of the main road you take, you will still always reach the Arts steps –which easily bridges the Humanities and the Sciences.

Thursday, November 1, 2012

ژانر: هنرمند بی‌ادعا

«اینجا در منزلِ استاد عبادی هستیم، یک منزل ساده و بی‌پیرایه، متعلق به یک هنرمند بی‌ادعا که زندگی خودشونم شبیه منزلشون هست.»  
از خلالِ «گلهای ماندگار» مسعود بهنود 

دارم از خنده غش می‌کنم. یارو نه پول داره نه ادعا، فقط هنر داره. تازه زندگیشم شبیه خونه‌ش ساده و بی‌پیرایه‌ست.


designer :