Sunday, April 29, 2012

Should Have Known What You Signed Up For

نشستم تنهایی دارم آهنگ پایان کنعان رو گوش می‌دم. خونه‌مون پر هست از کارتن و چمدون و باکس‌های پلاستیکی سنگینی که توش کتاب‌ها و لباس‌ها و خرده‌ریزهای آشپزخونه رو گذاشتیم. ادویه‌جات، چند تا لیوان، ماهیتابه، قابلمه، قاشق و چنگال، چاقو، تخته، سیخ کباب، سبزی خشک. لحاف و ملافه و روبالشی. سفره‌های سنتی. چند تا چراغ پایه‌دار. به قول افسانه بایگان توی کنعان: «پا شدم چهار تا چمدون بستم، باقی‌شم گذاشتم اومدم».
خلوت اتاق نشیمن قشنگم شلوغ شده. پر شده از شلختگی‌هایی که هر سال دو بار، دست‌تنها، جابه‌جا می‌کنیم.
امسال لحظه‌ی آخر از این که اسباب‌ها رو با تاکسی ببریم و دو - سه سری پول تاکسی بدیم منصرف شدم. زنگ زدم به یک پسر جوونی که توی سایت دانشگاه هم آگهی داده بود که اسباب‌کشی‌های کوچک دانشجویی انجام می‌دهد. سرش شلوغ بود ولی به زور من رو هم جا کرد لابه‌لای هزار تا دانشجوی دیگه‌ای که این موقع سال اسباب‌کشی دارند.
الان نشستم اینجا، منتظرم که ۲ - ۳ ساعت دیگه پسره سرش خلوت شه و سریع‌السیر بیاد اینجا و کارهامون رو لحظه‌ی آخر انجام بدیم. لحظه‌ی آخر بدین معنی هست که، یک ساعت قبل از این که انبار مورد نظری که می‌خواهیم برای تابستون کل وسایل‌مون رو درش قرار بدیم، رأس ساعت ۵ می‌بنده اما پسره‌ی مورد نظر قراره حول و حوش ساعت ۴ اینجا باشه. امید باطلی دارم که همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.
اما نمی‌شه.
هیچ‌وقت چیزی به خوبی و خوشی تموم نمی‌شه. اگر ۸ ماه تمام منتظر بوده باشی که برگردی تهران، وقتی برمی‌گردی با هزار دل‌سردی مواجه می‌شی. دل همه ازت سرد شده. مامان بابات از این که تو همون راهی رو بری که اونا رفتن و دارن می‌رن قطع امید کردن. دوست‌پسرت به زندگی بدون حضور تو عادت کرده و غیبت تو براش اتفاق سهمگینی نیست. دوست‌های قدیمی‌ت پخش و پلا شدن. اونایی که موندن هم دوست‌های جدیدی پیدا کردن. دوست‌های جدیدت هم دوست‌های قدیمی‌ای دارن که بیشتر وقتشون رو با اونا می‌گذرونن.
تو موندی و حوضت.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com