Tuesday, April 10, 2012

زدم به سیم آخر

من رو مسخره کنید اگر دوست دارید.
من خودم می‌دونم چی دوست دارم.
من دوست دارم وسط درسی که با این همه مشقت جورش کردم جا بزنم.
دوست دارم برگردم تهران.
عروسی کنم.
سریع بچه‌دار هم بشم تازه.
بعد بچه‌م رو بگذارم مهدکودک صبح زود.
بعد برگردم خونه و سر راه خرید مفرح بکنم.
بعد برم خونه شام دیشب رو گرم کنم و به عنوان ناهار بخورم.
بعد به فکر این باشم که واسه شوهر و بچه‌م شام چی درست کنم.
بعد وقتی به نتیجه رسیدم خیالم راحت شد برم سراغ اینترنت.
واسه خودم هر سایت درپیتی رو که دلم می‌خواد سرک بکشم.
عکس تماشا کنم.
عکس‌های مد لباس.
عکس‌های غذا.
عکس‌های آدم‌ها و چیزهای غیر معروف.
بعد هم برم توی آشپزخونه یک لیوان چای بریزم برای خودم و با شکلات شیری بخورم.

هوا هم پاییزی باشه.
نم نم بارون همیشه به راه باشه.
بافت‌های پاییزه‌ی رنگی بپوشم.
با شلوار جین‌های خوشگل. سفید. آبی.
خونه‌مون هم نزدیک یک اتوبان قشنگی باشه.

بعد صبح به صبح که می‌رم توی خیابون، ببینم که همه کلافه و خسته هستن و دارن می‌رن سر کار. دارن می‌رن دانشگاه. دارن می‌رن مدرسه.
من اما واسه خودم هیچ کار خاصی نداشته باشم.
کار خاصم این باشه که زندگی کنم و از دنیا لذت ببرم.
به همه پوزخند بزنم که انقدر بدبختن که باید صبح‌ها یا ظهرها برن دانشگاه، برن سر کار، در حالی که من تنها کارم اینه که زندگی کنم و خانوم خونه‌دار باشم.
البته طبعاً شوهرم هم توقع نداشته باشه براش هر روز قرمه سبزی بپزم. یا آبگوشت بار بذارم.
به جاش هر روز یک غذای ساده‌ی جدید درست کنم.
هفته ای یکی دو بار خورش و غذای ایرانی درست کردن بسه.
وقت‌گیره.
وقت من ارزشمندتر از اینه که نگران غذای سخت درست کردن باشم،
که نگران امتحان پس‌فردا باشم،
که نگران مقاله‌هایی که باید پس‌فردا تحویل بدم باشم،
که نگران نمره‌ی آخر ترم باشم.

خیلی هم از آشناهایی که اینجا رو می‌خونن و فکر می‌کنن «آخی این دختره از دست رفت، مثلاً رفت خارج تحصیلات عالیه بکنه، به جاش آرزوش این شده که زن خونه‌دار بشه» بدم میاد.
اگر این فکر رو می‌کنید، برید کشک خودتون رو بسابید.
من اصلاً دوست دارم کون گهی بچه بشورم.
اصلاً به شما چه؟

فکر می‌کنید این‌طوری تنهایی زندگی کردن توی یک کشور غریبه آسونه؟ فکر می‌کنید آسونه که هشت ماه آزگار هیچ فامیل و دوستی نداشته باشید که سراغتون رو بگیره؟ که هیچ کس نباشه توی شهرتون که ذره‌ای باهاش حال کنید؟ چرا فکر می‌کنید اگر توی ایران موندید و سختی‌های مخصوص ایران رو می‌کشید، لزوماً از ما بدبخت‌تر هستید؟ چرا فقط حرف از سختی‌های ایران می‌زنید همیشه؟ ایران این همه هم آسونی و خوبی و خوشی داره. ازتون بدم میاد.

می‌دونم خودم هم فقط از سختی‌های اینجا می‌گم. فکر نکن کشف خیلی خاصی کردی نابغه.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com