Sunday, March 4, 2012

گردو فروش منوچهری

‎مرداد امسال بود. با بابام رفته بودیم منوچهری. سفارت انگلیس هنوز پابرجا بود. کلی ایستادیم جلوش و نگاهش کردیم. بابام اشاره کرد به کولر گازی‌ها و گفت همه اتاقاشون یه کولر گازی داره. رفته بودیم برای من کیف چرم بخریم. وسط راه بابام به یک مغازه‌ی چراغ فروشی سر زد و دنبال چراغ خاصی می‌گشت که گویا پیدا نمی‌کرد. نمی‌دونم. من از وقتی دیگه تمام سال خونه‌مون زندگی نمی‌کنم در جریان چیزای خاصی که بابام گاهی دنبالشون می‌گرده نیستم. یا مثلاً نمی‌فهمم که بابام جدیداً عاشق فلان مدل شیرینی شده و هر چند ماه یه بار می‌ره از قزوین برای خودش شیرینی پسته‌ای و نون چایی می‌خره. کلاً دیگه در جریان همه‌ی زندگیشون نیستم. برای همین یادم نمیاد دنبال چه شکل خاصی از چراغ بود که دم خونه‌مون پیدا نکرده بود.

یه ذره بالاتر از منوچهری، اگه اشتباه نکنم توی خیابونی که منتهی به میدون فردوسی می‌شه، نزدیک‌های چرم مشهد، یه مردی نشسته بود با بساط گردو و آجیل. بابام از توی گونی جلوی آقاهه یه گردو برداشت و گذاشت دهنش. گفت اووم خوبه. با خوشحالی به من نگاه کرد. یه گردو هم گذاشت کف دست من. منتظر واکنش من که بگم خوبه، همینو بگیر. من گفتم: خیلی خوبه، همینو بگیر. آقاهه قیمتش رو بالا می‌گفت. بابام باهاش چونه زد. بعد کمی قیمتشو آورد پایین. یه کیلویی از گردوهای اعلاش خریدیم و راه افتادیم اومدیم جلوتر. بابام دستش توی کیسه‌ی گردوهایی بود که خریده بودیم. یه دونه از توش برداشت و خورد. یک مرتبه بدون این که به من چیزی بگه برگشت. بابام همیشه این‌طوری یهو ناغافل برمی‌گرده. بدون این که به تو چیزی بگه. برگشت رفت سراغ گردوفروشه. یک کیلو یا دو کیلو یا نیم کیلوی دیگه هم گردو خرید. واقعاً یادم نیست. کیلو سرم نمی‌شه. نمی‌دونم الان یه کیلو گردو چه مقدار می‌شه. بهش گفتم چی شد برگشتی؟ گفت خیلی خوب بود، حیف بود بیشتر نخرم. معلوم نیست فردا هم همین‌جا باشه یا نه.

این از بهترین خاطرات امسالمه. کلاً از بهترین خاطراتی هست که با بابام دارم. بابام این مدل آدمیه. واسه شکمش خرج می‌کنه. منم همین‌طورم. ممکنه لباس نو نخرم، اما صد درصد هر هفته می‌رم خرید خواربار و خوراکی جدید می‌خرم. مطمئنم ۳۰ سال دیگه که پیر شدم و بابام هم احتمالاً زنده نیست، اگر برگردم توی خیابون منوچهری و راسته‌ای رو بگیرم که می ره سمت میدون فردوسی، یاد بابام و گردوفروشه می‌افتم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com