مهاجرت مدلهای مختلفی داره. با این که اغلب مهاجرتها یک نقطهی مشترک دارن (تحصیل، کار، لایفاستایل بهتر)، اما روشهای مختلفی وجود داره برای خارج شدن از مرز. من میخوام از نقطهی شروع مهاجرتم بنویسم. آدمهای زیادی از مهاجرت خودشون نوشتن، منم دوست دارم تجربهی خودم رو به کلمه دربیارم. شاید هم باید جمع ببندم، از نقطههای شروع مهاجرتهایم. چون من هر تابستون برمیگردم ایران و بعد از چند ماه موندن و دوباره عادت کردن به خونهی همیشگیم، باز چمدونم رو میذارم روی کولم و مهاجرت جدیدی رو شروع میکنم. با این همه، آخر تابستون که میشه، وقتی قراره چمدونم رو از نو ببندم و برم به زیستگاه دومم، احساس نمیکنم مسافر هستم. احساس میکنم مهاجرم. مهاجری که زمان برگشت خودش به وطنش رو تا درجهی خوبی تخمین میتونه بزنه، اما مسافر نیست. با این که زمان محدودی در خارج از کشورش خواهد بود، مسافر نیست. مهاجره و باید زندگی جدیدی رو بسازه.
تقریباً ۳ سال پیش بود، روزهای آخر در تهران. ویزام اون آخرها اومد و سریع بلیط گرفتم و اومدم. فردای روزی که رسیدم اینجا رفتم سر کلاسهای دانشگاه. به حدی سریع مجبور شدم وارد روال عادی و روزمرهی زندگی بشم که روز اول که رفتم دانشگاه، موقع برگشتن، کلی کوچهها رو گشتم تا کوچهی جدید خودمون رو پیدا کنم. هیچ نمیدونستم کجای شهر هستم، اصلاً الان رفتم شرق یا غرب شهر. و بعد کلی بین خونهها گشتم تا پلاکمون رو پیدا کنم. یعنی اون وسط پروسهی گذار و آه و اووه که دلم تنگه نداشتم. سریع پرتاب شدم وسط زندگی روزمرهای که باید لااقل ۴ سال رو به اون شیوه سپری میکردم. خب این یکی از مزایای دیر بلیط خریدن بود.
اما مهمترین نقطهی شروع هر مهاجرتی قطعاً نقطهای هست که در اون فرد مهاجر در خونه یا فرودگاه از خانواده و دوستاش خداحافظی میکنه. ما هم مثل هر خانوادهی ایرانی دیگهای قوم و تبار رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت فرودگاه. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. همهی فامیل یکی یکی با ما خداحافظی میکردن و خداحافظی اصلی که از مامان و بابا بود رو نگه داشته بودیم برای لحظهی آخر ِ آخر. سلسلهی عکسها و فیلم بود با قیافههای درب و داغون پریشون که از شدت استرس نتونسته بودن به خودشون برسن. فکر میکنم تنها فردی که کمی به خودش رسیده بود و آرایش کرده بود دخترداییم بود که وقتی ایران بودم هم زیاد من رو نمیدید.
هر جور که بود خداحافظیها تموم شد و رفت. من هم از گیت رد شدم و سوار هواپیما شدم. نیم ساعتی طول کشید تا هواپیما از زمین بلند بشه. توی این نیم ساعت اطرافیان رو بررسی میکردم ببینم هر کسی چه جوریه، کی ناراحته، کی خوشحاله، کی ننشسته روسری و مانتوش رو درمیاره، کی ساک دستیش چقدر گنده و اسباب مزاحمت اطرافیان و مهمانداره. یک خانوم پیری هم نشسته بود کنارمون که هیچ زبونی بلد نبود و وقتی مهماندارها ازش میپرسیدن چی میخواد به ما میگفت و ما ترجمه میکردیم براش. گمونم داشت میرفت دیدن بچهها و نوههاش.
باری، وقتی هواپیما از زمین بلند شد، من خیلی رمانتیک، درست مثل فیلمها، یکباره حسی رو تجربه کردم که جزو بزرگترین و بهترین تجربههای زندگیم بوده. احساس کردم بینالمللی شدم. قبل از اون از ایران خارج نشده بودم و اولین بار بود که از مرز میگذشتم. مهماندارهای هلندی همه خوشگل بودن و حتی همون جو هواپیما باعث میشد احساس کنم وارد یکی از هزاران فیلمی شدم که همیشه از بچگی میدیدم و آرزو داشتم بتونم از نزدیک زندگیای مشابهشون رو تجربه کنم. در اون لحظههای جادویی اول پرواز یک قطره اشک هم به چشمم نیومد. خوشحال بودم. دلم تنگ میشد، برای منی که هیچ کسی رو هم در کانادا نداشتم سخت بود. ولی خوشحالی عجیبی داشتم. منتظر بودم که خیلی بیقراری کنم. نکردم.
بعد هواپیما نشست توی آمستردام. هنوز که هنوزه عاشق اون فرودگاه هستم. فرودگاه ترانزیتی که هیچوقت اونطرف درها و شیشههاش رو تجربه نکردم، ولی تا ابد توی خاطرم میمونه. یاد اول کتاب آینههای دردار هوشنگ گلشیری افتادم. کتابی که هیچوقت تا آخر نخوندمش اما همون صفحات اولش در فرودگاهی در اروپا میگذره. حس خیلی قشنگی بود. حس این که دیگه هیچ کس هیچ جا منتظرم نیست و دارم میرم یک زندگی جدیدی رو بسازم. زندگیای که احتمالاً چند سال دیگه دوباره ولش میکنم، ولی گذرا بودن این زندگی جدید از اهمیت اون نکاست. اصولاً به عنوان یک جهانسومی باید عادت کنیم که زندگیمون گذراست و راکد نیست. که با وجود سختیهاش، خیلی هم هیجان داره و الان بعد از چند سال زندگی در کشوری که ثبات نسبی خوبی داره، متوجه شدم که خیلی هم ایدهآل هست.
بیشتر از ۱۰ ساعت توی فرودگاه آمستردام ولو بودیم. من و خواهرم که اوضاعش دقیقاً مثل من بود و البته قرار بود خانوادهی من باشه در کانادا. شریک بدبختیها و خوشیهام. یه مقدار مغازهگردی کردیم و چیزکی خوردیم و عکس گرفتیم و دنبال اینترنت گشتیم و روی صندلیهای راحتی خیلی خوب فرودگاه خوابیدیم. مرحلهی بعدی ورود به کانادا بود که در بهت و شگفتزدگی گذشت. همه چیز به شدت قشنگ بود. شهر محشری بود. اواخر تابستون بود و درختها سبز و نارنجی بودن. مردم خوشحال و خندان توی خیابون با شلوارهای کوتاه و شلوارک رفت و آمد میکردن. خب از نظر من خیلی غمانگیزه که آدم رویاش رو با اشک و زاری شروع کنه. اگرچه خروجم از کشورم زوری بود و نتیجهی اخراجم از دانشگاهم بود، اما باز هم دلیل نمیشه رسیدن به رویای همیشگی زندگی کردن مثل شخصیتهای فیلمهای آمریکایی و اروپایی رو با غصه شروع کنم. اگر از بچگی رویای تجربهی این جور زندگی رو نداشتین قضیه فرق میکنه.
این بود ماجرای مهاجرت من. منی که بعد از روزهای اول رسیدن به مقصد، تازه دوزاریم افتاد که تا مدتها دوستام و خانوادم رو نخواهم دید. و غصه هم خوردم. اما روزهای اول، لحظههای اول مهاجرت، لحظههای جادویی و غریبی بودن که فکر میکنم نباید به این راحتی از چنگشون داد.
پانوشت. من هم هر بار قراره دوباره ایران رو ترک کنم، غمگین میشم و دلم میگیره. اینا رو ننوشتم که بگم من تافتهی جدابافته هستم و دل ندارم. اینا رو صرفاً به این علت نوشتم که بگم به صورت ایدهآل، لحظههای اول مهاجرت باید خوب باشن و آدمیزاد باید بیشتر هیجانزده باشه تا دلتنگ و غمگین. اگر جز این هست به خاطر اینه که اکثریت ما ایرانیهای بیچاره نتونستیم از ۵۰ سال پیش به اندازهی این غربیها بینالمللی باشیم و با هر بار ترک وطن احساس بدبختی عظیمی میکنیم که انگار دیگه برگشتی نیست. برگشت هست. حتی در این عصر جدید. با وجود بالا رفتن قیمت دلار و تحریمها و اینترنت ملی و سوپای آمریکا و همه چیز. خانوم محترم، آقای محترم. برگشت شما دست شماست. اگر رفتی خارج و به نقطهای رسیدی که دیدی خوشیهای هر هفته دیدن عمه و خاله و فارسی حرف زدن و قرمهسبزی و قیمه خوردن به آسایش خارج میچربه، برگرد. برای من به شخصه میچربه و به زودی برخواهم گشت. گیرم که باز یه روزی روزگار، در آیندهی نزدیک یا دور، این ور آب چربتر بشه و باز مهاجرتی جدید رو آغاز کنم. زندگی ما جهانسومیها که هیچ، ساکنان دیگر جهانها هم در این دوران پست پستمدرن، همواره در حال بالا و پایین شدن به سان موجهای دریاست. یک روز اینور دریاییم، یک روز آن ور دریا.
Saturday, January 21, 2012
مهاجرت کوتاهمدت یا مسافرت بلندمدت؟
Posted by setareh at 6:17 PM
Labels: وطن, یه کم از خودت بگو
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)