تو را فقط از برای لواشک و کباب دوست ندارم،
برای گردش و تناول، برای خیابانهای داغ و شلوغِ خاطره،
برای درختهایی که هر سال بیشتر قطع میشوند،
برای کتابهایی که سانسور میشوند،
برای بوی نان بربری تازه از تنور درآمده،
برای زیتونهای شمال و عطر برنج دودیات،
برای بوی زمین خیسخوردهات زیر بوران روزگار.
تو را برای هزاران استعداد نهفته در گلویت دوست دارم.
تو را به خاطر مشیریانی که گفتند میمانیم و ماندند،
برای آن میلیون جمعیتی که راه فرار پیشه نکردند، دوست میدارم.
گرچه هر گاه از خوبیهایت میگویم از خور و سور و سات است،
تو را برای بیشتر از اینها دوست میدارم.
اینجا آفتاب نیست اما همه چیز خوب است،
خیابانها تمیز، دکانها همیشه باز، دخترانِ دامنپوش در سرمای زمستان،
منظرهها رنگین است.
کسی پشت دیوار قایم نیست. جادهها مسطح و بیشیب، دوردستها از هر مبدائی پیدا.
همه دنیا با اینجا سرِ صلح.
تو اما دشمنانت بسیار.
دوستانم همه پخش اندر کرانههای قطر این زمینِ گردِ پروار،
همه رفتیم و آب ریختند پشت سرمان،
مهمانیهای غمانگیز خداحافظی و بازگشتهای فتوحانهی چند سال بعد،
با چمدانی مملو از سوغات فرنگ.
دشمنان در تو تاختند و تاختند،
دوستان از بازگشت ترسیدند. سفت شد جای پایشان بر زمین جدید،
ترس از گرفتاریها و خالیها، بساط نقل و نباتِ چمدانهای سوغاتی را متلاشی کرد.
حبیبان تو اما برگشتند، ماندند و خواندند.
حرفها و حدیثها پشت سر خریدند، اما چه باک؟
بسا خسته شدند از آن خاک سرد و گرم نچشیدهی آن سوها.
تو همچنان هستی در خوابم، خانهی مادری گم شد میان هزار خانهی جدیدم،
تو همچنان هستی. همچنان بازیام میدهی.
صدایم میکنی. در تنهاییام، در شلوغی شب سال نو در میدانِ اصلی شهر،
در وسط جمعیت،
تو از پشت صدایم میکنی.
برمیگردم.
دست تکان میدهی و میگویی در گوشهی میدان تا آخرِ شب به انتظارم خواهی ایستاد.
از توام و
به گمانم،
ناگزیر،
شبی در بهار،
از فراز آسمان،
به تو بازخواهم گشت.
مونترآل،
۴ ژانویهی ۲۰۱۲
برای گردش و تناول، برای خیابانهای داغ و شلوغِ خاطره،
برای درختهایی که هر سال بیشتر قطع میشوند،
برای کتابهایی که سانسور میشوند،
برای بوی نان بربری تازه از تنور درآمده،
برای زیتونهای شمال و عطر برنج دودیات،
برای بوی زمین خیسخوردهات زیر بوران روزگار.
تو را برای هزاران استعداد نهفته در گلویت دوست دارم.
تو را به خاطر مشیریانی که گفتند میمانیم و ماندند،
برای آن میلیون جمعیتی که راه فرار پیشه نکردند، دوست میدارم.
گرچه هر گاه از خوبیهایت میگویم از خور و سور و سات است،
تو را برای بیشتر از اینها دوست میدارم.
اینجا آفتاب نیست اما همه چیز خوب است،
خیابانها تمیز، دکانها همیشه باز، دخترانِ دامنپوش در سرمای زمستان،
منظرهها رنگین است.
کسی پشت دیوار قایم نیست. جادهها مسطح و بیشیب، دوردستها از هر مبدائی پیدا.
همه دنیا با اینجا سرِ صلح.
تو اما دشمنانت بسیار.
دوستانم همه پخش اندر کرانههای قطر این زمینِ گردِ پروار،
همه رفتیم و آب ریختند پشت سرمان،
مهمانیهای غمانگیز خداحافظی و بازگشتهای فتوحانهی چند سال بعد،
با چمدانی مملو از سوغات فرنگ.
دشمنان در تو تاختند و تاختند،
دوستان از بازگشت ترسیدند. سفت شد جای پایشان بر زمین جدید،
ترس از گرفتاریها و خالیها، بساط نقل و نباتِ چمدانهای سوغاتی را متلاشی کرد.
حبیبان تو اما برگشتند، ماندند و خواندند.
حرفها و حدیثها پشت سر خریدند، اما چه باک؟
بسا خسته شدند از آن خاک سرد و گرم نچشیدهی آن سوها.
تو همچنان هستی در خوابم، خانهی مادری گم شد میان هزار خانهی جدیدم،
تو همچنان هستی. همچنان بازیام میدهی.
صدایم میکنی. در تنهاییام، در شلوغی شب سال نو در میدانِ اصلی شهر،
در وسط جمعیت،
تو از پشت صدایم میکنی.
برمیگردم.
دست تکان میدهی و میگویی در گوشهی میدان تا آخرِ شب به انتظارم خواهی ایستاد.
از توام و
به گمانم،
ناگزیر،
شبی در بهار،
از فراز آسمان،
به تو بازخواهم گشت.
مونترآل،
۴ ژانویهی ۲۰۱۲