Monday, December 31, 2012

از سری گناهان کبیره

وقتی کسی برای بهتر جلوه دادن خودش بقیه رو ناچیز جلوه می‌ده..
دور و برمون هم «زیااااد» ریخته.

Thursday, December 27, 2012

كلاهمم بيفته چين نميرم برش دارم


مسأله فقط اين نبود كه چشم بادومى ها دنيا رو تك بعدى و به صورت يك خط مى ديدن. مسأله ى اصلى اينجا بود كه پسر تازه بالغ چينى اى كه توى اتوبوس به مقصد تورنتو كنار من و در واقع بغل پنجره نشسته بود نه تنها نصف بيشتر راه سرش تو موبايلش بود و داشت منظره ى برفى به اون قشنگى رو با تماشا نكردن و لذت نبردن حيف و ميل مى كرد، بلكه از ميونه ى راه حتى كاپشن سياهش رو هم از پنجره آويزون كرد و چشم انداز محقر من رو هم به روم بست. 
بعد به اين فكر كردم كه من از خفه شدن تو محيط هاى بسته، از زندگى تو برج، از نديدن آسمون و از جا دادن خودم تو قالب و غالب بدم مياد. 

Thursday, December 20, 2012

Driven by two simultaneous paradoxes

At once the temptation to succumb to you
and the resistance that I am made of

Story of my life

Thursday, December 13, 2012

صدای درشکه به گوشم می‌رسد

در گذشته‌های دور، زن‌ها در اوان بلوغ با مردی از همسایگی خود یا از روستای مجاور ازدواج می‌کردند و تا آخر عمر به خوبی و بدی زندگی می‌کردند.
گذشت اون روزها.
امروز همه‌مون با ارواح، با صدای پشت تلفن، با تصویر پشت دوربین، با پیغامی که وقتی خواب بودیم روی دیوارمون نوشتن ازدواج می‌کنیم. به خوبی و خوشی.

Sunday, December 9, 2012

Some people can never be labeled

Dearest,
How you don't try very hard to prove yourself to us.

Friday, December 7, 2012

در شهر چه خبر؟

دیروز رفتم مهمونی‌ای به مناسبت انتشار شماره‌ی جدید یکی از مجله‌های ادبی دانشگاه‌مون. یکی از دوستام ویراستار بخش شعر مجله‌ست و قبلاً‌ هم چند تا از شعرهای من رو خونده و ایرادهاشون رو بهم متذکر شده و من دوستش دارم. برعکس بیشتر هم‌کلاسی‌هام دختر عاقل و بالغیه که یک بار بهم اعتراف کرد چون عاشق نشده تا حالا با هیچ پسری هم دوست نشده. گفت نمی‌خواد الکی با هر کسی دوست بشه. بگذریم. مجله رو می‌گفتم. مجله که می‌گم یک مجله‌ای در حد و اندازه‌های دانشجویی رو در نظر بگیرید. چیز فوق‌العاده‌ای نیست و از قضا شعراش به مذاق من خوش نمیان. توشون پر از کلمه‌های قلمبه‌سلمبه‌ست و من همیشه از این مدل شعرها دوری گزیدم. شعر باید آهنگ داشته باشه و معنی، نباید بازار شامِ کلمه‌های ملموس باشه. نباید پر از اسم اشیاء مختلف باشه. دست‌کم سلیقه‌ی شعری من این بایدها و نبایدها رو به من دیکته می‌کنه.
یک سری از بچه‌هایی که شعرهاشون تو اون مجله‌هه چاپ شده بود اومدن روی سن و شعراشون رو خوندن. من به جز یک نفر از بقیه خوشم نیومد. اون یک نفر هم قبلا هم‌کلاسی‌م بوده و کلاً از خودش هم خوشم میومد و به نظرم خیلی آدم‌حسابیه. اما بقیه خیلی‌هاشون یک سری هیپی بودن که ساق شلواری‌های پاره پوره پوشیده بودن و احساس آنارشیست بودن می‌کردن و اون بالا که ایستاده بودن مدام دستشون رو می‌کشیدن به دماغ‌شون که آبش سرازیر نشه.
چیز مهمی که دیشب متوجه شدم اینه که انگلیسی خیلی زبون مناسبی برای شعر گفتن نیست. یعنی خیلی زبون خوش‌آهنگی نیست. کلمه‌ها وزن منحصر به فرد ندارن. اصلاً گوش‌نواز نیستن. در حالی که فارسی و فرانسه دقیقاً بر عکس اون هستن.
مثال‌هایی که الآن به ذهنم می‌رسه:

C'est l'heure du thé.
It's teatime.
زمان چای است.

Ici rien ne se passe.
Here nothing happens.
این‌جا خبری نیست.

اگر مثال دیگه‌ای به ذهنم رسید به این لیست اضافه می‌کنم. به جد معتقدم فارسی و فرانسه خیلی آهنگین‌تر و شیرین‌تر از انگلیسی هستن. می‌دونم کشف جدیدی نیست، اما دیشب وقتی شعر انگلیسی رو با گوش‌های خودم از دو متری «شنیدم»، متوجه شدم که ای دل غافل..

خب حقیقتش قضیه پیچیده‌تر از این حرفاست. یعنی این‌طور نیست که انگلیسی زبون زشتی باشه. قشنگی‌های خودش رو داره. اما خیلی ساده‌ست. هیچ پیچیدگی و شگرفی‌ای نداره. در حالی که تو فارسی و فرانسه -بیشتر تو فرانسه- می‌تونی یک عالمه قوس و انحناء به کلمه‌ها بدی، کلمه‌ها کش میان، برات خم و راست می‌شن. توی انگلیسی کلمه‌ها یک خط ممتد هستن که نقطه و کلاهِ زیادی هم ندارن و اصوات اون‌قدری کشیده نمی‌شن که به آسمون‌ها برسن. راستش گاهی وقت‌ها دارم یک متن کاملاً غیرادبی رو به فرانسه می‌خونم اما احساس می‌کنم شعره. از دور مطمئنم اسپانیایی و ایتالیایی هم به همین قشنگی هستن اما متأسفانه انگلیسی در حد و اندازه‌ای نیست که جلوی این زبون‌ها لنگ بندازه و من هم بهتره بار و بنه‌م رو جمع کنم و دمم رو هم بذارم روی کولم و دور شم.

Wednesday, December 5, 2012

This is the picture of both of us, but I'm not in it.

My mind is in winter mode. Even the prettiest things seem ugly.
Spring should be on its way soon. The sad white of the street tells me that.
I don't need to be consoled. I need to be wounded by a sword.

Deep inside I'm not a sophisticated poetry-eater.
Deep inside I'm a brown chubby cat that needs to be cuddled.

I might wake up any day now..
I might wake up any day..
I might wake up any..
I might wake up..
I might wake..
I might..
You.



Friday, November 30, 2012

ناگه سکوت پس از یک پنجره

می‌خوام زنگ بزنم بیمارستان بپرسم آقای پرستار، خانم پرستارِ کشیک شبانه، با آدمی که نصف روزش رو با رویای پرت کردن خودش از پنجره به بیرون سر می‌کنه باید چه کار کرد؟ و با آدمی که نصف دیگه‌ی روزش رو هم با رویای پرت کردن اطرافیانش از پنجره به بیرون سر می‌کنه؟ با آدمی که نمی‌خواد بمیره اما فکر پرت کردن خودش از پنجره تو هوای سرد و دلچسب اول زمستون..

Soudain, une fenêtre est ouverte.
(Suddenly, a window is opened).

Thursday, November 29, 2012

Winter will keep us warm

از خودسانسوری خسته شدم.
از این که یک سری حرف‌ها رو از ترس بعضی‌ها نمی‌زنم خسته شدم.
از این که یک سری دوست غیرواقعی دور و برم ریخته خسته شدم.
از این که همه آنلاین هستن هم خسته شدم.
از این که برای دایی کوچیکه‌م که تنها آدمی هست که واقعاً از ته دلش دوستم داره و همیشه به حرفام گوش می‌ده و خوشحالی‌م رو می‌خواد وقت نذاشتم ناراحتم. 
از این که مامانم رو هم به خاطر بابام از خودم روندم خسته شدم.
از این که چهار سال تمام همه رو کنار زدم به خاطر این که «تو» نبودن، به خاطر این که مثل دوستای تو ایرانم نبودن، به خاطر این که خارج از محدوده‌ی کودکیم بودن، خسته شدم.
دلم می‌خواد همه چیز رو از نو شروع کنم.


Saturday, November 24, 2012

زورم به هیچ‌جا نمی‌رسه. از این که انقدر کم‌زورم عاصی‌ام.

Thursday, November 15, 2012

The circles of your mind

Circular life. Or life that circulates.

Wednesday, November 14, 2012

تو چله‌ی تابستون لاله بخواد خوبه دیگه، بقیه تو زمستون می‌خوان، چه فایده؟
علی رضوان

Tuesday, November 13, 2012

Those moments..

Realizing you're never going to have a normal life.

Tuesday, November 6, 2012

نگاهی در میان نگاه‌ها

یک عده‌ای هستن که دلم می‌خواد من رو نبینن. دلم می‌خواد نه نگاهم کنن و نه قضاوتم -حتی گیریم قضاوت‌شون مثبت باشه. و دقیقاً همین آدما هستن که همه‌ش من رو می‌بینن. همه‌ش ابراز می‌کنن که خیلی من رو می‌بینن.
و یک عده‌ی قلیل دیگه‌ای هم هستن که به شدت دلم می‌خواد من رو ببینن، و دقیقاً همین‌ها هستن که اصلاً من رو نمی‌بینن. من براشون با خیارشور توی یخچال‌شون فرق زیادی ندارم.

Friday, November 2, 2012

Mani Haghighi at McGill: following his steps


    Today that I can’t be happier.
    I’m starting a brief research on Mani Haghighi, the Iranian film-director who studied Philosophy at McGill University more than a decade ago. After obtaining his PhD in Cultural Studies from Trent University, Mani went back to Iran and started making movies.
    Now we know he had connections –after all, he is Ebrahim Golestan’s grandson, Lili’s daughter and Kaveh’s nephew (all famous artists of Iran). Do understand that I’m not trying to reduce his talents to a mere “luck” by reminding you of his “well-known” genealogy. He well deserves his fame.
    Remember when I said I’m doing research on Mani Haghighi? Well, I’m not doing exactly that. I’m actually writing a paper on his 2007 movie titled “Canaan”. I like the flawful (yes, I just invented this word) characters his film is flooded with. I like how Mina wants to leave Morteza –the man she was supposedly infatuated by at the beginning of their friendship. I like how their paths as husband and wife have parted as the years have gone by. I like how Mina is reminiscing about her past. Did she make a mistake by choosing Morteza rather than Alee? Her entangled thoughts make for a very believable character. Marriage is not the end of the road for her. If our roads crossed each other in the past and we started a journey together, does that mean that our road will never branch off again?
    Life is in constant motion. And “Canaan” beautifully depicts this.
    How happy I am to be walking around the same city and the same campus as Mani did over a decade ago. He probably walked the steps up to the Arts building numerous times and woke up early for his morning classes up the hill. He must have taken one of those three elevators that go up to the 9th floor of Leacock building –which houses the Department of Philosophy. There is a somewhat long road that leads you from the main entrance of the university, the Roddick Gates, straight to the Arts building. But right before you get to the Arts’ steps, that straight road diverges –leading you to Leacock and the Islamic Studies building on the left side and to the Engineering and Science buildings on the right side. But no matter which divergence of the main road you take, you will still always reach the Arts steps –which easily bridges the Humanities and the Sciences.

Thursday, November 1, 2012

ژانر: هنرمند بی‌ادعا

«اینجا در منزلِ استاد عبادی هستیم، یک منزل ساده و بی‌پیرایه، متعلق به یک هنرمند بی‌ادعا که زندگی خودشونم شبیه منزلشون هست.»  
از خلالِ «گلهای ماندگار» مسعود بهنود 

دارم از خنده غش می‌کنم. یارو نه پول داره نه ادعا، فقط هنر داره. تازه زندگیشم شبیه خونه‌ش ساده و بی‌پیرایه‌ست.

Thursday, October 18, 2012

توی یه مصاحبه‌ای از زویا پیرزاد می‌پرسن چرا انقدر راجع به زن‌ها داستان می‌نویسه. جواب خیلی خوبی می‌ده. می‌گه:

Because women are more interesting.

Wednesday, October 17, 2012

I Was Lost

 

After four years at university, finally a professor who doesn't look down on ME -me the foreigner with nothing significant to contribute to the class. I am selfish. I came here to boost my ego. (But also to improve my "self", eh..)


Monday, October 15, 2012

ضحاک

دارم شاهنامه می‌خونم. ترجمه‌ی دیک دیویس به انگلیسی. بیشترش به نثر هست و یه کمی‌ش به نظم. 

در همین حین و بین یک مکالمه‌ی بچگانه‌ای بین من و خواهرم در می‌گیره. اغلب زیاد از این‌جور مکالمات بچگانه داریم و مثلاً هر دفعه یکی‌مون بچه می‌شه و خودش رو لوس می‌کنه و از همین مسخره‌بازی‌های خواهرانه که اگر پسر باشید درک نمی‌کنید. 

خواهرم بهم می‌گه: ای بی‌عقل. تو کله‌ت چیه؟ 
بهش می‌گم: مغز. 
می‌گه: از کجا آوردی‌ش؟ 
می‌گم: ضحاک دو نفرو کشت مغزشون رو خورد و یه ذره از هر کدوم رو هم به من داد. 

همچین تأثیری روم می‌گذاره مطالعات کلاسیکم!

راستی، سنت قشنگ مغزخواری ما ایرانی‌ها از شاهنامه نشأت می‌گیره؟ از اونجاست که یاد گرفتیم مغز گوسفندها رو بخوریم؟ آخه ضحاک هم بعد از یک مدت به جای این که هر شب مغز دو تا آدم رو بخوره، هر شب مغز یک آدم و یک گوسفند رو به خوردش می‌دن.

Wednesday, October 10, 2012

Islamic Studies Department Discoveries

This is the world I've always belonged to and I'm just discovering it this semester. 

READ


Sunday, September 16, 2012

Suppose I'm Right

No one is really right, they just are.

Sunday, September 9, 2012

دختر ایرونی مثل گله، چه رنگ و بویی داره

یاد بگیرن که تو عکس معمولی طوری نایستن که انگار دارن عکس پورن می‌ندازن.

Friday, July 20, 2012

نیاز

باید خیلی مرد باشی که بتونی بدون این که احساس کنی چیزی از ارزش‌ت به عنوان یک مرد کم شده برای زن زندگی‌ت بخونی:
«من نیازم تو رو هر روز دیدنه / از لب‌ت دوسِت دارم شنیدنه»
کم پیدا می‌شه همچین مردی.
برای من همیشه بخش بزرگی از مردی و قدرت این بوده که طرف بلد باشه اظهار نیاز کنه، نترسه از اظهار نیاز کردن. فکر نکنه نیازهاش باعث می‌شن ارج و قرب‌ش کمتر بشه. نیاز بخش انسانی وجود ماست. اگر به کسی و چیزی نیاز نداشته باشیم انسان نیستیم.



یوتوب - نیاز: فریدون فروغی
دانلود آهنگ - نیاز: فریدون فروغی

Saturday, July 14, 2012

خلوتِ ما

به طرز قشنگی بلدی خلوت من رو به من بازگردونی.
بلدی وقتی زندگی تکراری می‌شه، به زندگی‌مون اوج و فرود بدی.
می‌دونی چه وقت‌هایی باید برای مدت کوتاهی بذاری بری ردِ کار خودت.
همه‌ی اینا رو خوب می‌دونی. انگار چند صد سال از من بیشتر زندگی کرده باشی.

Sunday, June 10, 2012

او

او شمال من بود، جنوب من بود، شرق و غرب من بود
روزهای پرمشغله‌ی من و استراحت روز یکشنبه‌‌ام بود
ظهر من بود، نیمه‌شبم بود، کلام من بود، آواز من بود؛


W. H. Auden: Funeral Blues

Saturday, May 19, 2012

زادگاه هر آهنگی

داشتم فکر می‌کردم آدم یک مدت که توی مونترآل لئونارد کوهن گوش کرده باشه، شهرهای دیگه لئونارد کوهن‌ش نمیاد.
اما چطور توی مونترآل سیمین غانم‌مون میاد؟ یا افتخاری‌مون میاد؟

Saturday, May 12, 2012

ماشین لباسشویی و خونه‌به‌دوشی

دلم می‌خواد برم مایع لباسشویی بخرم. لباسام رو خودم بریزم تو یه ماشینی که " فقط من و اعضای خانواده من" توش لباس میریزن. نه لباس‌شویی شهر که درش رو باز میکنی مایع رو بریزی دلت ریش میشه. چرا دلت ریش میشه؟ چون انواع شوینده‌های مایع و پودرهای جامد اون بالا دلمه بسته‌اند روهم روهم. اون که وضع گرنوبلمون بود. اینجا هم مجددا صابخونه میگه که لباس‌ها رو میذارید، فقط من ماشین رو میگردونم. والا چندوقته رنگ لباسهای ما داره میره. شلوار لی خریدم. نو. انداختم شسته شه که بپوشمش. تو شستن اول دم پاش ریش شد. میدونم شلواری که 30 یورو بوده و با تخفیف 16 یورو خریده‌ای تخم‌دوزرده نیست. اما خداوکیلی دیگه پاش نباید ریش شه با شستن اول. دلم می‌خواد خانواده داشته باشم. انقدر کسی دورم باشه که لباسای آبی و قرمز رو بتونم جدا کنم از هم. نه اینکه همه ملافه‌ها و روبالشی و لباس زیر و وردار بریز، سری بعدی هم شلوارها که احتمالا کلونی هزارجور چرکولکه با پیرهنها و غیره... کی گفته همین که رنگ لباس تاریک میشه یعنی این رو با اون بنداز؟
+

من هم یک مقداری به این بخش از لیست نامبرده اضافه می‌کنم:

جمعه به جمعه بابا بیاد بگه «بچه‌ها، حوله‌هاتون رو بدین.» بعد من بپرسم «حوله‌ی حموم رو هم بدیم؟» بعد بابا جواب بده «نه فقط حوله‌ی صورت». بعد عصر جمعه حوله‌هامون رو خودش از روی بند رخت جمع کنه و آویزون کنه سر جاشون بغل روشویی حموم.

هر ماه یک روز وسط هفته هم ما صبح از خونه بریم بیرون، مامانم خودش بیاد روتختی و ملافه و روبالشی‌ها رو در بیاره و بندازه توی ماشین لباسشویی و عصر که ما برمی‌گردیم خونه تمیز انداخته باشدشون روی تخت‌مون و ما فقط لازم باشه بالش‌ها رو بکنیم توی روبالشی‌ها و روتختی رو جا بدیم روی تشک و ملافه رو تا کنیم بذاریم زیر بالش.

مجبور نباشیم آخر هفته‌ها لباس‌هامون رو ببریم بندازیم توی ماشین لباسشویی توی زیرزمین و بعد ببینیم ماشین پر از لباس‌های بسیار بوگندوی همسایه‌ی هندی‌مونه (بعله هندی تمیز و خوشگل فقط مال فیلماست، یک هندی واقعی همیشه بوی شدید ادویه و کاری می‌ده و ماه به ماه می‌ره حموم). بعد مجبور شیم صبر کنیم تا اون بیاد لباس‌هاش رو از توی لباسشویی جمع کنه و بندازه توی خشک‌کن یا این که گاهی هم وقتی اون دیر می‌کنه و ما هم عجله داریم مجبور شیم خودمون شرت پاره و تی‌شرت رنگولی کهنه‌هاش رو بندازیم روی میز بغل ماشین‌ها.

دیگه هم این که از شدت رطوبت هوا تمام لباس‌ها و کت‌های زمستونه و پاییزه و تاپ‌های بهاره‌مون بوی نم نگیرن، بویی که اکثر آدم‌ها متوجه‌ش نمی‌شن ولی من رو به شدت بیهوش می‌کنه.


خب فکر کنم همین دلایل کافی باشه که فعلاً از بودنم در خونه راضی باشم. نگران نباشید. یه روز میاد خونه‌به‌دوشی هم تموم می‌شه. اون وقت دلمون واسه خونه‌به‌دوشی‌مون تنگ می‌شه.

Thursday, May 10, 2012

از سری نکات کنکوری - ۱

به اطلاع هم‌وطنان عزیز می‌رسانیم که:
هر فردی که مهاجرت کرد لزوماً نخبه نیست.

Sunday, April 29, 2012

Should Have Known What You Signed Up For

نشستم تنهایی دارم آهنگ پایان کنعان رو گوش می‌دم. خونه‌مون پر هست از کارتن و چمدون و باکس‌های پلاستیکی سنگینی که توش کتاب‌ها و لباس‌ها و خرده‌ریزهای آشپزخونه رو گذاشتیم. ادویه‌جات، چند تا لیوان، ماهیتابه، قابلمه، قاشق و چنگال، چاقو، تخته، سیخ کباب، سبزی خشک. لحاف و ملافه و روبالشی. سفره‌های سنتی. چند تا چراغ پایه‌دار. به قول افسانه بایگان توی کنعان: «پا شدم چهار تا چمدون بستم، باقی‌شم گذاشتم اومدم».
خلوت اتاق نشیمن قشنگم شلوغ شده. پر شده از شلختگی‌هایی که هر سال دو بار، دست‌تنها، جابه‌جا می‌کنیم.
امسال لحظه‌ی آخر از این که اسباب‌ها رو با تاکسی ببریم و دو - سه سری پول تاکسی بدیم منصرف شدم. زنگ زدم به یک پسر جوونی که توی سایت دانشگاه هم آگهی داده بود که اسباب‌کشی‌های کوچک دانشجویی انجام می‌دهد. سرش شلوغ بود ولی به زور من رو هم جا کرد لابه‌لای هزار تا دانشجوی دیگه‌ای که این موقع سال اسباب‌کشی دارند.
الان نشستم اینجا، منتظرم که ۲ - ۳ ساعت دیگه پسره سرش خلوت شه و سریع‌السیر بیاد اینجا و کارهامون رو لحظه‌ی آخر انجام بدیم. لحظه‌ی آخر بدین معنی هست که، یک ساعت قبل از این که انبار مورد نظری که می‌خواهیم برای تابستون کل وسایل‌مون رو درش قرار بدیم، رأس ساعت ۵ می‌بنده اما پسره‌ی مورد نظر قراره حول و حوش ساعت ۴ اینجا باشه. امید باطلی دارم که همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.
اما نمی‌شه.
هیچ‌وقت چیزی به خوبی و خوشی تموم نمی‌شه. اگر ۸ ماه تمام منتظر بوده باشی که برگردی تهران، وقتی برمی‌گردی با هزار دل‌سردی مواجه می‌شی. دل همه ازت سرد شده. مامان بابات از این که تو همون راهی رو بری که اونا رفتن و دارن می‌رن قطع امید کردن. دوست‌پسرت به زندگی بدون حضور تو عادت کرده و غیبت تو براش اتفاق سهمگینی نیست. دوست‌های قدیمی‌ت پخش و پلا شدن. اونایی که موندن هم دوست‌های جدیدی پیدا کردن. دوست‌های جدیدت هم دوست‌های قدیمی‌ای دارن که بیشتر وقتشون رو با اونا می‌گذرونن.
تو موندی و حوضت.

Tuesday, April 24, 2012

Two Roads Diverged in a Yellow Wood

And HAPPY I could not travel both
Cause life was short and often
The road you took you died at its end +

آدم توی زندگی‌ش، سر بعضی دوراهی‌ها و سه‌راهی‌ها و چهارراه‌هایی که قرار می‌گیره، یکهو جوری شانس میاره که تا آخر عمرش باورش نمی‌شه.
یکهو یک آدمایی رو می‌بینه، یکهو یک آدمایی وارد زندگی‌ش می‌شن، یکهو دنیاش عوض می‌شه.
بعضی‌ها با شانس زاده شدن.
شاید هم شانس رو برای خودشون زاییدن.
به هر حال بعضی‌ها خیلی شانس میارن سر دوراهی‌هاشون.
حسودی هم نداره. ستاره‌های آدم‌ها متفاوته با همدیگه. اینم ستاره‌ی ماست.

آه

یک ذره دیگه فیلم‌های فروتن رو ببینم با همه‌تون خداحافظی می‌کنم می‌رم خودمو از پنجره پرت می‌کنم بیرون.
به خدا. از بس که لرزش‌های صداش جذاب و مردونه‌ست.

Saturday, April 21, 2012

حرف حساب جواب نداره

"آدمی که خجالت کشیده؛ کشیده . چرا نداره"
از نیوشای فردی مرکوری

Tuesday, April 10, 2012

زدم به سیم آخر

من رو مسخره کنید اگر دوست دارید.
من خودم می‌دونم چی دوست دارم.
من دوست دارم وسط درسی که با این همه مشقت جورش کردم جا بزنم.
دوست دارم برگردم تهران.
عروسی کنم.
سریع بچه‌دار هم بشم تازه.
بعد بچه‌م رو بگذارم مهدکودک صبح زود.
بعد برگردم خونه و سر راه خرید مفرح بکنم.
بعد برم خونه شام دیشب رو گرم کنم و به عنوان ناهار بخورم.
بعد به فکر این باشم که واسه شوهر و بچه‌م شام چی درست کنم.
بعد وقتی به نتیجه رسیدم خیالم راحت شد برم سراغ اینترنت.
واسه خودم هر سایت درپیتی رو که دلم می‌خواد سرک بکشم.
عکس تماشا کنم.
عکس‌های مد لباس.
عکس‌های غذا.
عکس‌های آدم‌ها و چیزهای غیر معروف.
بعد هم برم توی آشپزخونه یک لیوان چای بریزم برای خودم و با شکلات شیری بخورم.

هوا هم پاییزی باشه.
نم نم بارون همیشه به راه باشه.
بافت‌های پاییزه‌ی رنگی بپوشم.
با شلوار جین‌های خوشگل. سفید. آبی.
خونه‌مون هم نزدیک یک اتوبان قشنگی باشه.

بعد صبح به صبح که می‌رم توی خیابون، ببینم که همه کلافه و خسته هستن و دارن می‌رن سر کار. دارن می‌رن دانشگاه. دارن می‌رن مدرسه.
من اما واسه خودم هیچ کار خاصی نداشته باشم.
کار خاصم این باشه که زندگی کنم و از دنیا لذت ببرم.
به همه پوزخند بزنم که انقدر بدبختن که باید صبح‌ها یا ظهرها برن دانشگاه، برن سر کار، در حالی که من تنها کارم اینه که زندگی کنم و خانوم خونه‌دار باشم.
البته طبعاً شوهرم هم توقع نداشته باشه براش هر روز قرمه سبزی بپزم. یا آبگوشت بار بذارم.
به جاش هر روز یک غذای ساده‌ی جدید درست کنم.
هفته ای یکی دو بار خورش و غذای ایرانی درست کردن بسه.
وقت‌گیره.
وقت من ارزشمندتر از اینه که نگران غذای سخت درست کردن باشم،
که نگران امتحان پس‌فردا باشم،
که نگران مقاله‌هایی که باید پس‌فردا تحویل بدم باشم،
که نگران نمره‌ی آخر ترم باشم.

خیلی هم از آشناهایی که اینجا رو می‌خونن و فکر می‌کنن «آخی این دختره از دست رفت، مثلاً رفت خارج تحصیلات عالیه بکنه، به جاش آرزوش این شده که زن خونه‌دار بشه» بدم میاد.
اگر این فکر رو می‌کنید، برید کشک خودتون رو بسابید.
من اصلاً دوست دارم کون گهی بچه بشورم.
اصلاً به شما چه؟

فکر می‌کنید این‌طوری تنهایی زندگی کردن توی یک کشور غریبه آسونه؟ فکر می‌کنید آسونه که هشت ماه آزگار هیچ فامیل و دوستی نداشته باشید که سراغتون رو بگیره؟ که هیچ کس نباشه توی شهرتون که ذره‌ای باهاش حال کنید؟ چرا فکر می‌کنید اگر توی ایران موندید و سختی‌های مخصوص ایران رو می‌کشید، لزوماً از ما بدبخت‌تر هستید؟ چرا فقط حرف از سختی‌های ایران می‌زنید همیشه؟ ایران این همه هم آسونی و خوبی و خوشی داره. ازتون بدم میاد.

می‌دونم خودم هم فقط از سختی‌های اینجا می‌گم. فکر نکن کشف خیلی خاصی کردی نابغه.

Saturday, April 7, 2012

از حسرت‌هایم حرف می‌زنم

آدم باید زندگی رو آروم آروم بکنه.
مثلاً: ساعت ۹ و نیم صبح آروم آروم از توی تختت بیای بیرون. صبحانه‌ی ملایمی در حد چای و کیک خونگی بخوری. بعد بشینی پشت لپ‌تاپت و یک ساعت وبلاگ زن‌های خونه‌دار آروم رو بخونی. بعد بری ناهار یک غذای من‌درآوردی آسون درست کنی. بعد ظهر بشه. ناهارت رو بخوری. یه قهوه یا چای سبز بخوری که خواب از کله‌ت بپره و ظهر چرت نزنی. بعد بری توی خیابون. هوا آفتابی ولی خنک باشه. یک ذره راه بری توی خیابون‌ها. از این مغازه به اون مغازه بشی و این طرف و اون طرف قفسه‌های خوراکی رو سرک بکشی. بعدش آهسته آهسته برگردی خونه. هنوز هوا روشن باشه. صدای پرنده‌ها بیاد. بری توی آشپزخونه یک کیک یا شیرینی یا بیسکویت جدید با استفاده از خریدهای ظهرت درست کنی. بعد لم بدی روی مبل و یه کتابی بخونی، فیلمی ببینی، وبلاگی بخونی. بعد هوا که تاریک شد دوستات و دوست‌پسرت زنگ بزنن باهاشون بری بیرون.
کار هم نداشته باشی. درس هم نداشته باشی.
عجب زندگی خوبی می‌شه پسر!
زندگی رو باید این‌جوری کرد: آروم آروم و سر فرصت.

Friday, March 23, 2012

زن بیل

امروز به طور ناگهانی متوجه شدم که من بیشتر از هر چیز دیگری زنِ زنبیل به دست فروغ هستم:

زندگی شاید که خیابانی‌ست دراز
و زنی با زنبیل هر روز از آن می‌گذرد.


Thursday, March 8, 2012

Less Than A Handful

از نوشتن راجع به نوشتن متنفرم.
اما به عنوان مثال از عکس گرفتن از کسی که داره عکس می‌گیره خوشم میاد.
البته از عکس گرفتن از کسی که داره می‌نویسه هم خوشم میاد.
در ضمن از نوشتن راجع به کسی که داره عکس می‌گیره هم بدم نمیاد.
اما از نوشتن راجع به کسی که داره می‌نویسه چندشم می‌شه.

Sunday, March 4, 2012

گردو فروش منوچهری

‎مرداد امسال بود. با بابام رفته بودیم منوچهری. سفارت انگلیس هنوز پابرجا بود. کلی ایستادیم جلوش و نگاهش کردیم. بابام اشاره کرد به کولر گازی‌ها و گفت همه اتاقاشون یه کولر گازی داره. رفته بودیم برای من کیف چرم بخریم. وسط راه بابام به یک مغازه‌ی چراغ فروشی سر زد و دنبال چراغ خاصی می‌گشت که گویا پیدا نمی‌کرد. نمی‌دونم. من از وقتی دیگه تمام سال خونه‌مون زندگی نمی‌کنم در جریان چیزای خاصی که بابام گاهی دنبالشون می‌گرده نیستم. یا مثلاً نمی‌فهمم که بابام جدیداً عاشق فلان مدل شیرینی شده و هر چند ماه یه بار می‌ره از قزوین برای خودش شیرینی پسته‌ای و نون چایی می‌خره. کلاً دیگه در جریان همه‌ی زندگیشون نیستم. برای همین یادم نمیاد دنبال چه شکل خاصی از چراغ بود که دم خونه‌مون پیدا نکرده بود.

یه ذره بالاتر از منوچهری، اگه اشتباه نکنم توی خیابونی که منتهی به میدون فردوسی می‌شه، نزدیک‌های چرم مشهد، یه مردی نشسته بود با بساط گردو و آجیل. بابام از توی گونی جلوی آقاهه یه گردو برداشت و گذاشت دهنش. گفت اووم خوبه. با خوشحالی به من نگاه کرد. یه گردو هم گذاشت کف دست من. منتظر واکنش من که بگم خوبه، همینو بگیر. من گفتم: خیلی خوبه، همینو بگیر. آقاهه قیمتش رو بالا می‌گفت. بابام باهاش چونه زد. بعد کمی قیمتشو آورد پایین. یه کیلویی از گردوهای اعلاش خریدیم و راه افتادیم اومدیم جلوتر. بابام دستش توی کیسه‌ی گردوهایی بود که خریده بودیم. یه دونه از توش برداشت و خورد. یک مرتبه بدون این که به من چیزی بگه برگشت. بابام همیشه این‌طوری یهو ناغافل برمی‌گرده. بدون این که به تو چیزی بگه. برگشت رفت سراغ گردوفروشه. یک کیلو یا دو کیلو یا نیم کیلوی دیگه هم گردو خرید. واقعاً یادم نیست. کیلو سرم نمی‌شه. نمی‌دونم الان یه کیلو گردو چه مقدار می‌شه. بهش گفتم چی شد برگشتی؟ گفت خیلی خوب بود، حیف بود بیشتر نخرم. معلوم نیست فردا هم همین‌جا باشه یا نه.

این از بهترین خاطرات امسالمه. کلاً از بهترین خاطراتی هست که با بابام دارم. بابام این مدل آدمیه. واسه شکمش خرج می‌کنه. منم همین‌طورم. ممکنه لباس نو نخرم، اما صد درصد هر هفته می‌رم خرید خواربار و خوراکی جدید می‌خرم. مطمئنم ۳۰ سال دیگه که پیر شدم و بابام هم احتمالاً زنده نیست، اگر برگردم توی خیابون منوچهری و راسته‌ای رو بگیرم که می ره سمت میدون فردوسی، یاد بابام و گردوفروشه می‌افتم.

Sunday, February 26, 2012

Rachel: No, at the Grammys, I always win.

حالمو عوض می‌کنم با حال فرهادی اون لحظه‌ای که داشته با کمک دوست و آشنا متن سخنرانی اسکارش رو روی کاغذ سفیدش می‌نوشته.

Saturday, February 11, 2012

از حقایق ثانویه

هنوزم آدمایی هستن که می‌گن «فلانی که توی کانادا زندگی و تحصیل کرده و همه چیزش رو به راه بوده فلان طور..»؟
نادون عزیز، همیشه این رو یادت باشه که تا وقتی از کشوری که توش بیشتر سال‌های عمرت رو گذروندی و روی خاک و خل‌ش بزرگ شدی دور هستی، هرگز همه چیز زندگی‌ت به راه نخواهد بود! خیلی واضحه.

Saturday, January 21, 2012

مهاجرت کوتاه‌مدت یا مسافرت بلندمدت؟

مهاجرت مدل‌های مختلفی داره. با این که اغلب مهاجرت‌ها یک نقطه‌ی مشترک دارن (تحصیل، کار، لایف‌استایل بهتر)، اما روش‌های مختلفی وجود داره برای خارج شدن از مرز. من می‌خوام از نقطه‌ی شروع مهاجرتم بنویسم. آدم‌های زیادی از مهاجرت خودشون نوشتن، منم دوست دارم تجربه‌ی خودم رو به کلمه دربیارم. شاید هم باید جمع ببندم، از نقطه‌های شروع مهاجرت‌هایم. چون من هر تابستون برمی‌گردم ایران و بعد از چند ماه موندن و دوباره عادت کردن به خونه‌ی همیشگی‌م، باز چمدونم رو می‌ذارم روی کولم و مهاجرت جدیدی رو شروع می‌کنم. با این همه، آخر تابستون که می‌شه، وقتی قراره چمدونم رو از نو ببندم و برم به زیستگاه دومم، احساس نمی‌کنم مسافر هستم. احساس می‌کنم مهاجرم. مهاجری که زمان برگشت خودش به وطنش رو تا درجه‌ی خوبی تخمین می‌تونه بزنه، اما مسافر نیست. با این که زمان محدودی در خارج از کشورش خواهد بود، مسافر نیست. مهاجره و باید زندگی جدیدی رو بسازه.

تقریباً ۳ سال پیش بود، روزهای آخر در تهران. ویزام اون آخرها اومد و سریع بلیط گرفتم و اومدم. فردای روزی که رسیدم اینجا رفتم سر کلاس‌های دانشگاه. به حدی سریع مجبور شدم وارد روال عادی و روزمره‌ی زندگی بشم که روز اول که رفتم دانشگاه، موقع برگشتن، کلی کوچه‌ها رو گشتم تا کوچه‌ی جدید خودمون رو پیدا کنم. هیچ نمی‌دونستم کجای شهر هستم، اصلاً الان رفتم شرق یا غرب شهر. و بعد کلی بین خونه‌ها گشتم تا پلاکمون رو پیدا کنم. یعنی اون وسط پروسه‌ی گذار و آه و اووه که دلم تنگه نداشتم. سریع پرتاب شدم وسط زندگی روزمره‌ای که باید لااقل ۴ سال رو به اون شیوه سپری می‌کردم. خب این یکی از مزایای دیر بلیط خریدن بود.

اما مهمترین نقطه‌ی شروع هر مهاجرتی قطعاً نقطه‌ای هست که در اون فرد مهاجر در خونه یا فرودگاه از خانواده و دوستاش خداحافظی می‌کنه. ما هم مثل هر خانواده‌ی ایرانی دیگه‌ای قوم و تبار رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت فرودگاه. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. همه‌ی فامیل یکی یکی با ما خداحافظی می‌کردن و خداحافظی اصلی که از مامان و بابا بود رو نگه داشته بودیم برای لحظه‌ی آخر ِ آخر. سلسله‌ی عکس‌ها و فیلم بود با قیافه‌های درب و داغون پریشون که از شدت استرس نتونسته بودن به خودشون برسن. فکر می‌کنم تنها فردی که کمی به خودش رسیده بود و آرایش کرده بود دختردایی‌م بود که وقتی ایران بودم هم زیاد من رو نمی‌دید.

هر جور که بود خداحافظی‌ها تموم شد و رفت. من هم از گیت رد شدم و سوار هواپیما شدم. نیم ساعتی طول کشید تا هواپیما از زمین بلند بشه. توی این نیم ساعت اطرافیان رو بررسی می‌کردم ببینم هر کسی چه جوریه، کی ناراحته، کی خوشحاله، کی ننشسته روسری و مانتوش رو درمیاره، کی ساک دستی‌ش چقدر گنده و اسباب مزاحمت اطرافیان و مهمانداره. یک خانوم پیری هم نشسته بود کنارمون که هیچ زبونی بلد نبود و وقتی مهماندارها ازش می‌پرسیدن چی می‌خواد به ما می‌گفت و ما ترجمه می‌کردیم براش. گمونم داشت می‌رفت دیدن بچه‌ها و نوه‌هاش.

باری، وقتی هواپیما از زمین بلند شد، من خیلی رمانتیک، درست مثل فیلم‌ها، یک‌باره حسی رو تجربه کردم که جزو بزرگترین و بهترین تجربه‌های زندگیم بوده. احساس کردم بین‌المللی شدم. قبل از اون از ایران خارج نشده بودم و اولین بار بود که از مرز می‌گذشتم. مهماندارهای هلندی همه خوشگل بودن و حتی همون جو هواپیما باعث می‌شد احساس کنم وارد یکی از هزاران فیلمی شدم که همیشه از بچگی می‌دیدم و آرزو داشتم بتونم از نزدیک زندگی‌ای مشابه‌شون رو تجربه کنم. در اون لحظه‌های جادویی اول پرواز یک قطره اشک هم به چشمم نیومد. خوشحال بودم. دلم تنگ می‌شد، برای منی که هیچ کسی رو هم در کانادا نداشتم سخت بود. ولی خوشحالی عجیبی داشتم. منتظر بودم که خیلی بی‌قراری کنم. نکردم.

بعد هواپیما نشست توی آمستردام. هنوز که هنوزه عاشق اون فرودگاه هستم. فرودگاه ترانزیتی که هیچ‌وقت اون‌طرف درها و شیشه‌هاش رو تجربه نکردم، ولی تا ابد توی خاطرم می‌مونه. یاد اول کتاب آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری افتادم. کتابی که هیچ‌وقت تا آخر نخوندمش اما همون صفحات اولش در فرودگاهی در اروپا می‌گذره. حس خیلی قشنگی بود. حس این که دیگه هیچ کس هیچ جا منتظرم نیست و دارم می‌رم یک زندگی جدیدی رو بسازم. زندگی‌ای که احتمالاً چند سال دیگه دوباره ولش می‌کنم، ولی گذرا بودن این زندگی جدید از اهمیت اون نکاست. اصولاً به عنوان یک جهان‌سومی باید عادت کنیم که زندگی‌مون گذراست و راکد نیست. که با وجود سختی‌هاش، خیلی هم هیجان داره و الان بعد از چند سال زندگی در کشوری که ثبات نسبی خوبی داره، متوجه شدم که خیلی هم ایده‌آل هست.

بیشتر از ۱۰ ساعت توی فرودگاه آمستردام ولو بودیم. من و خواهرم که اوضاعش دقیقاً مثل من بود و البته قرار بود خانواده‌ی من باشه در کانادا. شریک بدبختی‌ها و خوشی‌هام. یه مقدار مغازه‌گردی کردیم و چیزکی خوردیم و عکس گرفتیم و دنبال اینترنت گشتیم و روی صندلی‌های راحتی خیلی خوب فرودگاه خوابیدیم. مرحله‌ی بعدی ورود به کانادا بود که در بهت و شگفت‌زدگی گذشت. همه چیز به شدت قشنگ بود. شهر محشری بود. اواخر تابستون بود و درخت‌ها سبز و نارنجی بودن. مردم خوشحال و خندان توی خیابون با شلوارهای کوتاه و شلوارک رفت و آمد می‌کردن. خب از نظر من خیلی غم‌انگیزه که آدم رویاش رو با اشک و زاری شروع کنه. اگرچه خروجم از کشورم زوری بود و نتیجه‌ی اخراجم از دانشگاهم بود، اما باز هم دلیل نمی‌شه رسیدن به رویای همیشگی زندگی کردن مثل شخصیت‌های فیلم‌های آمریکایی و اروپایی رو با غصه شروع کنم. اگر از بچگی رویای تجربه‌ی این جور زندگی رو نداشتین قضیه فرق می‌کنه.

این بود ماجرای مهاجرت من. منی که بعد از روزهای اول رسیدن به مقصد، تازه دوزاری‌م افتاد که تا مدت‌ها دوستام و خانوادم رو نخواهم دید. و غصه هم خوردم. اما روزهای اول، لحظه‌های اول مهاجرت، لحظه‌های جادویی و غریبی بودن که فکر می‌کنم نباید به این راحتی از چنگ‌شون داد.


پانوشت. من هم هر بار قراره دوباره ایران رو ترک کنم، غمگین می‌شم و دلم می‌گیره. اینا رو ننوشتم که بگم من تافته‌ی جدابافته هستم و دل ندارم. اینا رو صرفاً به این علت نوشتم که بگم به صورت ایده‌آل، لحظه‌های اول مهاجرت باید خوب باشن و آدمیزاد باید بیشتر هیجان‌زده باشه تا دل‌تنگ و غمگین. اگر جز این هست به خاطر اینه که اکثریت ما ایرانی‌های بیچاره نتونستیم از ۵۰ سال پیش به اندازه‌ی این غربی‌ها بین‌المللی باشیم و با هر بار ترک وطن احساس بدبختی عظیمی می‌کنیم که انگار دیگه برگشتی نیست. برگشت هست. حتی در این عصر جدید. با وجود بالا رفتن قیمت دلار و تحریم‌ها و اینترنت ملی و سوپای آمریکا و همه چیز. خانوم محترم، آقای محترم. برگشت شما دست شماست. اگر رفتی خارج و به نقطه‌ای رسیدی که دیدی خوشی‌های هر هفته دیدن عمه و خاله و فارسی حرف زدن و قرمه‌سبزی و قیمه خوردن به آسایش خارج می‌چربه، برگرد. برای من به شخصه می‌چربه و به زودی برخواهم گشت. گیرم که باز یه روزی روزگار، در آینده‌ی نزدیک یا دور، این ور آب چرب‌تر بشه و باز مهاجرتی جدید رو آغاز کنم. زندگی ما جهان‌سومی‌ها که هیچ، ساکنان دیگر جهان‌ها هم در این دوران پست پست‌مدرن، همواره در حال بالا و پایین شدن به سان موج‌های دریاست. یک روز این‌ور دریاییم، یک روز آن ور دریا.

Tuesday, January 10, 2012

کمی بخندیم

عکس از اینجا

Wednesday, January 4, 2012

ملقمه‌ای از صدها شاعر

تو را فقط از برای لواشک و کباب دوست ندارم،
برای گردش و تناول، برای خیابان‌های داغ و شلوغِ خاطره،
برای درخت‌هایی که هر سال بیشتر قطع می‌شوند،
برای کتاب‌هایی که سانسور می‌شوند،
برای بوی نان بربری تازه از تنور درآمده،
برای زیتون‌های شمال و عطر برنج دودی‌ات،
برای بوی زمین خیس‌خورده‌ات زیر بوران روزگار.

تو را برای هزاران استعداد نهفته در گلویت دوست دارم.
تو را به خاطر مشیریانی که گفتند می‌مانیم و ماندند،
برای آن میلیون جمعیتی که راه فرار پیشه نکردند، دوست می‌دارم.

گرچه هر گاه از خوبی‌هایت می‌گویم از خور و سور و سات است،
تو را برای بیشتر از این‌ها دوست می‌دارم.

این‌جا آفتاب نیست اما همه چیز خوب است،
خیابان‌ها تمیز، دکان‌ها همیشه باز، دخترانِ دامن‌پوش در سرمای زمستان،
منظره‌ها رنگین است.
کسی پشت دیوار قایم نیست. جاده‌ها مسطح و بی‌شیب، دوردست‌ها از هر مبدائی پیدا.
همه دنیا با این‌جا سرِ صلح.

تو اما دشمنانت بسیار.
دوستانم همه پخش اندر کرانه‌های قطر این زمینِ گردِ پروار،
همه رفتیم و آب ریختند پشت سرمان،
مهمانی‌های غم‌انگیز خداحافظی و بازگشت‌های فتوحانه‌ی چند سال بعد،
با چمدانی مملو از سوغات فرنگ.

دشمنان در تو تاختند و تاختند،
دوستان از بازگشت ترسیدند. سفت شد جای پای‌شان بر زمین جدید،
ترس از گرفتاری‌ها و خالی‌ها، بساط نقل و نباتِ چمدان‌های سوغاتی را متلاشی کرد.
حبیبان تو اما برگشتند، ماندند و خواندند.
حرف‌ها و حدیث‌ها پشت سر خریدند، اما چه باک؟
بسا خسته شدند از آن خاک سرد و گرم نچشیده‌ی آن سوها.

تو هم‌چنان هستی در خواب‌م، خانه‌ی مادری گم شد میان هزار خانه‌ی جدیدم،
تو هم‌چنان هستی. هم‌چنان بازی‌ام می‌دهی.
صدایم می‌کنی. در تنهایی‌ام، در شلوغی شب سال نو در میدانِ اصلی شهر،
در وسط جمعیت،
تو از پشت صدایم می‌کنی.
برمی‌گردم.
دست تکان می‌دهی و می‌گویی در گوشه‌ی میدان تا آخرِ شب به انتظارم خواهی ایستاد.

از توام و
به گمانم،
ناگزیر،
شبی در بهار،
از فراز آسمان،
به تو بازخواهم گشت.



مونترآل،
۴ ژانویه‌ی ۲۰۱۲


Tuesday, January 3, 2012

بازگشت کاغذ به میهن گرامی

اینترنت رو که ملّی کنن، باید مثل قدیما وقتی یه مسافری از خارج میاد یواشکی یک خروار مجله و روزنامه‌ی خارجی بیاره ایران بده دوست و آشناهاش بخونن تا از اخبار روز جهان مطّلع بشن.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com