امروز سومین تولدی هست که اون رو در کشوری جز کشوری که توش به دنیا اومدم میگذرونم.
فکر نمیکنم هیچ روزی به اندازهی امروز سزاوار به تنهایی سپری شدن باشه. چون من در همین روز بود که تنهایی به دنیا اومدم و از جفت بودن با مامانم خارج شدم.
تولد اول خارج از وطن، تازه مونترآل رو کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم میشه بین خونههای جدید و خوشگل گشت و دنبال خونهای بود که خونهی جدید آدمه. تازه فهمیده بودم درختها و پارکها و اسم خیابونا رو برای این درست کردند که وقتی میری یک شهر جدید، خونهت رو گم نکنی.
تولد امسال اما مونترآل دیگه تازه نیست. اینجا دیگه یک جورایی خونهست. یک خونهی بدون مامان، بدون بابا، بدون دوستپسر، بدون دوستها. اما خونهست. همسایهی جلوییمون یک مرد مجردی هست که یک دختربچه هم داره و صبح تا شب داره توی بالکن خونهش با بچهش و گربهش بازی میکنه و کتاب میخونه و توی آفتاب لم میده. زمستون هم که میشه گاهی برای سیگاری، آب جویی میاد توی بالکن. دیشب همسایههای جدیدی هم اومدن و طبقهی پایین خونهی اون چیدند اسبابهاشون رو. ما با هم هیچ خوش و بشی نمیکنیم. آدمهای سردی هستیم. ولی وجودمون به همدیگه، سوای سردیمون، گرما میده. میدونیم که ساختمون روبرویی هم توش آدمای تنهایی هستن که میرن و میان و باز همیشه هستن.
Friday, September 2, 2011
زندگی ما ادامهدار است
Posted by setareh at 7:35 AM
Labels: Canada, That Feel (REF: Tom Waits)
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)