Sunday, September 18, 2011

چرا آدم باید برود و سپس بازگردد

بیژن مفید در مورد شهر قصه در مصاحبه یی با بصیر نصیبی در مجله نگین شماره 43 آذرماه 1347 در جواب سوالی میگوید:

س- پرسوناژهای شما در طول نمایش به بهره کشی و سود جویی از هم میپردازند. چه نیرویی این روابط را بر پا نگه داشته است ؟

ج- بحث تلخی ست . در حقیقت شهر قصه قصه گرگهاست .روایت است در شبهای سرد زمستان دو گرگ گرسنه به هم میرسند. از ترس روبروی هم مینشینند و مواظب یکدیگرند که یکی آن دیگری را از شدت گرسنگی پاره نکند. کم کم گرگان دیگر میرسند و همه دور هم مینشینند و مواظب یکدیگر پلک نمی زنند. . هر بار یکی خسته میشود و پلک میزند، بقیه بر سرش میریزند و پاره پاره اش میکنند . و متوجه نیستند که زمان پاییدن یکدیگر شاید شکارهایی رد شده اند و آنها ندیده اند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگهاست و تراژدی نکبت بار آدمیزاد. شاید اگر هر کدام از آنها حرکتی میکردند وضعشان اینهمه دردناک نبود.

و چند خط بعد میگوید" نکته اینکه این کار کمک زیادی به پر شدن فاصله فکری بین روشنفکر و مردم عادی میکند . این دو دسته در عصر ما روز به روز از هم فاصله میگیرند . این فاصله باید روزی از بین برود . کار من کوششی است برای پر کردن این خندق ذهنی بین روشنفکر و مردم. "

+

Tuesday, September 13, 2011

خزانی

او رفت و رفت غلغل غلیانش...
اخوان ثالث

پی‌نوشت: دیگه نمی‌تونم با شعرهای انگلیسی خوب ارتباط برقرار کنم. به سوزناکی و نوستالژیکی شعرهای فارسی نیستن.
این نکته در این ترم پاییزی برقرار هست، ممکنه با گذر زمان نظرم عوض بشه. فعلا تنها شاعری که دوستش دارم مایکل آنداچی هست که یک شاعر سری‌لانکایی هست که در بچگی به کانادا مهاجرت کرده و موندگار شده.

Sunday, September 4, 2011

Best Pictures of My Life - 1


This photograph is my proof. There was that afternoon, when things were still good between us, and she embraced me, and we were so happy. It did happen, she did love me. Look see for yourself!

Duane Michals

Friday, September 2, 2011

زندگی ما ادامه‌دار است

امروز سومین تولدی هست که اون رو در کشوری جز کشوری که توش به دنیا اومدم می‌گذرونم.
فکر نمی‌کنم هیچ روزی به اندازه‌ی امروز سزاوار به تنهایی سپری شدن باشه. چون من در همین روز بود که تنهایی به دنیا اومدم و از جفت بودن با مامانم خارج شدم.

تولد اول خارج از وطن، تازه مونترآل رو کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم می‌شه بین خونه‌های جدید و خوشگل گشت و دنبال خونه‌ای بود که خونه‌ی جدید آدمه. تازه فهمیده بودم درخت‌ها و پارک‌ها و اسم خیابونا رو برای این درست کردند که وقتی می‌ری یک شهر جدید، خونه‌ت رو گم نکنی.

تولد امسال اما مونترآل دیگه تازه نیست. اینجا دیگه یک جورایی خونه‌ست. یک خونه‌ی بدون مامان، بدون بابا، بدون دوست‌پسر، بدون دوست‌ها. اما خونه‌ست. همسایه‌ی جلویی‌مون یک مرد مجردی هست که یک دختربچه هم داره و صبح تا شب داره توی بالکن خونه‌ش با بچه‌ش و گربه‌ش بازی می‌کنه و کتاب می‌خونه و توی آفتاب لم می‌ده. زمستون هم که می‌شه گاهی برای سیگاری، آب جویی میاد توی بالکن. دیشب همسایه‌های جدیدی هم اومدن و طبقه‌ی پایین خونه‌ی اون چیدند اسباب‌هاشون رو. ما با هم هیچ خوش و بشی نمی‌کنیم. آدم‌های سردی هستیم. ولی وجودمون به همدیگه، سوای سردی‌مون، گرما می‌ده. می‌دونیم که ساختمون روبرویی هم توش آدمای تنهایی هستن که می‌رن و میان و باز همیشه هستن.



 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com