Tuesday, March 29, 2011

Nothing Gold Can Stay

نفهمیدیم از کجا اومد. کی اومد. به کجا رفت. وقتی چشم باز کردیم و فهمیدیم نابغه‌ای بوده، مدتها بود که از رفتنش گذشته بود. تا سال‌ها غصه خوردیم. یک شب وقت خواب، یادمان به قمری‌ای افتاد که صبح‌ها پشت در بالکن می‌خواند.

یک شب وقت خواب، نگاه کردیم به گذشته‌ای که چند سالی از آن بیش نگذشته بود.
از باد می‌ترسیدیم. از آب و از عمق استخر. از مدرسه که برمی‌گشتیم با دوست کوچولوی سفیدمان، دستش نرم بود. همیشه دستش توی دستان من بود. موهایش قهوه‌ای بود. من همیشه دوست داشتم پوست سفید و موهای روشن داشته باشم. او آن چیزی بود که من نبودم. او نیچه را شیئی تصور می‌کرد. من آن زمان مسخره‌اش می‌کردم. امروز می‌بینم دلیلی ندارد کسی در زندگی این همه آدمهایی را که آمده‌اند و رفته‌اند و حرف مفت زده‌اند و تو را در تونلی بس عمیق و پر آب گرفتار کرده‌اند بشناسد و طوری هم بشناسد که گویی با هم می‌رفته‌اند و می‌آمده‌اند. من هم نیچه نمی‌شناختم. فقط اسمش را شنیده بودم و قصد ندارم روزی بیشتر بشناسمش. از دست داستان‌نویس‌ها و شبه‌فیلسوف‌های غمگین خسته شده‌ام. تمام نمایشنامه‌های دنیا آخرشان با خودکشی تمام می‌شود. باید توی دنیا قانونی باشد ضد چاپ داستان‌ها و کتاب‌های غمگین. باید این غم را از بین برد. معنی ندارد. رامونا هیچ‌وقت غمگین نبود. نیکولا کوچولو همیشه خوشحال بود. چرا رواج غم؟ کاش استادم با افتخار نمی‌ایستاد جلوی کلاس بگوید خودم هم تازه متوجه شدم تمام نمایشنامه‌هایی که این ترم برایتان داده‌ام بخوانید تراژیک هستند. کاش انقدر فکر نمی‌کرد این کار باعث می‌شود جذاب و نابغه جلوه کند. کاش حداقل این‌ور دنیا خبری از این آدم‌ها نبود. دلیلی ندارد خدا مرده باشد. خدا داستانی‌ست که یونانی‌ها سراییده‌اند و داستان‌ها همیشه کنار داستان‌های جدیدی که می‌آیند می‌مانند. داستان‌ها که عمر ندارند.

دخترها را دوست نداشتم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم از دخترها بیزارم. یک شب قبل از خواب فکر کردم. به آن روزهای مدرسه رفتن. به احساس امنیتی که با نشستن کنار آن همه دختر پاک و بی‌حسرت به من دست می‌داد. مثل حسی که توی سینما داریم. مثل نشستن در یک فضای دربسته که کسی اجازه‌ی ورود به آن‌جا را ندارد. حس امنیت و بی‌دغدغگی. یک عالمه دختر هم‌شکل توی مقنعه‌های کج و کوله. غم بود. اما کم بود.
یادم افتاد که دخترها را جور خاصی دوست دارم. دخترها را، آن‌هایی‌شان را که فکر نمی‌کنند چون بزرگ شده‌اند باید بچگی را کنار بگذارند، آن‌ها را می‌پرستم. کنارشان که هستم باری بر دوشم نیست. نباید مواظب حرفهایم باشم. آن‌ها هم مثل من هستند و همیشه از دهانشان چیزهایی در می‌رود که نباید برود. آن دخترهای سفید و نرمالو با پوست‌های آلوئه‌ورایی. آن‌ها را دوست ندارم که ادای دخترهای تخص را درمیاورند و دوست دارند همه متوجه حضورشان بشوند. آن دخترهایی که پشت عینک قایم هستند را دوست دارم. آن‌ها که عینک ندارند اما پشت یک چیزی قایم هستند. آن‌ها که تحقیر شده‌اند و آن‌ها که می‌دانند از تو کمتر می‌فهمند. آن‌ها که تو را نمی‌بینند و نیز آن‌ها تو را می‌پرستند و آن‌ها که تو را چون گردنبندی قدیمی در صندوق فلزی زیر تخت خواب دوست دارند. آن دخترهای ناز و نرمالو و آن دخترهای نه چندان نرمالو که سبک‌بال روی زمین چون آهو می‌پرند و یک شب این‌جا هستند، یک شب آن‌جا.

آه، آن روزهای رنگین. آه، آن روزهای کوتاه

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com