Thursday, March 24, 2011

خواننده‌ی شرقی غربی

داشتم آخرین نامه‌ی استادم راجع به یکی از شعرهای جدیدم رو می‌خوندم. یک جایی‌ش نوشته که چون رابطه‌ی راوی شعر با زن توی شعرم مشخص نیست، شعرم حالت سرد و دوری پیدا کرده.

به ذهنم رسید که من این احساس سردی رو راجع به یک سری شعرهای کانادایی دارم. شعرهای کانادایی به رابطه‌ی شخصیت‌ها و اشیاء شعر با همدیگه و با راوی می‌پردازن، در حالی که شعرهای فارسی‌ای که من می‌پسندم اغلب خیلی تمرکز روی این روابط ندارن. بلکه به جاش تصاویری بهم می‌دن که باهاشون هم‌ذات‌پنداری می‌کنم.
یعنی می‌خوام بگم که شاید -فقط شاید- خواننده‌ی کانادایی دنبال این هست که ببینه بقیه‌ی آدم‌ها چه مدل روابطی با هم دارن توی شعر و شخصیت‌ها چگونه به هم پیوند می‌خورند، در حالی که خواننده‌ی ایرانی دنبال این هست که خودش رو توی شعرها جا بده و جملاتی پیدا کنه که وصف حال خودش باشه.
این تفاوتی که به ذهن من رسید خیلی جای بحث داره، اما ممکنه یعنی درست باشه حدسم؟ علتش می‌تونه این باشه که کانادایی‌ها به طور نرمال درگیری کمتری در طول زندگی‌شون داشتن با اطرافشون و ایرانی‌ها بیشتر درگیر جنگ و بدبختی و فساد بودن؟
اصلا تصور نکنید که این مقایسه‌ای که کردم پیش‌فرضش این هست که شعرهای فارسی راجع به جنگ و بدبختی هستن اغلب.. نه، نه، اصلا و ابداَ منظورم این نیست. نحوه‌ی خونده شدن شعر توسط مخاطب ایرانی و توسط مخاطب کانادایی رو دارم با هم مقایسه می‌کنم، نه محتوای خود شعرها رو. محتوای شعرها می‌تونه هر چیزی باشه.. خوانش ما چطوریه؟
آیا اغلب دوست داریم خودمون رو توی شعرها جاسازی و پیدا کنیم؟ آیا خواننده‌ی کانادایی یا کلا غربی ترجیح می‌ده به جای پیدا کردن خودش توی شعرها، با مردم و اقشار دیگه‌ی دنیا آشنا بشه؟
ایا برای همین هست که خیلی از علوم انسانی و طبیعی از قدیم از شرق به غرب رفتن؟ یا این که این روند حرکت از شرق به غرب خودش علت وجود این تفاوت در سلیقه‌ی خواننده‌ی شرقی و غربی هست؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com