Wednesday, March 30, 2011

Following the Smoke of A Train

To put these pictures together. But:
The train is already moved to the next station
What remains is a blurry image of your hand
This smoke in the air till you return
With your face gazing out the window
Searching for me.
Time and time again I have been left behind
Today it is time for the birds to prey on my carcass.

Sometimes these English words, this alphabet
Seems lacking in dots. Letters that are so perfectly tied
To these linear, these circular lines.
And then a dot!
A separate existence. So imperfectly left out,
This hanging remnant of a shadow that is long departed.
Somebody hung their coat on this dot,
This small ‘i’, with a coat, this man running in the rain,
Afraid of his own shadow, afraid of that hanging coat.

No one wants to see what is left of the last herd,
The herd that died waiting for a shepherd to show up
From amid the bushes.

The English wholeness. My homeland never a whole.
My alphabet, our ancient wisdom, a set of dots and lines,
Lost in space. Each following the remnants of a missing face.

Tuesday, March 29, 2011

Nothing Gold Can Stay

نفهمیدیم از کجا اومد. کی اومد. به کجا رفت. وقتی چشم باز کردیم و فهمیدیم نابغه‌ای بوده، مدتها بود که از رفتنش گذشته بود. تا سال‌ها غصه خوردیم. یک شب وقت خواب، یادمان به قمری‌ای افتاد که صبح‌ها پشت در بالکن می‌خواند.

یک شب وقت خواب، نگاه کردیم به گذشته‌ای که چند سالی از آن بیش نگذشته بود.
از باد می‌ترسیدیم. از آب و از عمق استخر. از مدرسه که برمی‌گشتیم با دوست کوچولوی سفیدمان، دستش نرم بود. همیشه دستش توی دستان من بود. موهایش قهوه‌ای بود. من همیشه دوست داشتم پوست سفید و موهای روشن داشته باشم. او آن چیزی بود که من نبودم. او نیچه را شیئی تصور می‌کرد. من آن زمان مسخره‌اش می‌کردم. امروز می‌بینم دلیلی ندارد کسی در زندگی این همه آدمهایی را که آمده‌اند و رفته‌اند و حرف مفت زده‌اند و تو را در تونلی بس عمیق و پر آب گرفتار کرده‌اند بشناسد و طوری هم بشناسد که گویی با هم می‌رفته‌اند و می‌آمده‌اند. من هم نیچه نمی‌شناختم. فقط اسمش را شنیده بودم و قصد ندارم روزی بیشتر بشناسمش. از دست داستان‌نویس‌ها و شبه‌فیلسوف‌های غمگین خسته شده‌ام. تمام نمایشنامه‌های دنیا آخرشان با خودکشی تمام می‌شود. باید توی دنیا قانونی باشد ضد چاپ داستان‌ها و کتاب‌های غمگین. باید این غم را از بین برد. معنی ندارد. رامونا هیچ‌وقت غمگین نبود. نیکولا کوچولو همیشه خوشحال بود. چرا رواج غم؟ کاش استادم با افتخار نمی‌ایستاد جلوی کلاس بگوید خودم هم تازه متوجه شدم تمام نمایشنامه‌هایی که این ترم برایتان داده‌ام بخوانید تراژیک هستند. کاش انقدر فکر نمی‌کرد این کار باعث می‌شود جذاب و نابغه جلوه کند. کاش حداقل این‌ور دنیا خبری از این آدم‌ها نبود. دلیلی ندارد خدا مرده باشد. خدا داستانی‌ست که یونانی‌ها سراییده‌اند و داستان‌ها همیشه کنار داستان‌های جدیدی که می‌آیند می‌مانند. داستان‌ها که عمر ندارند.

دخترها را دوست نداشتم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم از دخترها بیزارم. یک شب قبل از خواب فکر کردم. به آن روزهای مدرسه رفتن. به احساس امنیتی که با نشستن کنار آن همه دختر پاک و بی‌حسرت به من دست می‌داد. مثل حسی که توی سینما داریم. مثل نشستن در یک فضای دربسته که کسی اجازه‌ی ورود به آن‌جا را ندارد. حس امنیت و بی‌دغدغگی. یک عالمه دختر هم‌شکل توی مقنعه‌های کج و کوله. غم بود. اما کم بود.
یادم افتاد که دخترها را جور خاصی دوست دارم. دخترها را، آن‌هایی‌شان را که فکر نمی‌کنند چون بزرگ شده‌اند باید بچگی را کنار بگذارند، آن‌ها را می‌پرستم. کنارشان که هستم باری بر دوشم نیست. نباید مواظب حرفهایم باشم. آن‌ها هم مثل من هستند و همیشه از دهانشان چیزهایی در می‌رود که نباید برود. آن دخترهای سفید و نرمالو با پوست‌های آلوئه‌ورایی. آن‌ها را دوست ندارم که ادای دخترهای تخص را درمیاورند و دوست دارند همه متوجه حضورشان بشوند. آن دخترهایی که پشت عینک قایم هستند را دوست دارم. آن‌ها که عینک ندارند اما پشت یک چیزی قایم هستند. آن‌ها که تحقیر شده‌اند و آن‌ها که می‌دانند از تو کمتر می‌فهمند. آن‌ها که تو را نمی‌بینند و نیز آن‌ها تو را می‌پرستند و آن‌ها که تو را چون گردنبندی قدیمی در صندوق فلزی زیر تخت خواب دوست دارند. آن دخترهای ناز و نرمالو و آن دخترهای نه چندان نرمالو که سبک‌بال روی زمین چون آهو می‌پرند و یک شب این‌جا هستند، یک شب آن‌جا.

آه، آن روزهای رنگین. آه، آن روزهای کوتاه

Sunday, March 27, 2011

لذت زندگی

وقتش رسیده که با خودم کنار بیام. می‌خوام حرفامو رک بزنم. روراست باشم با خودم.
من بزرگترین تفریح‌م مسخره کردن آدم‌هاست. توی دلم. همراه با بقیه. هر جایی که دست بده. بزرگترین لذت زندگی‌م رو وقتی می‌برم که کوچیکی یک آدم دیگه رو به رخش می‌کشم یا می‌کشن.
البته این یک شمشیر دو سر است که در دست من است. و چیزی که عوض دارد گله ندارد.
هیجان‌انگیزترین تفریحات در مقابل این تفریح که غنی‌کننده‌ی روح است سر خم می‌کنند.

Thursday, March 24, 2011

Grace in the Restaurant

Grace: "What? I'm only doing it to get free appetizers. I've done a lot worse for a lot less."
Will and Grace S06E09

خواننده‌ی شرقی غربی

داشتم آخرین نامه‌ی استادم راجع به یکی از شعرهای جدیدم رو می‌خوندم. یک جایی‌ش نوشته که چون رابطه‌ی راوی شعر با زن توی شعرم مشخص نیست، شعرم حالت سرد و دوری پیدا کرده.

به ذهنم رسید که من این احساس سردی رو راجع به یک سری شعرهای کانادایی دارم. شعرهای کانادایی به رابطه‌ی شخصیت‌ها و اشیاء شعر با همدیگه و با راوی می‌پردازن، در حالی که شعرهای فارسی‌ای که من می‌پسندم اغلب خیلی تمرکز روی این روابط ندارن. بلکه به جاش تصاویری بهم می‌دن که باهاشون هم‌ذات‌پنداری می‌کنم.
یعنی می‌خوام بگم که شاید -فقط شاید- خواننده‌ی کانادایی دنبال این هست که ببینه بقیه‌ی آدم‌ها چه مدل روابطی با هم دارن توی شعر و شخصیت‌ها چگونه به هم پیوند می‌خورند، در حالی که خواننده‌ی ایرانی دنبال این هست که خودش رو توی شعرها جا بده و جملاتی پیدا کنه که وصف حال خودش باشه.
این تفاوتی که به ذهن من رسید خیلی جای بحث داره، اما ممکنه یعنی درست باشه حدسم؟ علتش می‌تونه این باشه که کانادایی‌ها به طور نرمال درگیری کمتری در طول زندگی‌شون داشتن با اطرافشون و ایرانی‌ها بیشتر درگیر جنگ و بدبختی و فساد بودن؟
اصلا تصور نکنید که این مقایسه‌ای که کردم پیش‌فرضش این هست که شعرهای فارسی راجع به جنگ و بدبختی هستن اغلب.. نه، نه، اصلا و ابداَ منظورم این نیست. نحوه‌ی خونده شدن شعر توسط مخاطب ایرانی و توسط مخاطب کانادایی رو دارم با هم مقایسه می‌کنم، نه محتوای خود شعرها رو. محتوای شعرها می‌تونه هر چیزی باشه.. خوانش ما چطوریه؟
آیا اغلب دوست داریم خودمون رو توی شعرها جاسازی و پیدا کنیم؟ آیا خواننده‌ی کانادایی یا کلا غربی ترجیح می‌ده به جای پیدا کردن خودش توی شعرها، با مردم و اقشار دیگه‌ی دنیا آشنا بشه؟
ایا برای همین هست که خیلی از علوم انسانی و طبیعی از قدیم از شرق به غرب رفتن؟ یا این که این روند حرکت از شرق به غرب خودش علت وجود این تفاوت در سلیقه‌ی خواننده‌ی شرقی و غربی هست؟

Sunday, March 20, 2011

عیدتان بی‌میمون باد

سالی که گذشت، مهم نیست که گذشت.. هیچ فرقی با سال‌های قبل و بعد نداشت و نخواهد داشت.
یک سال گهی بود میان گهی از سال‌ها.

Tuesday, March 15, 2011

عکس‌های قدیمی زشت

این دخترا هستن که وقتی عکس ۳ سال پیششون رو توی جمع در میاری نشون بدی میگن "اه اه اینو نذار کسی ببینه"؟
یه قانون کلی‌ای وجود داره که می‌گه این آدما هنوزم همون قدر زشتن.
مثلا اگر ۳ سال پیش سایه‌ی اکلیلی می‌کشیدن پشت چشمشون و الان دیگه اکلیلی مد نیست و به نظرشون میاد که اون موقع زشت بودن و الان دیگه زشت نیستن، الان هم صد درصد یه چیز مشابهی استفاده می‌کنن که باعث می‌شه همچنان به همون اندازه زشت باشن.

Thursday, March 10, 2011

YES! That IS discrimination against the otherwise located!

"Sheldon-robot : Can you tell me the specials this evening?
Penny: Sheldon, I’m not waiting on you.
Sheldon-robot: Obviously. I don’t even have water yet.
Penny: Because you’re not here.
Sheldon-robot: That’s discrimination against the otherwise located!"

Big Bang Theory S04E02


Just because I'm not there doesn't mean I don't need to be noticed.

Thursday, March 3, 2011

Cryku

This is the most amazing poetry blog I have seen on the net. Not just the poems, or the "laconic hyperboles" as suggested by the author, which are sometimes perfect, but the whole layout.

Everyday

Today is different
I had it all planned out but
now I'm not so sure

randomly appeared of course

Jokes & Laughters

With a joke, it's not what is said, it's who says it.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com