Thursday, February 17, 2011

حسنی

شعری از من‌ ِ ۱۷ ساله

من را
مجازات کرده‌اند

حسنی بیا دوباره
دوست های واقعی بشویم
و زنگ تفریح که می خورد
دست هم را بگیریم

و بعدتر
با هزار ناراحتی
برگردیم توی کلاس

بیا دوباره
اول سال که می‌شود
به هم بگوییم
"میای با هم دوست بشیم؟"

حسنی
پاره‌ی تنهای من
سر زنگ املا
خنده‌هایت
صدای معلم را قورت می‌داد
و من دیکته‌هایم همیشه کم می‌شد.

من
باید صد بار
از روی
"من قول می‌دهم دیگر تنبلی نکنم"
بنویسم

اما
هنوز هم
دلم می‌خواهد
از صبح تا شب،
از شب تا صبح،
تنبلی کنم.

چرا همیشه
قشنگ‌ترین کارهای دنیا
جرم محسوبند

حسنی من را مجازات کرده‌اند،

بیا با هم از مدرسه فرار کنیم.


نکته: حسنی همان است که جمعه‌ها به مکتب می‌رفت.
اما علاوه بر این، اون زمان یه پسره بود توی پیست اسکیت پارک ساعی به اسم حسن، از مربی‌های خیلی جوون اون‌جا بود. من ازش خوشم میومد. فکر کنم یه ربطی به نوشتن این شعرم داشت

Tuesday, February 15, 2011

فقط احمق‌ها ۲۵ بهمن عاشق هستند

ببخشید دیگه.. مجبورم بیام برینم به اینایی که دیروز تو تهران پا شدن رفتن ولنتاین جشن گرفتن وسط اون شلوغی‌های ۲۵ بهمن.
معذرت می‌خوام دوستان، اگه ولنتاین گرفتین ریدم بهتون.
حالا می‌گیم اینایی که چند قرنه در خارجه زندگی می‌کنن دیگه کاری با ایران ندارن. شما که وسط ایران هستین چرا؟

Sunday, February 13, 2011

سهم ما از شهرمون

اگر خونه‌ای دارید که از عهده‌ی تمیز کردنش به تنهایی، یا به کمک افراد خانواده‌تون، برنمیاید، و مجبور هستید کارگر بگیرید که محل زندگی شما رو تمیز کنه، بدونید که دارید بیشتر از سهمتون زمین رو اشغال می‌کنید.

درسته که آدم در بقیه‌ی موارد زندگی کار رو به کاردان می‌سپره، ولی این یک مورد به کاردان احتیاج نباید داشته باشه. هر آدم سالم و جوونی باید بتونه از پس تمیز کردن زیر خودش به تنهایی بر بیاد.

تبصره: اگر مریض یا خیلی پیر هستید، این قانون شما را در بر نمی‌گیره.

Saturday, February 12, 2011

What really happened in one-third of a second..

The bell rang in my head
I thought it was you
ringing the bell to my home;

But you're not here
and you can't come to visit me.

Thursday, February 10, 2011

Boundaries of Murder

How sad are you darling
How betrayed are you child
Did they set foot on your ground
And make you miserable darling child?

Are you coming from a house of tortures
Your past memories all filled with a savage captor;
Every morning they woke you up with the smell
Of fresh cookies brought by your torturer, your captor?

When are you going to leave that hand
Move beyond and past the tight grasp
That at first protected you such from all
And none now except his hand grasping you hard?

Life stops not at intervals, but at nights,
When your prison guard sleeps for long and deep
Remember his smile you once kissed and cherished,
And prepare him for a never-ending journey deep into the night.

Friday, February 4, 2011

Audience

I write in English, I'm surrounded by the English-speaking, and yet, I write for an Iranian audience.
My themes are not English, they remain still intensively eastern.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com