Saturday, November 26, 2011

The Child Set Free

Nothing like an untroubled childhood with only a touch of reality among the many dreams.

Friday, November 18, 2011

حتی من و تو

و از اون به بعد، همه‌ی اون آدم‌ها همیشه و در هر رقابتی نگران این مسأله بودن که مبادا حق به حق‌دار نرسیده باشه و رأی یکی‌شون این وسط خورده شده باشه.

Wednesday, November 9, 2011

به یاد نازخاتون دیلمی زند کریمی

یاد اون دورون به خیر که یه فرنگ می‌رفتی درس می‌خوندی برمی‌گشتی مملکتت همه فکر می‌کردن شاخ غول شکوندی، کلی تکریم و احترامت می‌کردن.
بنده‌ی حقیر وقتی متوجه عمق و لزوم قضیه‌ی "رفته فرنگ تحصیلات کرده برگشته به مملکتش خدمت کنه" شدم که فهمیدم فازی که من توی خط‌خطی‌هام دارم به مذاق فرنگی‌ها خوش نمیاد و دلم هنوز یک جای دیگه‌ست به جز این‌جا که باید برگردم درش که چاره‌ای جز این نیست.
از این جهت عرض می‌کنم که از قرار معلوم، خیلی از دیگر فرنگ‌رفته‌های برگشته به مملکت خویش هم همین شرایط رو داشتن و دیدن برگردن مملکت خودشون صوابه.

Saturday, October 29, 2011

ستی

مرحوم رشید یاسمی معتقد بود که مهستی متشکل از دو کلمه مه به معنی بزرگ و ستی به معنی خانم است.
مهستی

Thursday, October 27, 2011

خواهران غریب

خاک تو سر ما که تا وقتی خسرو شکیبایی زنده بود نرفتیم پیداش کنیم از نزدیک ببینیم‌ش. عشق‌ترین بازیگر بچگی‌هامونه.
خودتون نگاه کنید آخه چقدر دل‌نشینه این آدم.


پی‌نوشت: یادتونه مقنعه‌ی سال آخری‌ها با سال پایینی‌ها رنگش فرق داشت؟

Tuesday, October 11, 2011

یادش به‌خیر، یه موقعی سنت توکا تهران زندگی می‌کرد. می‌رفتی گاندی احتمال این که ببینی‌ش بالا بود. راجع به اون خونه خوشگله‌ی پارک شفق می‌نوشت و تو می‌تونستی چند دقیقه راه بری و خودت رو به اون خونه‌هه برسونی. در مرکز همه‌ی وقایع فارسی زندگی می‌کردیم. زندگی‌مون دنباله‌ی زندگی دیروزمون بود. هنوز زندگی‌مون یک جایی اون وسطا قطع نشده بود. زمان، آهسته و خجسته پیش می‌رفت.
چه زود پیر شدیم. چه زود آواره شدیم.

Saturday, October 8, 2011

یک روز خوب میان مزه‌های ایران

امروز بعد از مدت‌ها رفتیم سوپرمارکت ایرانی خرید. دو جور برنج خریدیم، یکی‌ش گلستان هست که با این که توی تهران هم بود نمی‌دونم خوب هست یا نه. خب ایران ما هم مثل اغلب ایرانی‌های شکم‌پرست دیگه همیشه برنج‌هامون رو خودمون از شمال می‌خریدیم. قضیه از این قرار بود که هر وقت می‌رفتیم - هنوز هم تابستونا هر وقت می‌ریم - شمال، من و مامان و بابا می‌رفتیم دم چند تا برنج‌فروشی کم و بیش آشنا. بعد می‌رفتیم توی مغازه. برنج‌ها رو چیده بودن توی گونی‌های مختلف و عطر برنج فضا رو برداشته بود. بابام دست می‌کرد توی گونی‌ها و یه مشت برنج برمی‌داشت و بو می‌کرد. از روی بوی برنج‌های خام تشخیص می‌دادیم که خوب هستن یا نه. بعد چند تا مدل انتخاب می‌کردیم و می‌خریدیم گونی گونی. اما از وقتی اومدیم اینجا مجبور شدیم یا از سوپرمارکت‌های ایرانی برنج‌های بسته‌بندی‌شده توی گونی‌های نسبتا کوچیک بخریم، یا از سوپرمارکت‌های کانادایی برنج‌های بیخود هندی و پاکستانی توی کیسه‌های خیلی خیلی کوچیک، در حد کیسه‌ی نمک و شکر ایران، بخریم. هیچ بو کردنی هم در کار نیست. البته ما همچنان کیسه‌های برنج رو می‌چسبونیم به دماغمون بلکه یه ذره بویی به مشاممون برسه، اما دریغ از یک ذره عطر برنج. احتمالا کانادایی‌ها که رد می‌شن و ما رو در این وضعیت دماغ چسبیده به گونی برنج می‌بینن تعجب می‌کنن. شاید هم دیگه عادت کرده باشن. به هر حال ایرانی اینجا کم نیست.

یکی دیگه از کارهایی که بعد از خرید برنج در شمال می‌کردیم، مزه کردن کلوچه‌های داغ مغازه‌های کناری و انتخاب نرم‌ترین‌هاشون بود. خبره‌ی این کار من بودم. اگر من می‌گفتم این کلوچه خوبه، بقیه هم تأیید می‌کردن که همینو بخریم. البته یک مشکلی که کلوچه‌های داغ فومن دارن اینه که زود خشک می‌شن، پس نباید زیاد زیاد بخرید وگرنه می‌مونن روی دستتون. اما از کلوچه‌های بسته‌بندی شده هر چقدر بخرید کمه. امروز توی سوپرمارکت ایرانی‌ای که رفتیم - اخوان -، کلوچه‌ی بسته‌بندی‌شده‌ی نوشین هم بود. یه بسته گردویی‌ش رو خریدم و همون‌جا هم بازش کردم ببینم اگه نرمه بیشتر بخرم. اما خیلی نرم نبود. بد هم نبود.

یه مقدار قرمه‌سبزی آماده خریدیم از قسمت تهیه غذای سوپرمارکت و آوردم گذاشتم توی فریزر خونه‌مون. خواهرم برای خودش قیمه خرید. با خانومه‌ی پشت دخل تهیه غذا هم کلی راجع به قرمه‌سبزی خوش و بش کردیم. بهش گفته بودم بهم اول یه کمی قرمه‌سبزی بده مزه کنم، اون هم گفت که سرده ها.. گفتم سردش هم خوبه. بعد خودش هم گفت که آره قرمه‌سبزی اصلا هر چقدر بیشتر مونده باشه خوشمزه‌تره. گفتم آره منم گاهی درستش که می‌کنم، فرداش که میام گرمش کنم خوشمزه‌تر می‌شه.

یه مقدار رولت خامه‌ای هم خواهرم برامون خرید و من هم ترشی بندری و خیارشور یک و یک خریدم. اومدم ترشی آلبالو بخرم، دیدم خارجی هست نخریدم. یاد مامانم افتادم که انقدر امسال انواع و اقسام آلبالو رو به خوردمون داد. ترشی آلبالو، نیمه‌ترشی آلبالو، آلبالوی شیرین کمپوتی، آلبالوی نمکی. با غذا شاید ۲۰ - ۳۰ تا دونه آلبالوی ترش یا نمکی می‌خوردیم.

من وقتی خرید خواروبار خونه می‌کنیم دوست دارم وقتی برمی‌گردیم خودم خریدها رو بچینم توی قفسه‌های آشپزخونه و توی یخچال. همیشه وظیفه‌ی من هست این کار. این‌طوری احساس می‌کنم همه‌ی چیزایی که خریدیم تحت کنترل من هستن. اما امروز خواهرم این کار رو انجام داد چون من رفتم دست به آب و می‌خواستیم بعدش باز سریع بریم بیرون و خریدهامون رو خواهرم چید. الان احساس می‌کنم نمی‌دونم چه چیزای خوبی خریدیم. فقط می‌دونم که یخچال پر هست از انواع و اقسام شیرینی‌های ایرانی و خارجی و غذا و میوه و چاشنی. باید برم ته و توی قضیه رو دربیارم که هر چیزی رو کجا چیده.

Thursday, October 6, 2011

اگر می‌خوای به یک مرده‌ای احترام بگذاری، حداقل کاری که می‌تونی بکنی اینه که ننویسی:
RIP
بلکه به جاش بنویسی
Rest In Peace, Steve Jobs
حتی گیریم که خود طرف همه‌ی مسائل و اسم‌ها رو خلاصه می‌کرده.

Sunday, October 2, 2011

My Mother Tongue vs. Other Tongues

Sometimes there's a nice mellow cool in the air and I decide to listen to some old Iranian singers. I go on Youtube and play some Simin Ghanem or Googoosh. Then I think to myself: "Isn't the music of Persian language much more pleasing to the ear?" It has to be the intonation, much like French I suppose.

Then I go out on the streets of Montreal and try to talk to people in French. Sometimes it works fine and we communicate in French: they, in Quebecoise --I, in a mixture of Parisienne and Quebecoise. But sometimes they don't want to let me practice my miserable French and immediately switch to English. I don't let them. I carry on in French. Then they answer in English. I reply in French. They answer in English. I, again, reply in French. If you're not strict with them, they'll walk all over you.

And all the while in my head I'm thinking in a mixture of Persian, English and French, which sometimes makes speaking even harder as I remember a word in Persian and then look for its synonym in English but only remember what it was called in French. This almost exclusively happens for concrete words, like: "mushroom, champignon, قارچ". It doesn't happen for, say, "life", or "better". Sentences easily come to my mind without the process of translating from my mother tongue to my new language ever occurring. But when I'm looking at things, things at which I have also looked in my homeland, I will sometimes remember their names only in my mother tongue. If I go to a grocery store and look for basil, sometimes basil is not there because I am actually looking for ریحان. This is the most adorable aspect of second-language speaking to me. Things remain for you solely in your mother tongue for years without adapting themselves to your new environment.

I have written about this before. The pictorial aspect of language just bewilders me.

Sunday, September 18, 2011

چرا آدم باید برود و سپس بازگردد

بیژن مفید در مورد شهر قصه در مصاحبه یی با بصیر نصیبی در مجله نگین شماره 43 آذرماه 1347 در جواب سوالی میگوید:

س- پرسوناژهای شما در طول نمایش به بهره کشی و سود جویی از هم میپردازند. چه نیرویی این روابط را بر پا نگه داشته است ؟

ج- بحث تلخی ست . در حقیقت شهر قصه قصه گرگهاست .روایت است در شبهای سرد زمستان دو گرگ گرسنه به هم میرسند. از ترس روبروی هم مینشینند و مواظب یکدیگرند که یکی آن دیگری را از شدت گرسنگی پاره نکند. کم کم گرگان دیگر میرسند و همه دور هم مینشینند و مواظب یکدیگر پلک نمی زنند. . هر بار یکی خسته میشود و پلک میزند، بقیه بر سرش میریزند و پاره پاره اش میکنند . و متوجه نیستند که زمان پاییدن یکدیگر شاید شکارهایی رد شده اند و آنها ندیده اند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگهاست و تراژدی نکبت بار آدمیزاد. شاید اگر هر کدام از آنها حرکتی میکردند وضعشان اینهمه دردناک نبود.

و چند خط بعد میگوید" نکته اینکه این کار کمک زیادی به پر شدن فاصله فکری بین روشنفکر و مردم عادی میکند . این دو دسته در عصر ما روز به روز از هم فاصله میگیرند . این فاصله باید روزی از بین برود . کار من کوششی است برای پر کردن این خندق ذهنی بین روشنفکر و مردم. "

+

Tuesday, September 13, 2011

خزانی

او رفت و رفت غلغل غلیانش...
اخوان ثالث

پی‌نوشت: دیگه نمی‌تونم با شعرهای انگلیسی خوب ارتباط برقرار کنم. به سوزناکی و نوستالژیکی شعرهای فارسی نیستن.
این نکته در این ترم پاییزی برقرار هست، ممکنه با گذر زمان نظرم عوض بشه. فعلا تنها شاعری که دوستش دارم مایکل آنداچی هست که یک شاعر سری‌لانکایی هست که در بچگی به کانادا مهاجرت کرده و موندگار شده.

Sunday, September 4, 2011

Best Pictures of My Life - 1


This photograph is my proof. There was that afternoon, when things were still good between us, and she embraced me, and we were so happy. It did happen, she did love me. Look see for yourself!

Duane Michals

Friday, September 2, 2011

زندگی ما ادامه‌دار است

امروز سومین تولدی هست که اون رو در کشوری جز کشوری که توش به دنیا اومدم می‌گذرونم.
فکر نمی‌کنم هیچ روزی به اندازه‌ی امروز سزاوار به تنهایی سپری شدن باشه. چون من در همین روز بود که تنهایی به دنیا اومدم و از جفت بودن با مامانم خارج شدم.

تولد اول خارج از وطن، تازه مونترآل رو کشف کرده بودم. تازه فهمیده بودم می‌شه بین خونه‌های جدید و خوشگل گشت و دنبال خونه‌ای بود که خونه‌ی جدید آدمه. تازه فهمیده بودم درخت‌ها و پارک‌ها و اسم خیابونا رو برای این درست کردند که وقتی می‌ری یک شهر جدید، خونه‌ت رو گم نکنی.

تولد امسال اما مونترآل دیگه تازه نیست. اینجا دیگه یک جورایی خونه‌ست. یک خونه‌ی بدون مامان، بدون بابا، بدون دوست‌پسر، بدون دوست‌ها. اما خونه‌ست. همسایه‌ی جلویی‌مون یک مرد مجردی هست که یک دختربچه هم داره و صبح تا شب داره توی بالکن خونه‌ش با بچه‌ش و گربه‌ش بازی می‌کنه و کتاب می‌خونه و توی آفتاب لم می‌ده. زمستون هم که می‌شه گاهی برای سیگاری، آب جویی میاد توی بالکن. دیشب همسایه‌های جدیدی هم اومدن و طبقه‌ی پایین خونه‌ی اون چیدند اسباب‌هاشون رو. ما با هم هیچ خوش و بشی نمی‌کنیم. آدم‌های سردی هستیم. ولی وجودمون به همدیگه، سوای سردی‌مون، گرما می‌ده. می‌دونیم که ساختمون روبرویی هم توش آدمای تنهایی هستن که می‌رن و میان و باز همیشه هستن.



Friday, August 5, 2011

My Name is Buried

The first thing I saw was
A music whispering into my ears a distant rapture
Of clouds I had walked under. Gray clouds.

It was a fish, or a leaf that looked like a fish.
Dead by the corner of the street. I almost walked it over
Feeling a shine in its eyes I turned away.
And it laid there, quiet in an autumn morning.

I took my leave and went on with my day.
In there somewhere, a resistance is shaping.
Against this wallpaper that has dead fish stuck on its surface,
Against this branch that visits my window every night
When the wind blows over my home.

Me, and that fish, on the wallpaper, we form a resistance,
Against the unimportance of things.
And we both grow dim and hide in our own shades
As you go on with another life, another place.



My breasts are sagging and I am growing old
I know how one gets old
Sitting by the misshaped lamp, out on the terrace
Dark evenings that grow into a black canvas, blinking.

My name meant star once in an ancient world.
Today,
It does not matter anymore.



Saturday, July 23, 2011

عزیزان گودری

ژانر: اینا که کارهاشون متفاوته.

کاربرد: حرفه‌های مختلف از جمله کیف‌دوزی، نوشتن، فیلم‌سازی، تدریس.


مثال ملموس ۱: یه شوی خوب از کارهای دست‌دوز متفاوت می‌شناسم. ایمیل بده خبرت می‌کنم.
مثال ملموس ۲: من یک مانتوی متفاوت و شیک می‌خوام. کسی جایی سراغ داره؟

Thursday, July 7, 2011

After A Long Time

The wind turns over this thick page on my lap
Both of us will soon go to sleep. This amazing night
The wild is not calling us anymore. Peace remains
Quiet, like lightning without the thunder. Like that
Bud on our ancient tree that blooms into marvelousness
Every spring.

This is home. After all. After all those evenings of solitude.
After the lonely teas and the lonesome lights of the streets.
We rose to the sky and saw the ancient tree from above
Once again. Go to sleep, tonight you are back home. And home
Will leave you again and you will have to wait for another return.

What you created with your own hands. A mess of roads and oceans,
A mess of different hours and different darknesses.
It shall burn you to your veins. Skin-deep. Leave you hanging
Between burning and surviving. Between fire and life. And your own fire,
Shall keep you warm in the northern winter again.

People walk by your window, your heart is darkened through their passing.
It stops beating as if a broken clock. You will bend forward,
With one hand up in the air, one hand pointing down towards them on the street,
Call them as they walk by. Will they listen? Will they hear? Will there be an effort?
An effort to keep the bud a bud, not let it bloom, not let it live
Towards its own death.

Saturday, June 25, 2011

چگونه هنگام نشستن بر روی الاکلنگ وضعیت خود را وسط زمین و هوا حفظ کنیم؟

یک الاکلنگی هست، که یک سرش پز دادن هست، و سر دیگه‌ش تواضع.
همه‌مون هم یا توی آسمونا سیر می‌کنیم، یا نشستیم کف زمین پامون داره می‌خوره به ماسه‌های زیر پامون.

Tuesday, June 21, 2011

بوی گل میاد

رشته‌ی درسی خوب رشته‌ای هست که بعد از چند ماه که ازش غفلت کردی و پیش خودت فکر کردی زندگی مهم‌تر از این چرت و پرت‌ها و خیال‌پردازی‌هاست، به محض این که مطلبی مربوط بهش رو می‌خونی دلت هوای خونه می‌کنه و می‌بینی که در خونه به روت بازه.
رشته‌ی من همیشه در مراجعه‌ است!
چه این‌ور دنیا باشم میون این همه مصیبت و خاطره‌های حواس‌پرت‌کن، چه اون‌ور دنیا وسط کتاب‌های درسی‌ و غیردرسی‌م.

***
شاعر "باز باران با ترانه" به جهان‌بینی خیلی عمیقی رسیده بوده ها، توجه کنید:
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره.
بسته شد رخساره ی خورشيد رخشان
ريخت باران، ريخت باران.

بعد چند خط آخر شعر اشاره می‌کنه به شگفت‌انگیزترین مسأله‌ی دنیا:

« - بشنو از من. کودک من!
پيش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تيره، خواه روشن -
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا»



Life Is Wonderful

Sunday, May 8, 2011

آداب گودر، وبلاگ و دیگر شبکه‌های مجازی

یکی باید برای همه‌ی ادمهای فعال فیس‌بوک و گودر و وبلاگستان و کلا فضای مجازی توضیح بده که:
جواب شعر رو با شعر نمی‌دن،
جواب عکس رو با عکس،
جواب داستان رو با داستانک،
جواب متن گلایه‌آمیز رو با گلایه‌های بیشتر.
نمی‌دن کلاً آقا جان، نمی‌دن.

استثناهای این قضیه انقدر کمه که به نظرم به طور کلی سعی کنید از این کار اجتناب کنید و به این فکر نکنید که الان این مورد استثناء هست.

Thursday, April 28, 2011

Two Molecules

It's the concept that irritates
that you can meet it in the street everyday
among the piles of garbage by the florist
next to the homeless man that looks through them at night
and in the penthouse of a skyscraper of million dollars.

It's the concept that as you walk
among the myriad of men,
holds you back. Holds you back to look.
You look, and down there, down the woods,
down the frosty sidewalk, down the main road of town,
you meet with it face to face.

It's not that of an individual I celebrate
it's that of the trashy sluts and fake intellectuals both,
it's the repetitiveness, that you come by it on and on.
It's wider, greater than that. It will not die with the thunderstorm,
will not die with the earthquake in Japan, not die with guns,
not die at all even if two molecules of it evaporate in the air.

Monday, April 18, 2011

من هیچ ایده‌ای در موردش ندارم.

Sunday, April 17, 2011

to die in a womb

Give up so young? But then what to do with the rest of one's life!

Friday, April 8, 2011

test or taste?

بفرمایید شام به من یاد داد که ایرانیان ساکن انگلیس فرق بین کلمه‌ی تست به معنی آزمایش رو با کلمه‌ی تیست به معنی مزه نمی‌دونن.

Sunday, April 3, 2011

پرروهای سر سفره

مهمونی، ایرانی که باشه، هر جای دنیا هم که باشه، همیشه کسی هست که وقتی بشقاب ته‌دیگ میاد سر سفره، بشقاب خودش رو با اون عوض کنه.

Hard to resist your urges

I want to buy a baby and eat it.

Wednesday, March 30, 2011

Following the Smoke of A Train

To put these pictures together. But:
The train is already moved to the next station
What remains is a blurry image of your hand
This smoke in the air till you return
With your face gazing out the window
Searching for me.
Time and time again I have been left behind
Today it is time for the birds to prey on my carcass.

Sometimes these English words, this alphabet
Seems lacking in dots. Letters that are so perfectly tied
To these linear, these circular lines.
And then a dot!
A separate existence. So imperfectly left out,
This hanging remnant of a shadow that is long departed.
Somebody hung their coat on this dot,
This small ‘i’, with a coat, this man running in the rain,
Afraid of his own shadow, afraid of that hanging coat.

No one wants to see what is left of the last herd,
The herd that died waiting for a shepherd to show up
From amid the bushes.

The English wholeness. My homeland never a whole.
My alphabet, our ancient wisdom, a set of dots and lines,
Lost in space. Each following the remnants of a missing face.

Tuesday, March 29, 2011

Nothing Gold Can Stay

نفهمیدیم از کجا اومد. کی اومد. به کجا رفت. وقتی چشم باز کردیم و فهمیدیم نابغه‌ای بوده، مدتها بود که از رفتنش گذشته بود. تا سال‌ها غصه خوردیم. یک شب وقت خواب، یادمان به قمری‌ای افتاد که صبح‌ها پشت در بالکن می‌خواند.

یک شب وقت خواب، نگاه کردیم به گذشته‌ای که چند سالی از آن بیش نگذشته بود.
از باد می‌ترسیدیم. از آب و از عمق استخر. از مدرسه که برمی‌گشتیم با دوست کوچولوی سفیدمان، دستش نرم بود. همیشه دستش توی دستان من بود. موهایش قهوه‌ای بود. من همیشه دوست داشتم پوست سفید و موهای روشن داشته باشم. او آن چیزی بود که من نبودم. او نیچه را شیئی تصور می‌کرد. من آن زمان مسخره‌اش می‌کردم. امروز می‌بینم دلیلی ندارد کسی در زندگی این همه آدمهایی را که آمده‌اند و رفته‌اند و حرف مفت زده‌اند و تو را در تونلی بس عمیق و پر آب گرفتار کرده‌اند بشناسد و طوری هم بشناسد که گویی با هم می‌رفته‌اند و می‌آمده‌اند. من هم نیچه نمی‌شناختم. فقط اسمش را شنیده بودم و قصد ندارم روزی بیشتر بشناسمش. از دست داستان‌نویس‌ها و شبه‌فیلسوف‌های غمگین خسته شده‌ام. تمام نمایشنامه‌های دنیا آخرشان با خودکشی تمام می‌شود. باید توی دنیا قانونی باشد ضد چاپ داستان‌ها و کتاب‌های غمگین. باید این غم را از بین برد. معنی ندارد. رامونا هیچ‌وقت غمگین نبود. نیکولا کوچولو همیشه خوشحال بود. چرا رواج غم؟ کاش استادم با افتخار نمی‌ایستاد جلوی کلاس بگوید خودم هم تازه متوجه شدم تمام نمایشنامه‌هایی که این ترم برایتان داده‌ام بخوانید تراژیک هستند. کاش انقدر فکر نمی‌کرد این کار باعث می‌شود جذاب و نابغه جلوه کند. کاش حداقل این‌ور دنیا خبری از این آدم‌ها نبود. دلیلی ندارد خدا مرده باشد. خدا داستانی‌ست که یونانی‌ها سراییده‌اند و داستان‌ها همیشه کنار داستان‌های جدیدی که می‌آیند می‌مانند. داستان‌ها که عمر ندارند.

دخترها را دوست نداشتم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم از دخترها بیزارم. یک شب قبل از خواب فکر کردم. به آن روزهای مدرسه رفتن. به احساس امنیتی که با نشستن کنار آن همه دختر پاک و بی‌حسرت به من دست می‌داد. مثل حسی که توی سینما داریم. مثل نشستن در یک فضای دربسته که کسی اجازه‌ی ورود به آن‌جا را ندارد. حس امنیت و بی‌دغدغگی. یک عالمه دختر هم‌شکل توی مقنعه‌های کج و کوله. غم بود. اما کم بود.
یادم افتاد که دخترها را جور خاصی دوست دارم. دخترها را، آن‌هایی‌شان را که فکر نمی‌کنند چون بزرگ شده‌اند باید بچگی را کنار بگذارند، آن‌ها را می‌پرستم. کنارشان که هستم باری بر دوشم نیست. نباید مواظب حرفهایم باشم. آن‌ها هم مثل من هستند و همیشه از دهانشان چیزهایی در می‌رود که نباید برود. آن دخترهای سفید و نرمالو با پوست‌های آلوئه‌ورایی. آن‌ها را دوست ندارم که ادای دخترهای تخص را درمیاورند و دوست دارند همه متوجه حضورشان بشوند. آن دخترهایی که پشت عینک قایم هستند را دوست دارم. آن‌ها که عینک ندارند اما پشت یک چیزی قایم هستند. آن‌ها که تحقیر شده‌اند و آن‌ها که می‌دانند از تو کمتر می‌فهمند. آن‌ها که تو را نمی‌بینند و نیز آن‌ها تو را می‌پرستند و آن‌ها که تو را چون گردنبندی قدیمی در صندوق فلزی زیر تخت خواب دوست دارند. آن دخترهای ناز و نرمالو و آن دخترهای نه چندان نرمالو که سبک‌بال روی زمین چون آهو می‌پرند و یک شب این‌جا هستند، یک شب آن‌جا.

آه، آن روزهای رنگین. آه، آن روزهای کوتاه

Sunday, March 27, 2011

لذت زندگی

وقتش رسیده که با خودم کنار بیام. می‌خوام حرفامو رک بزنم. روراست باشم با خودم.
من بزرگترین تفریح‌م مسخره کردن آدم‌هاست. توی دلم. همراه با بقیه. هر جایی که دست بده. بزرگترین لذت زندگی‌م رو وقتی می‌برم که کوچیکی یک آدم دیگه رو به رخش می‌کشم یا می‌کشن.
البته این یک شمشیر دو سر است که در دست من است. و چیزی که عوض دارد گله ندارد.
هیجان‌انگیزترین تفریحات در مقابل این تفریح که غنی‌کننده‌ی روح است سر خم می‌کنند.

Thursday, March 24, 2011

Grace in the Restaurant

Grace: "What? I'm only doing it to get free appetizers. I've done a lot worse for a lot less."
Will and Grace S06E09

خواننده‌ی شرقی غربی

داشتم آخرین نامه‌ی استادم راجع به یکی از شعرهای جدیدم رو می‌خوندم. یک جایی‌ش نوشته که چون رابطه‌ی راوی شعر با زن توی شعرم مشخص نیست، شعرم حالت سرد و دوری پیدا کرده.

به ذهنم رسید که من این احساس سردی رو راجع به یک سری شعرهای کانادایی دارم. شعرهای کانادایی به رابطه‌ی شخصیت‌ها و اشیاء شعر با همدیگه و با راوی می‌پردازن، در حالی که شعرهای فارسی‌ای که من می‌پسندم اغلب خیلی تمرکز روی این روابط ندارن. بلکه به جاش تصاویری بهم می‌دن که باهاشون هم‌ذات‌پنداری می‌کنم.
یعنی می‌خوام بگم که شاید -فقط شاید- خواننده‌ی کانادایی دنبال این هست که ببینه بقیه‌ی آدم‌ها چه مدل روابطی با هم دارن توی شعر و شخصیت‌ها چگونه به هم پیوند می‌خورند، در حالی که خواننده‌ی ایرانی دنبال این هست که خودش رو توی شعرها جا بده و جملاتی پیدا کنه که وصف حال خودش باشه.
این تفاوتی که به ذهن من رسید خیلی جای بحث داره، اما ممکنه یعنی درست باشه حدسم؟ علتش می‌تونه این باشه که کانادایی‌ها به طور نرمال درگیری کمتری در طول زندگی‌شون داشتن با اطرافشون و ایرانی‌ها بیشتر درگیر جنگ و بدبختی و فساد بودن؟
اصلا تصور نکنید که این مقایسه‌ای که کردم پیش‌فرضش این هست که شعرهای فارسی راجع به جنگ و بدبختی هستن اغلب.. نه، نه، اصلا و ابداَ منظورم این نیست. نحوه‌ی خونده شدن شعر توسط مخاطب ایرانی و توسط مخاطب کانادایی رو دارم با هم مقایسه می‌کنم، نه محتوای خود شعرها رو. محتوای شعرها می‌تونه هر چیزی باشه.. خوانش ما چطوریه؟
آیا اغلب دوست داریم خودمون رو توی شعرها جاسازی و پیدا کنیم؟ آیا خواننده‌ی کانادایی یا کلا غربی ترجیح می‌ده به جای پیدا کردن خودش توی شعرها، با مردم و اقشار دیگه‌ی دنیا آشنا بشه؟
ایا برای همین هست که خیلی از علوم انسانی و طبیعی از قدیم از شرق به غرب رفتن؟ یا این که این روند حرکت از شرق به غرب خودش علت وجود این تفاوت در سلیقه‌ی خواننده‌ی شرقی و غربی هست؟

Sunday, March 20, 2011

عیدتان بی‌میمون باد

سالی که گذشت، مهم نیست که گذشت.. هیچ فرقی با سال‌های قبل و بعد نداشت و نخواهد داشت.
یک سال گهی بود میان گهی از سال‌ها.

Tuesday, March 15, 2011

عکس‌های قدیمی زشت

این دخترا هستن که وقتی عکس ۳ سال پیششون رو توی جمع در میاری نشون بدی میگن "اه اه اینو نذار کسی ببینه"؟
یه قانون کلی‌ای وجود داره که می‌گه این آدما هنوزم همون قدر زشتن.
مثلا اگر ۳ سال پیش سایه‌ی اکلیلی می‌کشیدن پشت چشمشون و الان دیگه اکلیلی مد نیست و به نظرشون میاد که اون موقع زشت بودن و الان دیگه زشت نیستن، الان هم صد درصد یه چیز مشابهی استفاده می‌کنن که باعث می‌شه همچنان به همون اندازه زشت باشن.

Thursday, March 10, 2011

YES! That IS discrimination against the otherwise located!

"Sheldon-robot : Can you tell me the specials this evening?
Penny: Sheldon, I’m not waiting on you.
Sheldon-robot: Obviously. I don’t even have water yet.
Penny: Because you’re not here.
Sheldon-robot: That’s discrimination against the otherwise located!"

Big Bang Theory S04E02


Just because I'm not there doesn't mean I don't need to be noticed.

Thursday, March 3, 2011

Cryku

This is the most amazing poetry blog I have seen on the net. Not just the poems, or the "laconic hyperboles" as suggested by the author, which are sometimes perfect, but the whole layout.

Everyday

Today is different
I had it all planned out but
now I'm not so sure

randomly appeared of course

Jokes & Laughters

With a joke, it's not what is said, it's who says it.

Thursday, February 17, 2011

حسنی

شعری از من‌ ِ ۱۷ ساله

من را
مجازات کرده‌اند

حسنی بیا دوباره
دوست های واقعی بشویم
و زنگ تفریح که می خورد
دست هم را بگیریم

و بعدتر
با هزار ناراحتی
برگردیم توی کلاس

بیا دوباره
اول سال که می‌شود
به هم بگوییم
"میای با هم دوست بشیم؟"

حسنی
پاره‌ی تنهای من
سر زنگ املا
خنده‌هایت
صدای معلم را قورت می‌داد
و من دیکته‌هایم همیشه کم می‌شد.

من
باید صد بار
از روی
"من قول می‌دهم دیگر تنبلی نکنم"
بنویسم

اما
هنوز هم
دلم می‌خواهد
از صبح تا شب،
از شب تا صبح،
تنبلی کنم.

چرا همیشه
قشنگ‌ترین کارهای دنیا
جرم محسوبند

حسنی من را مجازات کرده‌اند،

بیا با هم از مدرسه فرار کنیم.


نکته: حسنی همان است که جمعه‌ها به مکتب می‌رفت.
اما علاوه بر این، اون زمان یه پسره بود توی پیست اسکیت پارک ساعی به اسم حسن، از مربی‌های خیلی جوون اون‌جا بود. من ازش خوشم میومد. فکر کنم یه ربطی به نوشتن این شعرم داشت

Tuesday, February 15, 2011

فقط احمق‌ها ۲۵ بهمن عاشق هستند

ببخشید دیگه.. مجبورم بیام برینم به اینایی که دیروز تو تهران پا شدن رفتن ولنتاین جشن گرفتن وسط اون شلوغی‌های ۲۵ بهمن.
معذرت می‌خوام دوستان، اگه ولنتاین گرفتین ریدم بهتون.
حالا می‌گیم اینایی که چند قرنه در خارجه زندگی می‌کنن دیگه کاری با ایران ندارن. شما که وسط ایران هستین چرا؟

Sunday, February 13, 2011

سهم ما از شهرمون

اگر خونه‌ای دارید که از عهده‌ی تمیز کردنش به تنهایی، یا به کمک افراد خانواده‌تون، برنمیاید، و مجبور هستید کارگر بگیرید که محل زندگی شما رو تمیز کنه، بدونید که دارید بیشتر از سهمتون زمین رو اشغال می‌کنید.

درسته که آدم در بقیه‌ی موارد زندگی کار رو به کاردان می‌سپره، ولی این یک مورد به کاردان احتیاج نباید داشته باشه. هر آدم سالم و جوونی باید بتونه از پس تمیز کردن زیر خودش به تنهایی بر بیاد.

تبصره: اگر مریض یا خیلی پیر هستید، این قانون شما را در بر نمی‌گیره.

Saturday, February 12, 2011

What really happened in one-third of a second..

The bell rang in my head
I thought it was you
ringing the bell to my home;

But you're not here
and you can't come to visit me.

Thursday, February 10, 2011

Boundaries of Murder

How sad are you darling
How betrayed are you child
Did they set foot on your ground
And make you miserable darling child?

Are you coming from a house of tortures
Your past memories all filled with a savage captor;
Every morning they woke you up with the smell
Of fresh cookies brought by your torturer, your captor?

When are you going to leave that hand
Move beyond and past the tight grasp
That at first protected you such from all
And none now except his hand grasping you hard?

Life stops not at intervals, but at nights,
When your prison guard sleeps for long and deep
Remember his smile you once kissed and cherished,
And prepare him for a never-ending journey deep into the night.

Friday, February 4, 2011

Audience

I write in English, I'm surrounded by the English-speaking, and yet, I write for an Iranian audience.
My themes are not English, they remain still intensively eastern.

Monday, January 31, 2011

فرار از قاهره

دولت کانادا -و خب طبعا خیلی دولت‌های دیگه مثل دولت فرانسه- کمک کرده که یه سری از کانادایی‌های مقیم مصر بتونن با هواپیما از قاهره خارج بشن و به خاک کانادا برگردن. اون عده‌ای‌شون که برگشتن تعریف کردن که صدای شلیک گلوله می‌شنیدن و ممکنه آب و برق قاهره قطع بشه و غیره.
خون‌شون که صد در صد از مصری‌ها رنگین‌تره، چون پاسپورت کانادایی دارن. اما سوالم اینه که وقتی داشتن از قاهره خارج می‌شدن و می‌دیدن که رفقا و هم‌محله‌ای‌های مصری‌شون مجبور بودن بمونن توی همون خاک و خل و با مشکلاتی که اونا به راحتی می‌تونستن ازش فرار کنن، دست و پنجه نرم کنن، چه حسی بهشون دست داده؟

Saturday, January 29, 2011

Leila Baradaran Jamili on "Joyce"

"Some Persian words are used throughout the text [Finnegans Wake]. Most of these words are basic Persian words used both in daily speech and in written texts. Thus, it gives not only a jolt of pleasure but also so much exquisite joy to the Persian reader. For example, in “Anna Livia Plurabelle,” Joyce successfully used three hundred and fifty river names. In a talk with Max Eastman about this chapter, he remarked on his use of so many river names, and said that he [Joyce] “liked to think how some day, way off in Tibet or Somaliland, (or even in Persia) some boy or girl in reading that little book would be pleased to come upon the name of his or her home river.” The Anna Livia chapter includes the name of Persian river “Arras” or Rud-e Aras in the north-west of Iran."

From here

Wednesday, January 26, 2011

فریب زبان

چند وقته می‌خواستم راجع به این قضیه بنویسم که چطوری کلمه‌های انگلیسی برام همون مفهومی رو که کلمه‌های فارسی دارن ندارن. یک کتابی رو برمی‌داری و می‌خونی و پر از کلماتی هست که معنی‌شون رو می‌دونی اما هیچ تصویری ازشون توی ذهنت نمیاد موقع خوندن‌شون. ممکنه کتاب پر از توصیف مناظر و چهره‌ی آدمها و لباس‌هاشون باشه، و شما احتیاج دارید که بعد از خوندن هر جمله برای تصور کردن اون منظره یا اون آدمه با اون چهره و لباس خاص، چند لحظه مکث کنید و توی ذهن‌تون اون توصیف رو به تصویر در بیارید.

فرض کنید رفتید وسط یک جنگل خیلی قشنگ سرسبزی ایستادید. ناگهان یک رودخونه می‌بینید. اگر کنار دوستهای انگلیسی‌زبان‌تون باشید، اولین چیزی که به زبان میارید این هست:

What a blue river!
اما ذهن‌تون بر خلاف این فریبی که زبان‌تون می‌خواد بده شنونده رو، داره برای خودش فکر می‌کنه:
عجب رودخونه‌ی آبی‌ای!

برای ما تصاویر دنیای بیرونی همیشه به زبان مادری‌مون در دنیای درونی‌مون نمود پیدا می‌کنن.

و امشب نویسنده‌ای لهستانی رو پیدا کردم که این فکرهای من رو خیلی خوب شرح داده:

"The words I learn now don’t stand for things in the same unquestioned way they did in my native tongue. “River” in Polish was a vital sound, energized with the essence of riverhood, of my rivers, of my being immersed in rivers. “River” in English is cold--a word without an aura. It has no accumulated associations for me, and it does not give off the radiating haze of connotation. It does not evoke." (1989, p. 106)

Eva Hoffman - Lost in Translation

با خط دوم اشک ریختم.

زاینده‌رود
رود خشکید
گلنارو آب برده
توی رودخونه شنا کردیم
سنگ پرت کردیم وسط رودخونه
سفیدرود
جاجرود
رود زلال

Friday, January 21, 2011

In Praise of Redefining Oneself

I was reading this article in The Independent when I suddenly realized what's bothering me so much about America. Yes, America, not Quebec where I currently live in.

What's bothering me is that America is already so defined that everything in it is, was, will be: "Europe is a far more exciting place to live than America at this point in history. That's because while America has largely defined what it is and what it stands for, Europe is in the process of self-definition."

Meanwhile, Iran has changed so tremendously over the past decades that you never know what will become of it tomorrow. You can wake up one day and see that the whole street is in turmoil, or is turned upside down. This change is not necessarily good, but it makes living there more exciting. You open your eyes to a daily struggle every morning.

This is true about Europe too. The article makes a very good comparison:
"Now imagine I'm holding before you an American map. It's looked just that way for some time and is likely to do so for some time into the future. Imagine a European map from pre-1990, with the Soviet bloc in red. Now look forward to what this same map will look like in 2010 with the new entrants to the EU. Europe, in short, hasn't even decided yet where its borders begin and end."

The mentioned argument can be applied to Quebec too. This province has long wanted to be separated from Canada, and has been witness to Quiet Revolutions in the previous century. Its changes are not as massive as Iran's or Europe's, but it certainly has more excitement to it than the rest of Canada or America.

This can be true of human beings too, and is not limited to geographic formations. In life, I find those people more interesting that are constantly in a state of redefining themselves (this must be a concept touched upon by philosophers previously). People with strictly held beliefs, people with ideas that are so sacred that are unlikely to ever change.. they repel me.

Thursday, January 20, 2011

What Could Kill You

You would not die from having no paintings
From having no statues to look at
From having no magnanimous pieces of architected edifice
From having no photographs of your memories long past

But you would certainly die without music
and poetry
and words put into melody

Inspiration would still be there too
it could arise from the views
the humans
the madmen

not the picture,
but the picturesque land.


P.S. All this does not make the other arts less worthy
but
to be honest
it kind of does.

Sunday, January 16, 2011

Ivy on the Brick Wall

I thought I was a girl of a thousand lands,
vaster, a million lands.
I traveled far and deep into the winter
and found myself a girl without even one
place to call mine.

Maybe if I could buy a house
in a secluded part of town
grow plants in its garden
and water them every morning,
maybe then I could call that place mine,
and with it a whole town,
a whole city,
a whole country would rise to meet and salute me:
"Welcome foreigner! Welcome to your home!"

City

I don't see why you would leave that sonuvabitch!

Saturday, January 8, 2011

نامه‌های مهم یک شاعر خیلی مهم‌تر

از خودم شرمنده هستم. این‌همه در تلاشم یه روزی آدم معروفی بشم، بعد همه‌ی آدمای معروف رو که نگاه می‌کنی می‌بینی ازشون یک عالمه نامه‌های مهم و پر از نکته‌ی مربوط به رشته‌شون -ادبیات، فیلم، نقاشی- بعد از مرگشون چاپ شده و اون نامه‌ها رو بعدها توی بیوگرافی‌شون میارن.
من اگر روزی معروف بشم، وقتی که بمیرم تنها نامه‌هایی که ازم پیدا می‌کنن مربوط به شام و ناهاری ئه که پختم و کیکی که عصر از خواب پا شدم درست کردم و خرید سبزی و شیرینی‌ و پنیری که آخر هفته رفتم.

Thursday, January 6, 2011

Moins Pénible au Soleil

"Emmenez-moi au bout de la terre
Emmenez-moi au pays des merveilles
Il me semble que la misère
Serait moins pénible au soleil."

"Take me to the end of the world
Take me to the country of wonders
It seems to me that misery
Would be less painful under the sun."

Emmenez-Moi - Charles Aznavour


Surely he hasn't been to Iran.

جالبی‌ش اینه که شارل آزناوور تهران هم اجرا داشته برای فرح. فکر کنم دور و بر سال‌هایی که گلی ترقی تهران نوجوونی می‌کرده و کلاس رقص پیش مادام چی‌چی‌ها می‌رفته.

احتمالا اون زمون دردها توی آفتاب تهران محو می‌شدن.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com