Tuesday, November 30, 2010

The Pictorial

A tiny nothing
Swimming in a world filled with nothings
Raving nothings
Nothings that know hunger
Nothings that know speed.

A black hole.
On a white canvas that
From far, far away
Looks blue.

Saturday, November 27, 2010

Ceci n'est pas une pipe

چرا نقاشی رئالیست کار عبثی نیست؟

Saturday, November 20, 2010

Wall Memories

That's my life
Hanging on the wall..

Tuesday, November 16, 2010

شعر سخت

زبان شعر گفتن به فارسی خیلی سخت‌تر از زبان شعر گفتن به انگلیسی هست. اگر بخوای به فارسی شعرهای خوبی بگی باید مثل اخوان ثالث باشی، باید به همون خوبی مسلط به همه ی فنون شعر فارسی باشی.
اما برای شعر گفتن به انگلیسی به این همه مهارت احتیاجی نیست. انگار زبان اونها آسون‌تر هست. اونا هم فردوسی‌های خودشون رو دارن که زبان قدیمی اسطوره‌ای داشته باشن، من از اونا به تنهایی حرف نمی‌زنم. انگلیسی مدرن رو در نظر بگیرید اصلاَ.
می‌شه به فارسی مدرن شعر گفت، اما می‌شی یک شاعر تقلیدی که فکر می‌کنه اگر مدام از گل‌واژه‌های باران و مهتاب و پدیده‌های روستایی استفاده کنه می‌شه مثل سهراب یا نیما.

شعر گفتن به فارسی سخته. من بلد نیستم. کمتر هم خوندم شعر به فارسی، کمتر در معرض‌ش بودم به طور جدی.

واقعاَ زبان‌ها با هم نه فقط در آواها و حروف و دستور فرق دارن، بلکه در یک بعد خیلی خیلی عمیق دیگه‌ای هم با همدیگه فرق دارن که از وصفش عاجزم. اما هر چیزی که هست، این بعد باعث می‌شه من احساس کنم فارسی خیلی زبان عمیق‌تری هست نسبت به انگلیسی و احساس کنم برای این که به قعرش برسی باید خیلی زیادتر از این حرفها زور بزنی؛ به سادگی تایپ کردن نیست، به سادگی خودکار روی کاغذ گذاشتن نیست.

برای همینه که به فارسی کم شعر می گم؛ نه‌این‌که ارزش زبان فارسی در نظرم پایین تر باشه: برای این که هیچ وقت مثل فردوسی نمیشم، یا مثل سهراب، یا مثل اخوان ثالث.

Sunday, November 14, 2010

Melville once said..

"I am a man who, from his youth upward, has been filled with a profound conviction that the easiest way of life is the best."

from Bartleby, the Scrivener by Herman Melville

Thursday, November 11, 2010

فورم اپلیکیشنه بعد از این که ازم پرسید شهروند کدوم کشور هستم، بهم گفت که گزینه‌ی زیر رو علامت بزنم اگر درست هست:
I have been a citizen of this country since birth

خیلی حس خوبی بهم دست داد.

Wednesday, November 3, 2010

A City's Survival

We loved its highways
Its old smell
Its new smell
We loved its corners
Loved its traffic lights
Loved the lines of clothes off its balconies
The metric system used in its traffic signs
We loved its main streets
Its narrow paths
Its wide boulevards
We loved its cobblestone sidewalks
We loved its trees
Its lack of greenery too.

At a stone's throw away
Freshly brewed tea in the ever-boiling pot in the kitchen
Our cafes and restaurants
All the pieces of memories that we had put together in years -
They were there
Although in silence
It was more likely that we bumped into an old friend in the street
More so than bumping into a stranger we never intended to meet.

And the city slept at nights
People slept in their beds
People slept in the dark alleys behind the almost black garbage cans
In the morning they helped create traffic
In the afternoon, trying to escape it, they created it again and again.
People everywhere, in the cabs, on the bus, in the metro, in their cars, on their motorbikes
Sweat, perfume sprayed over stinky clothes, urine.
The black fog over the city
Spread from south to north
Traveling over the mountain
We never questioned our mountain.

Highways got us lost
Streets did not smile at us;
An old dingy sprawling capital
of a faded archaic treasure growing westward,
eastward, upward,
trying to conquer all possible lands
that stuck in the swamp itself and survived orally only.


designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com