Monday, October 25, 2010

یک لحظه وحشت وجودم رو فرا گرفت. اگه یه روز زمین به خورشید برخورد کنه چی؟

Saturday, October 16, 2010

Nostalgia

That day I heard:
Your footsteps walking by me!

Forever haunting us:
Nostalgia!

Many clouds filled the sky:
Stars blocked,
Paths forever past, behind.

The road that was one:
twisted into a thousand different roads!

My gaze:
Muted.
Reluctant to let go. Dim.

Abandon!
Till from the path behind
blooms an ivy road,
leading you back.

Wednesday, October 13, 2010

On seeing a doorman asleep on his chair

Job Preferences:
One that I don't fall asleep on.

Monday, October 11, 2010

وسایل ارتباط جمعی رو با خود ارتباط اشتباه نگیریم.
یکی نیستن به جان خودم..

Thursday, October 7, 2010

See you (or somebody else) later!

نمی‌دونم کی، کجا، چه سالی.. کسی که دیدنش از محالات بود -یادم نمیاد به خاطر دوری بود، یا به خاطر این که با هم هیچ صنمی نداشتیم- برای اولین بار آخر حرفهاش توی چت یا ایمیل بهم گفت:
‌See you later
و من با خوشحالی ازش پرسیدم: مگه قراره همدیگه رو ببینیم؟
بعد اون گفت که: منظورم توی همین اینترنت بود.
و من کاملا ناامید شدم.

دیدنش انقدر محال بود که الان اصلا یادم نیست چه کسی بود و کجا این حرف رو بهم زد. اصلا موندنش هم محال بود، چه برسه به دیدنش.

اون زمان‌ها نمی‌دونستم آدم‌ها می‌تونن بدون این که قرار باشه همدیگه رو به زودی ببینن، به هم وعده بدن که:
به زودی می‌بینمت!

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com