Saturday, August 7, 2010

عکسهای تو

ساعت ۳ نصف شبه.
دارم عکسایی که ریختی روی هارد اکسترنالی که تازه برام خریدی رو تماشا می‌کنم.
عکسای بچگی‌هات، عکسای مسافرت رفتن‌هات با هم‌کلاسی‌ها و مامانت اینا، عکسای خودت تکی، عکسای خودمون دوتا.

برام عکس یه دختر تپلی رو گذاشتی توی صفحه‌ی اول و زیرش نوشتی که اون یکی قل منه -یعنی که دوقلو هستیم-. یه دختر کوچولوی تپل مپل با چشمای گنده و متعجب و لب‌های ورچیده و طلبکار از دنیا.

مامان خوشحال توی عکسهاتو دوست دارم. برادر بزرگتری که یه چشمش به تو بوده همیشه و توی عکسها دستش رو انداخته دور گردنت رو دوست دارم. خواهر خوشحالت که از چشماش شیطنت روزهای اول عاشقی می‌باره رو دوست دارم.

تویی که توی همه‌ی عکسات این افتخار رو به آدم نمی‌دی که رو به دوربین لبخند بزنی رو دوست دارم. تویی که لبخندت کم‌یابه، تویی که سفید انقدر بهت میاد، شلوار جین انقدر به پاهای درازت میاد، موهای بلند تو هوا انقدر به چال روی لپت میاد رو دوست دارم.

تویی که یهویی اومدی و موندگار شدی رو دوست دارم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com