Sunday, August 1, 2010

چند وقته به مردمی که نصف من سواد دارن اجازه می‌دم که توی جمع‌ها سر نخ بحث رو به دست بگیرن و به هر کجا که می‌خوان بکشونن‌ش و من می‌شینم گوش می‌دم. بعد اونا لابد ته دلشون فکر می‌کنن من یک آدم بی‌مایه‌ای هستم که هیچی نمی‌دونه و هیچ نظری نداره که بتونه ثابت کنه. خیلی لال‌مونی گرفتم. چند وقت که می‌گم در حقیقت چند ساله، تقریباَ از وقتی از تخم دراومدم و وارد دانشگاه و محیطهای بهتر از محیط دبیرستان شدم.
چرا منی که راجع به خیلی چیزها خیلی بیشتر از خیلی آدم‌ها می‌دونم، باید عاجز باشم از ابراز عقیده‌م؟ از بیان کردن خودم؟
می‌ترسم؟ می‌ترسم مخالفت کنم وجهه‌م به هم بخوره؟ مگه الان چه وجهه‌ی تحفه‌ای دارم؟ گول قیافه‌ی عاقل اندر سفیه‌شون رو می‌خورم؟
اعتماد به نفس‌م کم نشده ها.. توی دلم هنوز همون‌قدر به خودم اعتقاد دارم که توی هیجده سالگی‌م داشتم، اما نمی‌تونم به آدم‌ها نشون بدم که به خودم خیلی اعتقاد دارم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com