Friday, August 27, 2010

A Love Song For Your Legs in Blue Jeans

I harbor a love deep inside me
That bridges all the rivers,
And seas,
And oceans.

I met with you first under a highway bridge
Before that,
We had never been alone together,
Rather had been alone by ourselves.

There’s only one time
That you and I first meet;
Only one time
That you and I first breathe under a sunshine that lays its shadow over our communal roof;

Only once.
But I,
Will always come back to you,
A second time.

For ships, planes,
Trains, buses,
Submarines,
All sing a song to me that rises: come back.


Friday, August 13, 2010

نسل ما از یک سر دنیا داد می‌زنه به اون سر دنیا که ننه‌جون برام زن بگیر

دقت کنید به
تفاوت نسل ما
و نسل باباهای ما

که ما، وقتی هم عاشق می‌شیم، وقتی هم همه چیز بر وفق مراده و دو طرف به یک اندازه هم رو دوست دارن و کسی آه و ناله‌ی عشق یک‌طرفه نداره که بکشه،
باز مجبوریم برای مدتی هم که شده،
فراق رو تحمل کنیم.

نسل باباهای ما،
تا عاشق می‌شدن، عاشق که نه، تا حتی اشاره می‌کردن که از یک دختری خوششون میاد،
می‌رفتن می‌گرفتنش می‌بردنش توی خونه کارشون رو می‌کردن.

دقت کنید
به
تفاوت
نسل‌ها.

نسل هواپیماها
و نسل
آغاز اتومبیل‌ها.

Saturday, August 7, 2010

عکسهای تو

ساعت ۳ نصف شبه.
دارم عکسایی که ریختی روی هارد اکسترنالی که تازه برام خریدی رو تماشا می‌کنم.
عکسای بچگی‌هات، عکسای مسافرت رفتن‌هات با هم‌کلاسی‌ها و مامانت اینا، عکسای خودت تکی، عکسای خودمون دوتا.

برام عکس یه دختر تپلی رو گذاشتی توی صفحه‌ی اول و زیرش نوشتی که اون یکی قل منه -یعنی که دوقلو هستیم-. یه دختر کوچولوی تپل مپل با چشمای گنده و متعجب و لب‌های ورچیده و طلبکار از دنیا.

مامان خوشحال توی عکسهاتو دوست دارم. برادر بزرگتری که یه چشمش به تو بوده همیشه و توی عکسها دستش رو انداخته دور گردنت رو دوست دارم. خواهر خوشحالت که از چشماش شیطنت روزهای اول عاشقی می‌باره رو دوست دارم.

تویی که توی همه‌ی عکسات این افتخار رو به آدم نمی‌دی که رو به دوربین لبخند بزنی رو دوست دارم. تویی که لبخندت کم‌یابه، تویی که سفید انقدر بهت میاد، شلوار جین انقدر به پاهای درازت میاد، موهای بلند تو هوا انقدر به چال روی لپت میاد رو دوست دارم.

تویی که یهویی اومدی و موندگار شدی رو دوست دارم.

نمی‌دونم واللا .. امشب به این نتیجه رسیدم که اصن شاید به خاطر همین که خیلی به خودم اعتقاد دارم این همه با آدمها مشکل دارم. در حقیقت خودم رو بهتر از اون چیزی که هستم می‌بینم. آدمها خود واقعی‌ترم رو می‌بینن، می‌فهمن که دارم بیش از اون چیزی که هستم خودم رو دست بالا می‌گیرم.
راحت‌ترین روش اینه که بگم علت این مشکلم اینه که خانواده‌ای داشتم که همیشه ازم تعریف کردن و به نظرشون بهترین دختر در فلان زمینه و فلان کار بودم. خانواده‌ی من هیچ‌وقت رفتارهای منو نقد نکردن، یا خودشون هم بدتر از من باهام رفتار کردن و کار به داد و بیداد کشیده، یا سکوت کردن. هیچ‌وقت الگوی خوبی نداشتم در این زمینه. هیچ‌وقت به یاد ندارم مامانم دعوام کرده باشه به خاطر بی‌ادبی‌م یا رفتار زشتم توی جمع. مامان من خیلی من رو راحت بار آورده و اگر هم به نظرش چیزی بد بوده، گفته بچه‌ست بزرگ می‌شه یاد می‌گیره. من بزرگ شدم. یاد نگرفتم. در حقیقت بزرگ نشدم.
خب یه کمی حق دارم الان این مدلی در اومده باشم.
ولی یه کمی هم تقصیر خود خودمه.
فعلا بهترین کار اینه که تصمیم بگیرم هیچ‌وقت هیچ‌وقت بچه‌دار نشم چون با این وضیعتی که من دارم، معلوم نیست بچه‌هه چطور تربیت بشه.

Sunday, August 1, 2010

چند وقته به مردمی که نصف من سواد دارن اجازه می‌دم که توی جمع‌ها سر نخ بحث رو به دست بگیرن و به هر کجا که می‌خوان بکشونن‌ش و من می‌شینم گوش می‌دم. بعد اونا لابد ته دلشون فکر می‌کنن من یک آدم بی‌مایه‌ای هستم که هیچی نمی‌دونه و هیچ نظری نداره که بتونه ثابت کنه. خیلی لال‌مونی گرفتم. چند وقت که می‌گم در حقیقت چند ساله، تقریباَ از وقتی از تخم دراومدم و وارد دانشگاه و محیطهای بهتر از محیط دبیرستان شدم.
چرا منی که راجع به خیلی چیزها خیلی بیشتر از خیلی آدم‌ها می‌دونم، باید عاجز باشم از ابراز عقیده‌م؟ از بیان کردن خودم؟
می‌ترسم؟ می‌ترسم مخالفت کنم وجهه‌م به هم بخوره؟ مگه الان چه وجهه‌ی تحفه‌ای دارم؟ گول قیافه‌ی عاقل اندر سفیه‌شون رو می‌خورم؟
اعتماد به نفس‌م کم نشده ها.. توی دلم هنوز همون‌قدر به خودم اعتقاد دارم که توی هیجده سالگی‌م داشتم، اما نمی‌تونم به آدم‌ها نشون بدم که به خودم خیلی اعتقاد دارم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com