Sunday, June 6, 2010

Leonard Cohen


Famous Blue Raincoat

It's four in the morning, the end of December
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.

I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

Sincerely, L. Cohen

بارانی آبی معروف
لئونارد کوهن


ساعت ۴ صبح است، یک روز آخر دسامبر
برایت نامه می‌نویسم تنها تا بدانم که آیا بهتری
نیویورک سرد است، اما من محل زندگی‌ام را دوست دارم
نوای موسیقی تمام بعد از ظهر توی خیابان کلینتون به گوش می‌رسد.

شنیده‌ام که داری خانه‌ی کوچکت را در اعماق بیابان می‌سازی
تو اکنون برای هیچ و پوچ زندگی می‌کنی، امیدوارم یک‌جوری حسابش را داشته باشی.

آری، جین آمد پیش من، با طره‌ی موی تو
گفت که تو آن شبی که تصمیم گرفتی خودت را پاکسازی کنی
آن را به او یادگاری داده‌ای
ولی آیا هرگز پاکیزه شدی؟

آه، آخرین باری که دیدیم‌ت، پیرتر شده بودی
سر شانه‌ی بارانی آبی معروفت پاره شده بود
برای رسیدن به همه‌ی قطارها به ایستگاه رفته بودی
و عاقبت بازگشتی به خانه بدون لی‌لی مارلین.

و تو با زن من چون تکه‌ای ناچیز از زندگیت رفتار کردی
و وقتی او بازگشت، دیگر نخود هیچ کسی نبود.

من تو را می‌بینم آن‌جا با گل سرخ میان دندان‌هایت
یک دزد کولی لاغر دیگر،
جین حالا بیدار شده است..

به تو سلام می‌رساند.
چه می‌توانم به تو بگویم برادر من، قاتل من،
گفتن چه چیز در توانم است؟
گمانم دلم برایت تنگ شده است، گمانم بخشیده‌امت
خوشحالم که مانعی بر سر راهم شدی.

اگر روزی به خاطر جین یا به خاطر من، گذارت به این اطراف افتاد،
دشمنت در خواب است، و زنش بیدار.

آری، و ممنونم، برای خارشی که از چشمانش ربودی
من فکر می‌کردم تا ابد آنجا خواهد ماند، از این رو هرگز تلاشی نکردم.

و جین آمد، با طره‌ی موی تو در دست
گفت که تو آن شب که تصمیم گرفتی خودت را پاکسازی کنی،
آن را به او یادگاری داده‌ای.

با احترام، ال. کوهن

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com