Monday, May 17, 2010

نرسیدن به تو باید خیلی درد داشته باشه. از اون دردهایی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شن.
کافیه آ‌دم نگاهت بکنه که چطور دراز به دراز راه می‌ری و حساب همه چیز رو داری و برای همه‌ی کارهات می‌دونی دو-دوتا چهارتاست و نه پنج‌تا.
کافیه آدم به انگشتات نگاه کنه که چطور با ملایمت وقتی کاغذی دستت می‌رسه اون رو از گوشه می‌گیرن و حداقل مساحت رو اشغال می‌کنن روی کاغذ. کافیه آدم لرزش نامحسوس دست‌هات رو ببینه وقتی که با دقت کاغذ رو می‌خونی.
کافیه آدم عاشقت باشه تا دلش ریش‌ریش بشه وقتی اون‌طوری کیفت رو می‌گیری دستت و از عرض خیابون رد می‌شی و حواست هم به خیابون هست هم به کاری که بعدش قراره انجام بدی.
و بعدتر که با همون انگشت‌های تیز و محتاطت، وقتی که از عرض خیابون رد شدی، چونه‌ی من رو سفت می‌چلونی و صدام می‌کنی: پدسسگ

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com