Saturday, May 15, 2010

همیشه دو بار نگاه کن

در نگاه اول، من خوشبخت‌تر از تو هستم. کسی را دارم که عاشقم است، دانشگاه بهتری که آن دور دورهاست با پردیسی سرسبز در کشوری دیگر، کشوری که با مردمش مهربان‌تر است.
من وقتی برای اولین بار از وطنم خارج شدم و در آسمان‌ها به سوی وطن از ما بهتران پرواز کردم احساس کردم بالاخره پرده‌ای را شکافتم. شاید تو هنوز آرزوی همچون روزی را داری که بنشینی توی هواپیما و بروی آن گوشه و کنارها؟ یک وقتی پراگ را دوست داشتی، می‌خواستی با عشق سابق‌ت بروی پراگ. شنیده‌ای که در تهران کافه‌ای به این نام ساخته‌اند؟‌ من وقتی برای تعطیلاتم برگشتم خبر را شنیدم.
ما وقتی بیرون می‌رویم، وقتی همه‌مان، ما دخترهای آن کلاس که برای من دیگر قدیمی شده، می‌رویم و دور میزی می‌نشینیم و کیکی می‌خوریم و بستنی‌ای، تو همیشه خیلی تنها هستی. می‌خندی و من زیاد درباره‌ی حال و روزت سوال نمی‌کنم؛ چون بیش از حد درک‌ت می‌کنم. می‌ترسم اگر نزدیک‌ت شوم آن خودی را پیدا کنم که سعی کرده‌ام از خودم پس بزنم و وانمود کنم وجود ندارد.
من هم توی آن شهر سرد در ینگه‌ی دنیا تنها بودم. ولی من این نگاه را ندارم. شاید هم دارم و خودم نمی‌دانم؟ می‌بینی؟ چشم‌های ما خیلی برای بقیه متفاوت با آنی هستند که خودمان هر روز در آینه می‌بینیم. نمی‌دانم متوجه شده‌ای یا نه؟ من هم آنجا خارجی حسابم، تو هم اینجا تا مدت‌ها خارجی خواهی بود. توی شهری که من به دنیا آمده‌ام، مردم خیلی با آن‌هایی که در شهرهای دیگر به دنیا آمده‌اند و به تازگی به شهر ما مهاجرت کرده‌اند مهربان نیستند. تو توی کشور خودت خارجی هستی و من توی کشوری دیگر. می‌بینی؟ سر و ته‌ش را که بزنی یکی‌ست. لابد می‌دانی این خارجی که می‌‌گویم فقط نکات غم‌انگیز ندارد و کلی خوشبختی هم درش هست، می‌دانی، مگر نه؟ تو مجبور نیستی هر آخر هفته بروی کسانی را ببینی که پدر و مادرت می‌خواهند. من هم آنجا تنها بودم، کسی زنگ نمی‌زد اصرار کند بیا به ما سر بزن. اگر هم می‌زد من خیلی راحت می‌‌گفتم نه و می‌ماندم خانه پشت این صفحه‌های مجازی و لابه‌لای کاغذهایم. من خیلی تنها بودم آن‌جا، وقتی هم برگردم تنها خواهم بود. خواهرم در این یک سال تقریبا به تعداد انگشتان دستش دوست پیدا کرد. من به تعداد انگشتان اشاره‌ی دست‌هایم هم دوستی پیدا نکردم. وقتی دیگران ابراز نگرانی می‌کردند که چرا هیچ دوستی نداری اینجا می‌گفتم برایم مهم نیست. می‌دانی، نه که مهم نباشد، اما حاضر نبودم با هر کسی به زور دوست شوم. دنبال کسی بودم که خیلی هیجان‌انگیز باشد و کلی زندگی‌م را زیر و رو کند. دنبال ایرانی نبودم، دنبال خارجی هم نبودم. برایم فرقی نداشت. دنبال کسی بودم که هیجان‌انگیز باشد و این هیجان را چه در ایرانی‌ها و چه در خارجی‌ها می‌شد پیدا کردم. اما راستش را بخواهی، اصل قضیه این نیست. اصل قضیه این نیست که من خیلی سخت‌گیرم و به راحتی با هر کسی دوست نمی‌شوم. خودت که دیده بودی اینجا، کسی لبخند بزند من دنبالش می‌روم. مساله‌ام آن‌جا این بود که علاقه‌ای نداشتم برای آدم‌های جدیدی وقتم را صرف کنم، احساس می‌کردم انقدر دنیای جدیدی که واردش شده‌ام بزرگ است و بی سر و ته که حالا حالاها قدم زدن در طولش زمان می‌برد. تصمیم گرفتم فقط آدم‌هایی را که واقعا برمی‌انگیزند شور و اشتیاقم را برای خودم بردارم. بقیه‌شان مال شما، بروید با هم عصرها کافه‌نشینی، یا بروید آبجو بخورید، یا بروید سالن ورزش دانشگاه و بدنسازی کار کنید. من اینجا نیامده‌ام دنبال دوست بیشتر، آمده‌ام دنبال کلمه‌های هیجان‌انگیزتر، کتاب‌های بیشتر، آزادی‌های بیشتر و نورهای عمیق‌تر. اگر این وسط دوستی هم به تورم خورد که دوستش داشتم، بهتان زنگ می‌زنم و می‌گویم بالاخره من هم یک دوست واقعی توی خارج پیدا کردم.
می‌بینی؟ ما خیلی با هم فرق داریم. من خیلی تپل‌تر از توی استخوانی هستم. خیلی سیاه‌سوله‌تر از توی سفید هستم. ولی گاهی وقتی کنارت می‌نشینم احساس می‌کنم ادامه‌ی خودم هستی، احساس می‌کنم تا ته وجودت را می‌توانم پیش‌بینی کنم و این اذیتم می‌کند. برای همین زیاد باهات حرف نمی‌زنم. برایت نگفتم همان اولین سال دانشگاه، قبل از این که با آن پسره دوست شوی، می‌دانستم روزی از او خوشت خواهد آمد؟ می‌دیدم نگاهت را که چطور بیش از اندازه مشتاق باور کردن است، احتیاج داشتی باور کنی کسی هست دقیقا‌ آن‌طور که از ده سالگی‌ات می‌خواستی؛ کسی که کتاب‌هایی را که خوانده‌ای خوانده است، متفاوت است، اهل هنر است، نقاشی‌هایت را آثار نبوغ‌آمیز می‌بیند.
این‌ها را گفتم که بدانی نگاه اول خیلی چیزها را پنهان می‌کند.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com