Thursday, April 22, 2010

پول که باشد، خوشی هم هست. پول نباشد، خوشی هست، اما کمتر هست.
من همیشه آدم منطقی‌ای بوده‌ام. حتی وقتی پدربزرگم مُرد، گریه نکردم. شمال بودم و برای مراسم تدفین‌ش هم نرفتم. پدربزرگم اصفهان مُرد. از بیست سال قبل‌ش، یعنی از وقتی که من به دنیا اومدم، مدام یادآوری می‌‌کرد که: ما که رفتنی هستیم.
وقتی بیست سالم شد، رفت.
مامانم شاگرد اول بود. یک روز درس هندسه داشت. نمره‌اش بیست شده بود. بعدازظهر که برگه‌ی امتحانش را به پدرش نشان داد، پدرش گفت: آفرین، دفعه‌ی بعد بهتر شود.
نابغه بود. همه این رو می‌دونستند. من؟
من شعر می‌گفتم. از وقتی که ۱۰ سالم بود. اولین شعرم به زبان انگلیسی راجع به مردی بود که ماشین‌ش رو دزدیده بودند.
۱۰ سالم که بود پنجره‌های خونه‌مون به خیابونی باز می‌شد که دقیقاَ اون سمت‌ش یک فروشگاه اتومبیل‌فروشی بود. از مدرسه که برمی‌گشتم می‌رفتم جلوی پنجره، زانوهایم رو می‌‌گذاشتم روی مبلی که پنجره‌ بالایش باز می‌شد. ساعت‌های متمادی زل می‌زدم به فروشگاه اتومبیل‌فروشی و آدم‌هایی که میومدند و دستی به سر و گوش ماشین‌ها می‌کشیدند و می‌رفتند.
بیست سالم که شد، فهمیدم زندگیم انقدر عجیب غریب و پُرماجرا بوده که حتی اگر بروم تالار وحدت، تک‌نوازی بگذارم، عده‌ی زیادی برای شنیدن‌ داستان زندگی‌م بلیط می‌خرند.
هیجده سالم که بود اعتراض کردم. به پدرم اعتراض کردم که ازم انتظار داشت عقیده‌ی سفت و محکمی برای خودم ساخته باشم توی اون سن. ساخته بودم. حق داشت. عقیده‌م این بود که فقط خودم مهم هستم و کارهایی که توی زندگی‌م می‌کنم باید اول به نفع خودم باشن. پدرم موافق بود اتفاقاَ. ولی چیزی که اون از منفعت می‌فهمید، با تعریف من از منفعت، از کانادا تا ایران فاصله داشت.
حالا من کجام؟ خیلی وقت‌ها توی خیلی از کتاب‌ها، آدم‌ها این‌ رو از خودشون می‌پرسن. صبح‌ها پا می‌شن و نمی‌دونن کجا هستن. من تک‌تک صبح‌های زندگی‌م، وقتی که از خواب بلند شده‌م، ثانیه‌ای نگذشته که به بودن در جایی که هستم شک کرده باشم. از روز اول که اومدم کانادا و رفتم توی خیابون، باور کردم که اینجا هستم. خواهرم تا مدت‌‌ها، توی سوپرمارکت‌های بزرگ که می‌رفتیم و قیمت‌ها رو می‌دید که از ایران گرون‌تر بودن، می‌گفت باورم نمی‌شه اومدیم اینجا. از پنج عصر گذشته بود که رسیدیم کانادا. از فرودگاه که اومدیم بیرون، انقدر مسیر خلوت بود که نفهمیدم شهر چه شکلی هست. فردا صبح زود بلند شدم. باید می‌رفتم سر اولین کلاس دانشگاه. ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس و منتظر که اتوبوس بیاد. ماشین‌ها از جلوم رد می‌شدن و صدای آهنگ میومد از توشون. حتی در اون لحظه هم باورم می‌شد که این خود من هستم که اومدم این طرف. ابهت اون لحظه، چیزی که باعث شده تا امروز ازش به عنوان جادویی‌ترین لحظه‌ی بودنم در کانادا یاد کنم، اینه که برای چند لحظه کاملاَ احساس می‌کردم که قهرمان یک قصه هستم، قهرمان یک رمان پرفروش که جزو آثار برتر ادبی جهان هم هست. در همون لحظه بود که دلم برای آدم‌های دیگه سوخت. دلم برای اون‌هایی که صدای آهنگ رو توی ماشین‌هاشون زیاد کرده بودن و همیشه‌ی روزگار کانادا بودن سوخت. مگه آدم چند بار در زندگی‌ می‌تونه تجربه‌ی اولین‌بار رو داشته باشه؟ چند بار می‌تونه جادوی اولین باری که پاش رو از خاک ایران بیرون می‌گذاره رو حس کنه؟ چند بار می‌تونه جادوی اولین بار روسری بر سر نداشتن توی خیابون، اولین بار دیدن دختری با موی بلوند طبیعی که در یک قدمی‌ت قرار داره و می‌تونی دست‌ت رو دراز کنی و موهاش رو لمس کنی، اولین بار نگاه کردن به خونه‌های نما سفید ویکتوریایی رو تجربه کنه؟
چند بار می‌تونی مسافری باشی بدون پای‌بندی به نقطه‌ی خاصی در شهر و آزاد باشی در هر محله‌ای که دلت خواست خونه بگیری؟

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com