Wednesday, April 28, 2010

It's you who give it meaning.
You who give it meaning.
You who give it meaning.
You who give it meaning...

Monday, April 26, 2010

کمبودهایی که باعث می‌شن آدم بی‌‌خیال آینده‌ش بشه

توی دسپرت هاوس‌وایوز یک قسمتی هست که یک روان‌شناسی به لنت اسکاوو می‌گه بچه‌های کوچیک باید هر روز ۳۰ بار بغل بشن تا احساس امنیت و آرامش بکنن.
من هنوز هم برای انرژی داشتن برای ادامه دادن زندگی و احساس خوشبختی و دوست داشته شدن کردن به ۳۰ بار بغل شدن در روز نیاز دارم . از وقتی اومدم اینجا به طرز قابل توجهی بغل‌هایی که می‌گیرم به نسبت بغل‌هایی که توی تهران دریافت می‌کردم کم شدن. اگر خواهرم باهام نبود، صرفاَ به همین دلیل کمبود بغل برمی‌گشتم.

Sunday, April 25, 2010

This City From Which We All Rose One Day

What has become of you,
my city.

Rambling through the dust,
I hear you walk by.

Streets changed their names,
Houses got demolished and were built again;
Houses on top of houses,
Highways bridging south and north, east and west,
Roads leading to the outskirts,
Houses,
Big houses turned into a million small ones.

Houses:
People inside changed decorations,
changed ideas,
changed partners,
blocked out old friends,
built new streets to move towards the unknown.

And yet,
your name always the same remains,
stamped on my itinerary.

Thursday, April 22, 2010

پول که باشد، خوشی هم هست. پول نباشد، خوشی هست، اما کمتر هست.
من همیشه آدم منطقی‌ای بوده‌ام. حتی وقتی پدربزرگم مُرد، گریه نکردم. شمال بودم و برای مراسم تدفین‌ش هم نرفتم. پدربزرگم اصفهان مُرد. از بیست سال قبل‌ش، یعنی از وقتی که من به دنیا اومدم، مدام یادآوری می‌‌کرد که: ما که رفتنی هستیم.
وقتی بیست سالم شد، رفت.
مامانم شاگرد اول بود. یک روز درس هندسه داشت. نمره‌اش بیست شده بود. بعدازظهر که برگه‌ی امتحانش را به پدرش نشان داد، پدرش گفت: آفرین، دفعه‌ی بعد بهتر شود.
نابغه بود. همه این رو می‌دونستند. من؟
من شعر می‌گفتم. از وقتی که ۱۰ سالم بود. اولین شعرم به زبان انگلیسی راجع به مردی بود که ماشین‌ش رو دزدیده بودند.
۱۰ سالم که بود پنجره‌های خونه‌مون به خیابونی باز می‌شد که دقیقاَ اون سمت‌ش یک فروشگاه اتومبیل‌فروشی بود. از مدرسه که برمی‌گشتم می‌رفتم جلوی پنجره، زانوهایم رو می‌‌گذاشتم روی مبلی که پنجره‌ بالایش باز می‌شد. ساعت‌های متمادی زل می‌زدم به فروشگاه اتومبیل‌فروشی و آدم‌هایی که میومدند و دستی به سر و گوش ماشین‌ها می‌کشیدند و می‌رفتند.
بیست سالم که شد، فهمیدم زندگیم انقدر عجیب غریب و پُرماجرا بوده که حتی اگر بروم تالار وحدت، تک‌نوازی بگذارم، عده‌ی زیادی برای شنیدن‌ داستان زندگی‌م بلیط می‌خرند.
هیجده سالم که بود اعتراض کردم. به پدرم اعتراض کردم که ازم انتظار داشت عقیده‌ی سفت و محکمی برای خودم ساخته باشم توی اون سن. ساخته بودم. حق داشت. عقیده‌م این بود که فقط خودم مهم هستم و کارهایی که توی زندگی‌م می‌کنم باید اول به نفع خودم باشن. پدرم موافق بود اتفاقاَ. ولی چیزی که اون از منفعت می‌فهمید، با تعریف من از منفعت، از کانادا تا ایران فاصله داشت.
حالا من کجام؟ خیلی وقت‌ها توی خیلی از کتاب‌ها، آدم‌ها این‌ رو از خودشون می‌پرسن. صبح‌ها پا می‌شن و نمی‌دونن کجا هستن. من تک‌تک صبح‌های زندگی‌م، وقتی که از خواب بلند شده‌م، ثانیه‌ای نگذشته که به بودن در جایی که هستم شک کرده باشم. از روز اول که اومدم کانادا و رفتم توی خیابون، باور کردم که اینجا هستم. خواهرم تا مدت‌‌ها، توی سوپرمارکت‌های بزرگ که می‌رفتیم و قیمت‌ها رو می‌دید که از ایران گرون‌تر بودن، می‌گفت باورم نمی‌شه اومدیم اینجا. از پنج عصر گذشته بود که رسیدیم کانادا. از فرودگاه که اومدیم بیرون، انقدر مسیر خلوت بود که نفهمیدم شهر چه شکلی هست. فردا صبح زود بلند شدم. باید می‌رفتم سر اولین کلاس دانشگاه. ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس و منتظر که اتوبوس بیاد. ماشین‌ها از جلوم رد می‌شدن و صدای آهنگ میومد از توشون. حتی در اون لحظه هم باورم می‌شد که این خود من هستم که اومدم این طرف. ابهت اون لحظه، چیزی که باعث شده تا امروز ازش به عنوان جادویی‌ترین لحظه‌ی بودنم در کانادا یاد کنم، اینه که برای چند لحظه کاملاَ احساس می‌کردم که قهرمان یک قصه هستم، قهرمان یک رمان پرفروش که جزو آثار برتر ادبی جهان هم هست. در همون لحظه بود که دلم برای آدم‌های دیگه سوخت. دلم برای اون‌هایی که صدای آهنگ رو توی ماشین‌هاشون زیاد کرده بودن و همیشه‌ی روزگار کانادا بودن سوخت. مگه آدم چند بار در زندگی‌ می‌تونه تجربه‌ی اولین‌بار رو داشته باشه؟ چند بار می‌تونه جادوی اولین باری که پاش رو از خاک ایران بیرون می‌گذاره رو حس کنه؟ چند بار می‌تونه جادوی اولین بار روسری بر سر نداشتن توی خیابون، اولین بار دیدن دختری با موی بلوند طبیعی که در یک قدمی‌ت قرار داره و می‌تونی دست‌ت رو دراز کنی و موهاش رو لمس کنی، اولین بار نگاه کردن به خونه‌های نما سفید ویکتوریایی رو تجربه کنه؟
چند بار می‌تونی مسافری باشی بدون پای‌بندی به نقطه‌ی خاصی در شهر و آزاد باشی در هر محله‌ای که دلت خواست خونه بگیری؟

همه حق دارند به یک چیزی معتاد باشند. حتی شارل بودلر هم می‌گه:
You have to be always drunk
حالا یه عده از آدما به دود و الکل معتادن،
من و بابام به غذا خوردن.
سرطان ریه اونا رو می‌کُشه،
سکته‌ی قلبی ما رو.

Monday, April 19, 2010

وقتی که توی غربت هستی، هیچ چیزی به اندازه‌ی چیزهایی که دلت براشون تنگ شده شخصیت تو رو معرفی نمی‌کنه. برای همین تصمیم گرفتم لیستی از همه‌ی این چیزهای مایه‌ی دل‌تنگی اینجا بنویسم:

۱. ته‌دیگ سیب‌زمینی نسوخته
۲. قرمه‌سبزی
۳. قیمه‌ با سیب‌زمینی خلالی سرخ‌کرده قاطی‌ش
۴. کباب برگ
۵. کباب ترکی
۶. یک تشت ماست‌ و خیار بدون گل‌سرخ و این مسخره‌بازی‌ها
۷. چیپس تردیلای مکزیکی که گمونم حتی توی مکزیک هم تردیلای به این خوبی درست نکنن، خریداری شده از بقالی کنار قهوه‌خونه‌ی آتیش
۸. آش رشته‌ی غلیظ و پر رشته که نصفش کشک باشه
۹. خوراک لوبیای مامانم قبل از این که فرداش اون رو با پلو قاطی کرده باشه
۱۰. فالوده شیرازی و بستنی سنتی زعفرانی
۱۱. پفک نمکی مینو اصل
۱۲. یک روز تعطیل بدون دغدغه‌ی فکری صبحانه در اردک آبی
۱۳. گاتای شیرینی‌فروشی خیابون ویلا
۱۴. ساندویچی توچال
۱۵. توانایی خرید ماست‌موسیر از هر بقالی سر کوچه‌ای بدون پیمودن نصف شهر
۱۶. اتوبان‌ها به‌ویژه اتوبان مدرس و کردستان
۱۷. خیابون امیرآباد شمالی
۱۸. پارک ساعی
۱۹. روبه‌روی پارک ساعی
۲۰. دیدن ایرونی بدون نیاز به فرار کردن و خجالت کشیدن از این که فحشی که پای تلفن دادم رو شنید یا نه
۲۱. پیاده شدن از ماشین کنار دونات اتوبان کردستان و حس دوست داشته شدن
۲۲. دونات جام‌جم با غزاله کوچیکه
۲۳. دوتایی بیرون رفتن با دوست جدیده که بهم دسپرت‌هاوس‌وایوز داد -حدس بزنید کی! تو گودر هست-
۲۴. پیراشکی فروشی میدون فاطمی با هم‌دانشگاهی سابق
۲۵. قدم زدن توی خیابون‌های اطراف پارک لاله با هم‌دانشگاهی سابق خرم که ازش خبری نیست
۲۶. ولو شدن توی تختم لابه‌لای لحاف قشنگم با مامانی که بالای سرم بیاد هر وقت صداش بزنم
۲۷. سر رسیدن غیرمنتظره‌ی خاله مجرده با کیک و شیرینی
۲۸. ایستک میوه‌های استوایی
۲۹. بیرون رفتن و جر و بحث با صادق مادق
۳۰. ندادن مالیات روی هر خریدی

Saturday, April 17, 2010

تا حالا براتون تعریف کردم چقدر بدم میاد وقتی از کسی داری انتقاد می‌کنی، یکی این‌طوری از حرفات برداشت کنه که لابد به اون یاروی مورد انتقاد حسودی‌ت می‌شه و یا این که چون خودت هم عین اون هستی می‌خوای این‌طوری لاپوشونی کنی ندونم‌کاری‌های خودت رو؟
خیلی.

Thursday, April 15, 2010

بعد از تفکرات فراوان به این نتیجه رسید که از ریشه انسون خوشحالی‌ست و برای شادی او چیزهای زیادی لازم نیست.

سپس سرش را به زیر انداخته و گفت که چند مورد خیلی پراهمیت هستند که اگر نباشند بدبخت است.

ولی به طور کلی، به جز آن چند مورد، انسون خوشحالی‌ست.

متضاد بدبخت، خوشحال است.

My Canadian Literature professor who is mostly an expert in poetry and is especially fond of T.S.Eliot wrote me this in his letter:

"I like the freedom with which you move through a poem: it always winds up in a place we didn't know we were going as we started out."

Funny thing about him is that even when he is writing a simple letter, he uses this lovely poetic language.

Saturday, April 10, 2010

کلاَ از این نکته که گوگل‌ریدر و فیس‌بوک و سایت‌هایی از این دست، دکمه‌ی لایک دارن اما دکمه ی دیس‌لایک هیچ‌جا درشون به چشم نمی‌خوره، درس عبرت بگیرید که در این دنیا هم اغلب آدم‌ها به پیروی از ساختار و منطق این غول‌های جدید، پایین حرف‌هاشون دکمه‌ی دیس‌لایک ندارن و اگر تو بخوای توی قسمت‌ کامنت آدم‌ها بهشون تذکر بدی که: آی-دیس‌لایک، تو رو دشمن قسم‌خورده‌ی خودشون فرض می‌کنن.

Thursday, April 8, 2010

وقتی در ابتدای املای فارسی اسم کشوری همچون اسکاتلند الف می‌گذاریم، در حقیقت از حمزه بهره جسته‌ایم وگرنه همه‌مان می‌دانیم که حتی خود انگلیس‌ها هم نمی‌گویند سکاتلند. مقصود آن که نوشتن اسکاتلند، نشان‌دهنده‌ی بی‌سوادی نویسنده نیست و نویسنده هم هنگام تلفظ این اسم، یک کسره‌ی طول و عرض‌دار به اول آن اضافه نمی‌کند، بلکه سریع می‌رود سراغ سین.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com