Wednesday, March 31, 2010

Too much likeness kills

The way her life ends,
in the river Ouse*
or in a kitchen oven in Fitzroy Road in London**;
A woman,
a poet,
a talented writer,
who is her husband? her lover?

A companion just like herself,
a man who writes poetry as well,
and understands the importance of rhyming sometimes,
and not, the others;
a man with a publishing house,
who devotes all his energy to the papers.

But what is it there,
in the oven,
that burns and glimmers?
What does she see in the river?

Another lover, perhaps,
a lover that understands the simpleness of life,
who tells her at nights that she is the one,
no matter how many poems she has written,
or is going to write.
A man so unlike Leonard,
or Ted,
that can grab her and show her the way out
of the abyss
she keeps falling
into
and into.

Not just another being with her own self,
but a completely different man,
whose fire burns elsewhere,
whose eyes catch her worldliness;

Someone to show you around,
and teach you how to really live,
despite your poetry or whatever shitty art it is you do.

Dreamer with dreamer
drowns in the river,
or else explodes in the kitchen.


NOTES
*
**

Saturday, March 27, 2010

I don't like loves and lusts that are declared right upfront. Where the hell did the "does he love me?", "does he find me sexy?" phase go?
We watch these hollywood movies, and the element of mystery is faked. They often replace this originally mysterious phase with other artificial mysterious phases like "why did he get a divorce?", "why doesn't he tell me more about his job and thoughts?".
We all know from the start who will go with whom and how they will live happily almost ever after.
Or maybe, that's just called growing up and old.

Thursday, March 25, 2010

خواب‌هایی که چند بار دیده‌ایم
آدم‌هایی که چند بار کشته‌ایم
جان‌تن‌هایی که چند بار گفته‌ایم
شلوارهایی که چند بار شسته‌ایم
فحش‌هایی که چند بار نشنفته‌ایم
آش‌هایی که چند بار خورده‌ایم
بال‌هایی که چند بار بسته‌ایم
بارهایی که چند بار بسته‌ایم
کتاب‌هایی که چند بار خوانده‌ایم
شعرهایی که چند بار شنفته‌ایم
عشق‌هایی که چند بار از آن‌ها دست شسته‌ایم
و باز آمده‌اند
باز
پنجره‌ی بازمان را بسته‌اند.

Wednesday, March 24, 2010

صورتی دست از سرم بردار

انقدر بدم میاد از این دونات‌های رنگی‌رنگی بیخود بی‌مزه. از اون بچه‌خرکن‌ها که بچه‌هه از اون پایین پیشخون اشاره کنه به مامانش: مامان از اون صورتی‌ها بگیر!‌از اون قرمزا بگیر! از اون اسمارتیزیا بگیر!
آخه مگه بچه‌بازیه؟‌مگه تابلو نقاشیه؟ رنگ می‌زنید توی دونات مردم که چی بشه؟ دونات باید ساده باشه. باید کرم بوستون باشه، یا حلقوی ساده باشه، یا شکلاتی کرم‌دار باشه، یا شکلاتی ساده باشه، یا چه می‌دونم دیگه نهایتش همراه شیره‌ی درخت افرا که توی کانادا خیلی مرسومه باشه.
اگه دست من باشه همه‌ی اون آشپزهایی رو که دونات رنگ‌‌ و وارنگ بچه‌خرکن می‌پزن و می‌ذارن توی ویترین و فکر می‌کنن خیلی هنر کردن سر به نیست می‌کنم.
البته من بچه که بودم هم انقدر خر نبودم و هیچ‌وقت نه از رنگ صورتی، نه از شکلات صورتی، نه از کیک صورتی خوشم نمیومد. من همیشه عاقل بودم و می‌فهمیدم کدوم خوردنی‌ای مصنوعی هست و کدوم شکلاتی یا وانیلی. خواهرم البته دور از جون شما خیلی خر می‌شه سر این چیزا. همیشه می‌ره صورتی‌ترین خوراکی موجود رو انتخاب می‌کنه.

Monday, March 22, 2010

Near Is A Verb

In Canada I learnt that a subject could near me;
Near:
a verb;
I could near you,
on a plane moving eastward towards home,
I was nearing you.

I could wake up in the morning and near all the old places I had loved,
I could near the former king's palace that I had grown to fantasize about,
I could near the streets in the sun and be happy about it as if
it was rain and not sun.

Nearing me was the world and
everything inside it.

I was nearing you,
near,
always near,
never too far,
I kept moving
nearer
and
nearer
to someone.

Nearer to something old
and yet something new that
I had never before
in my short life,
neared.

Saturday, March 20, 2010

اولین نوروز در غربت

صبح روز سال تحویل زودتر از روزهای دیگر بیدار شده، نان بلژیکی با پنیر خامه‌ای فیلادلفیا و خیار و گوجه‌ی احتمالا فلوریدا یا کالیفرنیا به همراه چای احمد شیرین‌شده پای بی‌بی‌سی فارسی و آهنگ‌ها و مصاحبه‌های قشنگ‌ قشنگ نوش جان کرده و به دیگر فعالیت‌های غربی خود رسیدگی کردم.

Thursday, March 18, 2010

بلاگرها به دو دسته هستند:‌
آن‌هایی که از شنیدن خبر تحریم شدن چهارشنبه‌سوری توسط علما تعجب می‌کنند،
و آن‌هایی که تعجب نمی‌کنند.

Sunday, March 14, 2010

Soon it becomes last year.

Saturday, March 13, 2010

Berlin Wall

I crossed the Berlin wall
for the first time and I was not shot.

Moving westward to the stranger lands,
and always eastword back home again.

Where did I leave my jacket though,
did I not know it's cold in the west?

I have crossed walls since the lighter years
to trap the sun and not let go of the day.

I have crossed walls and tried to catch what
is on top, always in the distance, not coming down.

I crossed the Berlin wall again
and I survived one more time.

Two more times, three, four, infinite times and then
Bang! I was dead.

But my death had nothing to do with the Berlin wall,
and yet, think of it as you mourn me with regret.


Sunday, March 7, 2010

لوکوموتیو جنگل‌های سرسبز کانادا



همه‌ی کشورها برای خودشون تاریخ جمعی* دارند. مثلا در تاریخ جمعی مردم آلمان، ظلمی که کشورشون به اسم وطن‌پرستی به کشورهای اروپای شرقی روا داشته حک شده و هنرمندان آلمانی زیادی سعی می‌کنند مجسمه‌ها و آثاری بسازند که این نقطه‌ی تاریخی تاریک رو همیشه در حافظه‌ی جمعی آلمانی‌ها حفظ کنند.
کشوری مثل ایران هم در بچگی ما خیابون‌های شهر رو پر کرد از نقاشی‌های مصطفی چمران، جنگجوی چریکی و دیگر رزمندگانی که در جنگ ایران و عراق پیروزی به ارمغان آوردند.
کشوری مثل کانادا رو در نظر بگیرید؛ سپس سری به سایتی که به همین موضوع، تاریخ جمعی، اختصاص داده بزنید. عکس بالا رو می‌بینید. بعله.. از بزرگترین و جالب‌توجه‌ترین مثال‌های تاریخ جمعی در کانادا، ساختن لوکوموتیو راه‌آهن پاسیفیک کانادایی بوده که شده عکس صفحه‌ی اول این سایت.
و بعد در کتابهای تاریخ اروپای شرقی این ترم ما، کتابی هست از شخصی که در مجارستان دوران استالین و کلاَ بعد از جنگ جهانی دوم، افسر پلیس بوده و بعدها به تورنتو رفته و کتابش رو نوشته و زندگی‌ش رو کرده. در مقدمه‌ی ترجمه‌ی این کتاب به انگلیسی، نوشته شده:
خوش به حال ما که در کانادا زندگی می‌کنیم؛ کشوری که در آن سیاست، موضوع مرگ و زندگی نیست.

آیا جایز است از حسودی بترکیم؟

یک بار دیگر هم ترم پیش سر کلاسی جامعه‌شناسی‌گون، استادمون گفت: ما که در کشوری جهان‌اول به دنیا آمده‌ایم و این همه امکانات داریم ..
و کلاَ همه‌ی چینی‌ها و آفریقایی‌ها و خاورمیانه‌ای‌ها و خارجی‌های بدبخت کلاس رو ندیده گرفت، که البته تعدادشون زیاد هم نبود. و من در اون لحظه در عین این که کیف کردم از این که برای اولین بار جزو قشر خوشبخت‌تر و آسوده‌خیال‌تر دنیا دسته‌بندی می‌شدم، همچنین گریه‌ام در آمد که ای بابا، ما که داریم خودمون رو گول می‌زنیم و با این‌ها یکی نیستیم.

*Public history

Friday, March 5, 2010

Simply Love

The advantage of poetry over real life is that in there, you can "breathe" sunshine and do almost anything with only a simple guideline: let it be beautiful.
In real life, there are just too many boundaries.



More and more
I love you
from before
we met;
thanks to the centuries
that built up to this day;
thanks to the tyrants and autocrats
that did not kill your grandfathers;
thanks to those who did not follow into the dream of you and wreck it,
thanks to their boundaries,
thanks to those that built their houses apart from you and
allowed you to breathe this sunshine every morning
before I could
wake up,
open my window,
and breathe the same sunshine
in another part of the world.

Wednesday, March 3, 2010

رویای عوض کردن دنیا

وقتی که بچه‌سال بودم تصور می‌کردم یک روزی می‌تونم انقدر توی دنیا مطرح بشم که همه نظرشون رو نسبت به ایرانی‌ها\خاورمیانه‌ای‌ها تغییر بدن به خاطر من و دوزاری‌شون بیفته که ما هم در فرهنگ\هنر\سواد ازشون کم نداریم. الان که کمی جهان‌بینی‌م گسترده‌تر شده می‌بینم که خیلی بیشتر از ”یک انسان“ لازم هست برای به وجود آوردن این تغییر در نگاه دنیا بهمون. نمی‌دونم چرا وقتی بچه‌سال بودم عقلم نمی‌رسید. چرا وقتی بهم می‌گفتن تو نمی‌تونی دنیا رو عوض کنی، بهم برمی‌خورد و فکر می‌کردم که این ”من“ هستم که چیزی کم دارم که نمی‌تونم دست‌تنها دنیا رو تغییر بدم. نمی‌دونم چرا هیچ‌کس ننشست برام توضیح بده که تو مشکلی نداری، فقط این قضیه انقدر پیچیده و وسیع هست که تو به تنهایی فقط می‌تونی یک پیچ رو سفت کنی، می‌تونی یک میخ رو بکوبی زمین.
یادم باشه برای بچه‌م از همون اول خیلی روشن توضیح بدم که هرگز نخواهد تونست کل دنیا رو عوض کنه و از همون اول زندگی به جای این خیال‌بافی‌ها بشینه فکر کنه که سهم‌ش رو کجا می‌تونه ارائه کنه.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com