Sunday, January 24, 2010

توی آفتاب داغ رفتیم توی پمپ بنزین. به زور ازت جدا شده بودم رفته بودم سفارت. توی آفتاب داغ تهران که مثل آفتاب بی جون و لاغر مونترال نیست و با حرارتش همه رو می سوزونه. دو ساعت ازت جدا شده بودم. مصاحبه کرده بودم، مصاحبه ای که تعیین کرد می تونم خیلی بیشتر از این ازت جدا بشم. من رفتم توی پاکت و پست شدم.
توی آفتاب داغ رفتیم توی پمپ بنزین. تو پیاده شدی و من منتظر. یک ماه بعد من از هواپیما پیاده شدم و تو منتظر شدی. از روی آتلانتیک می گذشتم و تو نیومده بودی فرودگاه بدرقه م. چه خوب که نیومدی. نمی خواستم آخرین نگاهمون به هم از پشت شیشه های غریبه باشه. آخرین نگاهمون به هم از پشت شیشه های اشنای ماشینت بود. من رو پیاده کردی و رفتی. به سرعت. هواپیما هم سرعتش زیاد بود. ولی اقیانوس تموم نمی شد. ساعت ها ادامه داشت. ماه ها ادامه داره.
توی آفتاب داغ رفتیم توی پمپ بنزین. من سرما خورده بودم. وسط مرداد. هر دومون می دونستیم و دانایی سایه ی سیاهش رو انداخته بود بالای ماه آخر. توی آفتاب داغ، ما توی سایه بودیم. تو سوار ماشین شدی. تن ت اینجا نیست. صدات هست. تصویرت از پشت شیشه هست. همیشه از پشت شیشه. تویی که توی پمپ بنزین سوار ماشین شدی و تن ت کنار من نشست. حرکت می کردیم و آفتاب می افتاد روی تن ت. داغ داغ بودی. آفتاب. سایه. آفتاب. سایه.
اینجا فقط سایه هست. آفتاب توی تهران جا موند.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com