Sunday, December 13, 2009

یک ترم خوندن ادبیات کشوری که به سختی چیزی به اسم ادبیات در سطح جهانی داره بهم نشون داد که مهمترین چیز برای به وجود آوردن ادبیات جمع بستن دغدغه های آدمهاست. کول کردن دردهای مردم توی یک گونی و کشیدنش از این صفحه به اون صفحه.

چیزی که پارسال وجود نداشت. پارسال کسی با کسی نبود. همه تک و تنها بودند و برای خودشون پرسه میزدند.
امسال همه دردها جمع شده، صداها یکی شده، اوج گرفته. امسال تاریخ رو دو قسمت کرده: قبل و بعد.
کانادا قبل از رکود بزرگ. کانادا بعد از رکود بزرگ.

کانادا، بیشتر شعرهاش درباره ی طبیعت هست. پر از کلمه های قلنبه سلنبه که فقط باید توی جنگل بزرگ شده باشی تا کاملا درکشون کنی. اما همین شاعرهای این شعرهای عجق وجق هم بین خودشون گروه درست میکردند. سعی میکردند برای خودشون دغدغه ای بسازند و توی جامعه شون دنبال چیزی بگردند که با هم به صدا درش بیاورند.

احتمالا همه مون در زندگیمون شده یک روز بنشینیم و شعرهای چند ده سال پیش رو بخونیم و افسوس بخوریم که چرا دیگه شاعری مثل نیما یا اخوان ثالث نداریم. یادمه دو سه سال پیش که برای اولین بار در بلوغ فکری، شعرهای معاصر ایرانی رو کشف کرده بودم مدام به این قضیه فکر میکردم. احساس میکردم نسل ما یک چیزی نداره، یک دغدغه ی مشترک بلند مدت. یک دغدغه مشترک بلند پایه. همه مون لای گره های خوشگل روسری های رنگیمون پنهان شده بودیم. لابه لای آهنگهای رپ توی خیابون های شلوغ، صدامون گم شده بود.

امروز یادم اومد که پیداش کردم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com