Saturday, December 26, 2009

hands of wind

Winds blow in Canada and it storms in cold seasons,
it wrecks the fields, the farms, the poor,
nature blows into its whistle,
a climatic phenomenon,
no human hands backstage.

In a land of much more moderate weather,
winds are less natural than they are artificial,
humanized.

Only human hands against human hands can rise.
Not religion that comes from above.
Only weak, imperfect human hands.

This time, leave us alone.

Christmas in Ontario

امروز رفتم خرید. با پیراهن سفید جدیدی که صبح خریده بودم. اینجا باکسینگ دی هست، باکسینگ ویک. من با پیراهن تنگ سفید. تا کمر. هوا بهاری شده. توی ایران این جور پیرهن ها رو فقط پسرا هستن که توی خیابون می پوشن. اما مدل زنونه ش هم هست. توی ایران هم دخترا با این که این مدل پیرهن ها رو میپوشن، اما هیچ وقت توی خیابون نمیبینی دختری از اینا پوشیده باشه. توی خیابون همه ورژن بلندترش رو میپوشن. من امروز توی یکی از شهرهای کوچیک انتاریو توی خیابون لباسی رو پوشیدم که همه ی مردها توی ایران میپوشن هر روز توی خیابون های تهران. من امروز همون طوری هستم که مردی توی تهران هست.

Sunday, December 13, 2009

یک ترم خوندن ادبیات کشوری که به سختی چیزی به اسم ادبیات در سطح جهانی داره بهم نشون داد که مهمترین چیز برای به وجود آوردن ادبیات جمع بستن دغدغه های آدمهاست. کول کردن دردهای مردم توی یک گونی و کشیدنش از این صفحه به اون صفحه.

چیزی که پارسال وجود نداشت. پارسال کسی با کسی نبود. همه تک و تنها بودند و برای خودشون پرسه میزدند.
امسال همه دردها جمع شده، صداها یکی شده، اوج گرفته. امسال تاریخ رو دو قسمت کرده: قبل و بعد.
کانادا قبل از رکود بزرگ. کانادا بعد از رکود بزرگ.

کانادا، بیشتر شعرهاش درباره ی طبیعت هست. پر از کلمه های قلنبه سلنبه که فقط باید توی جنگل بزرگ شده باشی تا کاملا درکشون کنی. اما همین شاعرهای این شعرهای عجق وجق هم بین خودشون گروه درست میکردند. سعی میکردند برای خودشون دغدغه ای بسازند و توی جامعه شون دنبال چیزی بگردند که با هم به صدا درش بیاورند.

احتمالا همه مون در زندگیمون شده یک روز بنشینیم و شعرهای چند ده سال پیش رو بخونیم و افسوس بخوریم که چرا دیگه شاعری مثل نیما یا اخوان ثالث نداریم. یادمه دو سه سال پیش که برای اولین بار در بلوغ فکری، شعرهای معاصر ایرانی رو کشف کرده بودم مدام به این قضیه فکر میکردم. احساس میکردم نسل ما یک چیزی نداره، یک دغدغه ی مشترک بلند مدت. یک دغدغه مشترک بلند پایه. همه مون لای گره های خوشگل روسری های رنگیمون پنهان شده بودیم. لابه لای آهنگهای رپ توی خیابون های شلوغ، صدامون گم شده بود.

امروز یادم اومد که پیداش کردم.

Thursday, December 3, 2009

قرمه سبزی
قرمه سبزی
قرمه سبزی
قرمه سبزی
حتی اسمتم من رو سیر میکنه
حتی این طرز نوشتنت
هم گشنه م میکنه هم سیرم میکنه
حتی این طرز نوشتنت هم خوشمزه است
دیدین خود کلمه ی "خوشمزه"چقدر خوشمزه به نظر میاد؟
و اگه یه جایی اشتباه بنویسین به جاش "خوشمره"، دیگه اصلا خوشمزه به نظر نمیاد در حالی که فرقش فقط تو یه نقطه ست.

قرمه سبزی
قرمه سبزی
چرا من از ایران رفتم آخه؟

Wednesday, December 2, 2009


When you start to realize
that there is no certain year you would want to return to.

That you would never want to go back,
no matter how marvelous.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com