Thursday, September 17, 2009

wednesday, bloody wednesday

Saturday, September 5, 2009

گاهی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چرا هرجا که می‌رم باید یه چیزی کم باشه. حتی وقتی در قلب رویای بچگی‌م هم زندگی می‌کنم، کافی نیست.
اینجا خونه‌ها سبک گوتیک هستند و خیابون‌ها خلوت هستن، و به جای موتور، توشون پر از دوچرخه و سگه. اینجا با لباس خونه‌ت می‌تونی بپری بری بیرون، با یه تاپ و دامن می‌تونی بری دانشگاه، می‌تونی بدون این که از بدنت خجالت بکشی، توی خیابون راه بری و فقط توی بقالی‌های ایرانی نگاه مردها رو روی خودت حس کنی و گاهاً متلکی هم بشنوی، اینجا می‌تونی به اتوبوس‌ها اعتماد کنی که جا نمی‌ذارنت.
انقدر اینجا همه چیز عجیب غریب و متفاوت هست که من گاهی فکر می‌کنم الانه که از خواب بیدار بشم و ببینم که تو خونه‌ی خودمون توی تهران هستم.
نمی‌دونم آیا امکان داره آدم در کشوری که زبونش، زبون اول خودش نیست، به اون حدی از پیشرفت برسه که در کشور خودش می‌تونست برسه یا نه؟ نمی‌دونم من می‌تونم هیچ‌وقت کاره‌ای بشم که نه فقط در نظر هم‌زبانان خودم، که در نظر انگلیسی‌زبون‌های واقعی هم به چشم بیاد؟ واقعاً مطمئن نیستم. علاقه‌ای هم به شنیدن قوت قلب ندارم، علاقه به دیدن خودم در گذر زمان دارم اما.
سر کلاس‌ها بعضی استادها لهجه‌ی آلمانی یا حتی کبکی دارن، و فهمیدنشون، به خصوص وقتی که سنگین و سریع حرف می‌زنن، سخته و هیچ‌وقت نمی‌تونم تمام جمله‌هاشون رو بفهمم. می‌دونم که بهتر می‌شه و یاد می‌گیرم بشنومشون، ولی این چیزی هست که خیلی فکر نمی‌کردم برای من اتفاق بیفته.

Tuesday, September 1, 2009

من الان نشستم تو "خارج". باورم نمی‌شه!

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com