Saturday, June 6, 2009

خواب

لبه‌ی یک پرتگاهی ایستاده بودم، من بودم، مامانم و خواهرم بودن، خانواده‌ی کوچک‌ترین خاله‌ام هم بودن. مجبور بودیم از این پرتگاه خودمون رو پرت کنیم پایین. نمی‌دونم چرا، ولی کاری بود که باید می‌کردیم. اون پایین، دره‌ی خیلی عمیقی بود. تنها اون عده‌ای می‌رسیدند با موفقیت و سلامت به زمین که اعتماد به نفس و در معنای منفی‌ش، غرور ِ کمتری داشتند. باید غرورشون به صفر می‌رسید تا به زمین برسند. بیشترشون خیلی زود رسیدن اون پایین. من همین‌طور تو هوا معلق بودم، نمی‌دونستم چی کار کنم که برسم اون پایین. یکهو شروع کردم به فریاد زدن:
شعرهای من خیلی بی‌ارزش‌ان. شعرهای من چرت هستن. من بیخودترین شاعر دنیام.
با گفتن این جمله‌ها، لحظه به لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم.
اما ته ته دلم، جایی که هیچ‌کس نمی‌دید، می‌دونستم که این شعرهای من نبودن که بی‌ارزش بودن، این "مردم" بودن که شعرهای من رو نفهمیدن. حتی در اون شرایط هم باورم نمی‌شد که باید همچین جمله‌ی به‌وضوح اشتباهی رو بگم که به زمین، به سرپناه، برسم.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com