Monday, June 15, 2009

خیابان 24 خرداد

بگذار چند سال بگذرد. آن‌گاه خواهی دید چگونه خیابان ِ امیرآباد (کارگر) شمالی، جایی که پردیس دانشکده فنی دانشگاه تهران در آن قرار دارد، کوی دانشگاه، جایی که سهمگین‌ترین وقایع دانشجویی در آن اتفاق افتاده‌اند، محل خواب و آسایش دانشجویان، نام‌اش را تغییر می‌دهد.
نام این خیابان، "24 خرداد" خواهد شد. و 10 سال دیگر، 20 سال دیگر، دانشجوی جوانی چون من، چون تو، چون آن 5 نفری که در این خیابان کشته شدند، با شوق ِ روز ِ نخست، روی برگ‌های اول پائیز راه خواهد رفت، به تابلوی خیابان که روی آن نوشته شده: "24 خرداد"، نگاهی بی‌تفاوت خواهد انداخت، بی‌ که به یاد آورد آن روز را، بی که بداند چه گذشت آن روزها. نگاهی همچون آن نگاهی که ما تا امروز، به تابلوی خیابان "16 آذر" می‌انداختیم، نگاهی از سر ندانستن. از سر حاضر نبودن بر هر لحظه‌ی تاریخ.
فکر می‌کردیم در قرن بیست و یکم، دیگر چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اشتباه می‌کردیم. زمان، قربانی‌های جدیدی می‌گیرد، و قربانی‌های قبلی به دست فراموشی سپرده می‌شوند. تا آن‌که باز، حادثه‌ای رخ دهد، و سرها به عقب برگردد، و تکرار را ببیند، و فراموشی را.

Saturday, June 6, 2009

خواب

لبه‌ی یک پرتگاهی ایستاده بودم، من بودم، مامانم و خواهرم بودن، خانواده‌ی کوچک‌ترین خاله‌ام هم بودن. مجبور بودیم از این پرتگاه خودمون رو پرت کنیم پایین. نمی‌دونم چرا، ولی کاری بود که باید می‌کردیم. اون پایین، دره‌ی خیلی عمیقی بود. تنها اون عده‌ای می‌رسیدند با موفقیت و سلامت به زمین که اعتماد به نفس و در معنای منفی‌ش، غرور ِ کمتری داشتند. باید غرورشون به صفر می‌رسید تا به زمین برسند. بیشترشون خیلی زود رسیدن اون پایین. من همین‌طور تو هوا معلق بودم، نمی‌دونستم چی کار کنم که برسم اون پایین. یکهو شروع کردم به فریاد زدن:
شعرهای من خیلی بی‌ارزش‌ان. شعرهای من چرت هستن. من بیخودترین شاعر دنیام.
با گفتن این جمله‌ها، لحظه به لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم.
اما ته ته دلم، جایی که هیچ‌کس نمی‌دید، می‌دونستم که این شعرهای من نبودن که بی‌ارزش بودن، این "مردم" بودن که شعرهای من رو نفهمیدن. حتی در اون شرایط هم باورم نمی‌شد که باید همچین جمله‌ی به‌وضوح اشتباهی رو بگم که به زمین، به سرپناه، برسم.

Thursday, June 4, 2009


I never believed that we are all the same to God,
That he loves us all the same,
invests the same amount of time and fortune on all of us,
It would be so unfair;
Some of us are not as promising
and as good as the others,
some of us are just a body and a face,
some of us- we have raindrops in our hair,
the sun beams on our forehead,
birds encircle us like a galaxy,
we breathe out gold and sapphire.

I never believed that we are all the same to God,
Never will.

 

designer : www.bloggeruniversity.blogspot.com